سلام دوستان .
بعد از یه مرخصی طولانی اومدم که براتون توضیح بدم . راستش تو شرکت قبلی که کار برام جور شد خیلی خوشحال بودم ولی یکم که گذشت دیدم خیلی کارشون کشندست . شرایط و محدودیت هاشون بیداد می کرد . چطور بگم که حتی غذای ناهارشون به اندازه کافی نبود که سیر بشی.
همه اینها دست به دست هم داد که اصلا بیخیال کار بشم و رفتم روز آخر با میدعامله صحبت کردم و گفتم دیگه نمیام . همه اینها رو خیلی خلاصه می کنم براتون . خیلی تحت فشار بودم . جوری که موهام به شدت می ریخت و هر چی حموم می کردم حس می کردم موهام کثیفه ! تا آخر برج ۱۰ اونجا موندم و روز آخر مصادف شده بود با چهار شنبه . حقوق و مزایام هم گرفتم و تمام .
ولی خوب تو دلم غوغایی بود. توی همین هاگیر واگیر بود که جمعه شب تو خونه تنها بودم و داشتم دعا می کردم که خدایا یه کاری برای من خودت جور کن که تلفنم زنگ خورد .
و قرار یه مصاحبه برای فردای اون روز!!!!! و خوب همه چیز خوب پیش رفت و من الان مشغول به کارم . خیلی خوشحالم . می دونید من تو زندگیم دو تا تصمیم می خواستم بگیرم . اولینش این بود که این ریسک رو بکنم و کارم رو از شرکت قبلی (اولیه) عوض کنم . این وسط شرکت دومیه یکم نامیدم کرد فکر کردم نباید اینکار رو می کردم . ولی الان می فهمم که خیلی خوب بود که اینکار رو انجام دادم. تو کار دومم چیزهایی یاد گرفتم که مستقیم با کار فعلیم درگیره و یه جورایی انگار از طرف خدا بوده .
حالا قدم بعدی ریسک دومه . که اونم به وقتش. ولی با خودم قسم خوردم که هیچ شرایط تلخ و بدی رو بخاطر احتیاط و هیچ کوفت دیگه ای لازم نیست تحمل کنم .
خیلی دلم می خواد از حالتون جویا بشم .اما وقتم خیلی کمه و نمی تونم . از همینجا روی همتون رو می بوسم و امیدوارم موفق باشید.
+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 19:28  توسط آزی
|
خوب باز هم خیلی اتفاق ها افتاده . کارم رو عوض کردم . همه چیز با هم جور شد تا من برم توی یک شرکت دولتی . از کارم فوق العاده راضی ام . اینترنتم هم دوباره به راه شده . همه چیز تا حد جنون آمیزی خوب پیش میره و من راضی ام . کارهام رو که ردیف کنم دیگه دوباره مثل قبل دسترسیم به اینترنت و دوستان خوبم اوکی می شه . تصمیمات بزرگی دارم .نمی دونید خدا چه درهایی رو به روی من باز کرده . خیلی خوشحالم و تغییر روحیه و حالت هام همه رو دچار شوک عجیبی کرده .
و همه اینها یه رازی پشتش هست که به وقتش میام و براتون کامل میگم . فعلا دارم از عشق و هوای عاشقانه لذت می برم .
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 18:46  توسط آزی
|
سلام به همه دوستان خوبم.
قبل از هر چیزی از کامنت ها و توجه هاتون ممنونم. می بخشید دیر می نویسم. گفتم محل کار جدید اینترنت ندارم و کامپیوتر خونم هم خرابه و هنوز موفق به خرید کامپیوتر جدید نشدم. با اینکه خودم هم برای کارهای ضروریم مجبورم بیام خونه مادرم اینها ولی خوب به سختی میشه دوری از شما و نداشتن امکاناتی مثل کامپیوتر رو نادیده گرفت.
من هم هستم و خیلی ناراحتم که وقتم برای خونه اونقدر نیست که بیام و بهتون سر بزنم. باور کنید.
زن عاشق. آرام جان. تینا. صحرا. من به فکر شما هستم و خدا کنه زودتر کامپیوترم رو بخرم و بیام کلی درد دل کنم . منتها نگران نشید همه چیز که فعلا خوبه . خیالتون راحت . پنجشنبه هام تعطیلم و آی حال می کنم .
از دور روی تک تکتون رو می بوسم. و انتظار یه روز رو می کشم که بیام و همتون رو بخونم و از حالتون با خبر بشم.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 20:52  توسط آزی
|
یکم ترس برم داشته . آخه این شرکت باید حجابمون خوب باشه . و همچنین مانتو مرتب و صد البته تیره . آرایش و این داستانها هم تعطیل . حالا خوبه که اینا دولتی نیستن وگرنه ....
ولی هر چی باشه از اینجایی که هستم برام بهتر خواهد بود . قصد دارم تو کنکور امسال برای رشته زبان بخونم . اگه ۵ شنبه تعطیل باشم می تونم این کار رو بکنم .
گور بابای سختی . من که دارم سختی می کشم اینم روش . ولی بگذار آینده خودم و بچم(اگه تصمیم گرفتم که یه روز داشته باشم ) روشن باشه . هوم ؟
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:2  توسط آزی
|
امروز مصاحبه شدم . و همونجا هم موافقت خودشون رو اعلام کردن . فقط لیست مدارک رو دادن که ببرم و نتیجه آزمایش پزشکی .
قراره که از آخر قراردادم برم اونجا . طبق معمول هم سه ماه اول آزمایشی و بعد عادی . که البته اینجا هم همینطوره . فرقش اینه که ۵ شنبه ها هم تعطیلم . ۵۰ تومن پایم کم شده که اگه بگذارم رو حساب روزی ۱۰ تومن ۵ شنبه ها فکر می کنم چیزی که از دست نمی دم هیچ . روحیه ام هم خوب میشه . مسیرش هم کوتاه تره .
شرکتم مثل اینجا بازم معروفه و یه طرف بازار دستشه . تازه باید حجاب بگذاریم و نماز هم اجباریه و این هم به نفع زندگیم هم هست .
ولی خدایی آزمونی ازم گرفتن که نگو . خیلی خوشحالم و نصف خوشحالیم رو می گذارم سهم دعاهای شما دوستان خوب .
خیلی خوشحالم و امیدوارم که همونطور که همه چیز به ظاهر خوب پیش میره از این به بعد هم خوب پیش بره .
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:16  توسط آزی
|
همین امروز صبح احساس خوبم کامل شد و برای مصاحبه یکی از شرکت های برند (یعنی خیلی معروف) زنگ زدن که فردا برم مصاحبه
خوب من دیگه از خدا چی می تونم بخوام ؟ مطمئنم مصاحبه رو اونقدر خوب انجام میدم که قبولم کنن .
واقعا از خدا ممنونم .
راستی یادتونه براتون نوشتم قراردادم تا ۸ این ماهه ؟ من اشتباه کرده بودم قراردادم تا ۳۰/۸ ته این یعنی عالی ترین حالت ممکن .
از همتون که برام دعا کردین . کسایی که منو همیشه همراهی کردین ممنونم. امیدوارم فردا از پس مصاحبه هم بر بیام .
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا من تو ابرام .
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:3  توسط آزی
|
نمی دونم براتون گفتم یا نه . از ماه رمضون حسابی رژیم گرفتم و از اون به بعد هم تو رژیم سفت و سخت هستم . تا الان که تونستم ۶ کیلو کم کنم . وزنم خیلی بهتر شده . وقتی می ایستم دیگه اون شکم چین خورده و روهم افتاده رو نمی بینم . همه لباسهای قدیمم اندازم شده . همه بهم می گن چکار کردی ؟؟ البته من برای رسیدن به وزن قبل ازدواجم ۶ کیلو دیگه باید کم کنم که با وجود رژیمم و انرژی مضاعفی که تردمیلم بهم داده فکر می کنم به زودی به دوران باربی بودن خودم برگردم . خیلی خوشحالم و داریم برای پرداخت بدهی هامون تلاش می کنیم که بتونیم دیگه بی افتیم تو راه خرید خونه .
درسته که از نظر کاری یکم تو فشارم و دنبال یه کار جدید . ولی خوب روحیه ام با خرید تردمیل تو همه زمینه ها بالا رفته و دارم سعی می کنم که همه جوره به خودم کمک کنم .
می دونم که می دونید من و مهدی هیچوقت سالگرد ازدواج و این جور چیزا نداشتیم . ولی می خوام منم مثل خرید تردمیلم سالگرد عقدمون که ۱۰ آذر هست و اون اصلا به فکرش هم نمی رسه رو یه جشن خانوادگی ترتیب بدم . مهدی عاشق آکواریومه . می خوام براش یه آکواریوم بزرگ بگیرم . با اینکه جاش رو نداریم ولی بالاخره یه کاریش می کنیم دیگه .
چند روز پیش هم با هم رفتیم براش یه پیراهن خارجی خریدم ۳۳ هزار تومن و یه شلوار لی که بره عروسی (امروز باید برگشته باشه ) .
همه این برنامه های بالا هم از یه جا آب می خوره . یه روز نشستیم آرزوهامون رو نوشتیم . بعد بهم گفت می خوام تک تکشون رو برات برآورده کنم ! خوب ما داریم سعی می کنیم دیگه .
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:23  توسط آزی
|
دیشب رفته بودیم خونه مادرم . وقتی برگشتیم. در ورودی رو که باز کردم دیدم مبلها هر کدوم یه طرفن . میزای وسط جابجا شدن . ناهارخوری صندلیاش نامرتبه .
خوب من آخرین نفری بودم که خونه رو ترک کردم و همه چیزم موقع اومدن مرتب بود . 
به مهدی گفتم دزد اومده و دویدم به سمت اتاقی که طلاهام رو می گذارم توش . وقتی در رو باز کردم دیدم یه تردمیل زیبا و آخرین مدل تو اتاقه .
فکر کنید من چه حالی شدم از خوشی ......
مهدی برام تردمیلی که دوست داشتم رو کادو گرفته بود . یوهوووووووووو 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:14  توسط آزی
|
هنوز از اون شرکت های مورد نظر بهم زنگ نزدن . یه دوست دیگه هم دارم که اون هم با من رزومه ارسال کرده . ولی به اون هم زنگ نزدن . این یکمقدار منو امیدوار نگه می داره که اونها هنوز دارن بررسی می کنن (چی رو خدا می دونه )!
ولی توی این هفته کلی تماس از تهران داشتم . باورتون نمیشه هر چی رزومه می فرستادم به ساعت نمی کشید که زنگ می زدن . خوب اینا باعث شد خیلی احساس خوبی بهم دست بده که بابا تو می تونی . تو خیلی هم توانمندی . چون جاهایی که زنگ می زدن همشون درست و حسابی بودن .
فقط امیدوارم که این شرکت های دور و اطراف خودم زنگ بزنن . من واقعا از رفتن به تهران و برگشتن و ... احساس خوشی ندارم . کلا از کارایی که تو اتوبان تهران کرجن یا جاده قدیم خوشم نمیاد . (بحث ترافیک و ...) مگه اینکه ساعت کاریش تا ۴ باشه و سرویس رفت و برگشت .
خلاصه که پروسه ای شده واسه خودش . من خیلی عجله دارم تو تعویض جا. همچنان نیازمند دعاتونم .
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:34  توسط آزی
|
مشکل خانوادگی تموم شده . مکشل کاریم شروع شده . البته کار که همیشه مشکلات و دردسرهای خودش رو داشته و داره .
ولی تصمیمم برای رفتن قطعیه و باید یه کاری براش بکنم . از اونجا که من تو کرج هستم و خوب خیلی از فضاهای خوب کاری رو که پیش میاد ناخوداگاه از دست میدم . حالا این چند وقته چند تا فرصت خوب برام پیش اومده . و من نمی خوام به هیچ عنوان از دستشون بدم . یه جورایی از اونچیزی که خواستن و اعلام کردن من بیشتر نداشته باشم کمتر ندارم . ولی هنوز بعد از دو هفته که از یکیشون می گذره با من تماس نگرفتن . یکجورهایی دچار یاس شدم . من خیلی بهتر از اونچیزی هستم که اونها اعلام کردن . ولی چرا بهم حتی زنگ نزدن برای مصاحبه ؟
یکجای دیگه هم همین چند روز پیش فرستادم که هنوز اونم خبری نشده . نمی دونم چکار کنم . خیلی کلافه و ناامید شدم .
قرارداد من ۸ این ماه تموم میشه و اگه بتونم یکجای دیگه برم دیگه لازم نیست منتظر بمونم تا نفر بعدی پیدا بشه و من آموزشش بدم و ..... قرارداد تموم شده و من می رم و هیچکس نمی تونه چیزی بهم بگه .
من می خوام اینطور باشه . ولی متاسفانه هنوز که هنوزه خبری از هیچکدوم از اونجاهایی که رزومه فرستادم نیست .
بچه ها برام دعا کنید . دعا کنید بتونم از این فرصت های بوجود اومده استفاده کنم و خدا کمکم کنه تا جابجا شم .
خیلی تو فشارم . واقعا نیاز به دعا تون دارم . تو رو خدا صفحه وبلاگم رو تا برام دعا نکردین نبندید . 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:23  توسط آزی
|