تبليغاتX
آزی
یکم ترس برم داشته . آخه این شرکت باید حجابمون خوب باشه . و همچنین مانتو مرتب و صد البته تیره . آرایش و این داستانها هم تعطیل . حالا خوبه که اینا دولتی نیستن وگرنه ....

ولی هر چی باشه از اینجایی که هستم برام بهتر خواهد بود . قصد دارم تو کنکور امسال برای رشته زبان بخونم . اگه ۵ شنبه تعطیل باشم می تونم این کار رو بکنم .

گور بابای سختی . من که دارم سختی می کشم اینم روش . ولی بگذار آینده خودم و بچم(اگه تصمیم گرفتم که یه روز داشته باشم ) روشن باشه . هوم ؟

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:2 توسط آزی |

امروز مصاحبه شدم . و همونجا هم موافقت خودشون رو اعلام کردن . فقط لیست مدارک رو دادن که ببرم و نتیجه آزمایش پزشکی .

قراره که از آخر قراردادم برم اونجا . طبق معمول هم سه ماه اول آزمایشی و بعد عادی . که البته اینجا هم همینطوره . فرقش اینه که ۵ شنبه ها هم تعطیلم . ۵۰ تومن پایم کم شده که اگه بگذارم رو حساب روزی ۱۰ تومن ۵ شنبه ها فکر می کنم چیزی که از دست نمی دم هیچ . روحیه ام هم خوب میشه . مسیرش هم کوتاه تره .

شرکتم مثل اینجا بازم معروفه و یه طرف بازار دستشه . تازه باید حجاب بگذاریم و نماز هم اجباریه و این هم به نفع زندگیم هم هست .

ولی خدایی آزمونی ازم گرفتن که نگو . خیلی خوشحالم و نصف خوشحالیم رو می گذارم سهم دعاهای شما دوستان خوب .

خیلی خوشحالم و امیدوارم که همونطور که همه چیز به ظاهر خوب پیش میره از این به بعد هم خوب پیش بره .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:16 توسط آزی |

همین امروز صبح احساس خوبم کامل شد و برای مصاحبه یکی از شرکت های برند (یعنی خیلی معروف) زنگ زدن که فردا برم مصاحبه

خوب من دیگه از خدا چی می تونم بخوام ؟  مطمئنم مصاحبه رو اونقدر خوب انجام میدم که قبولم کنن .

واقعا از خدا ممنونم .

راستی یادتونه براتون نوشتم قراردادم تا ۸ این ماهه ؟ من اشتباه کرده بودم قراردادم تا ۳۰/۸ ته  این یعنی عالی ترین حالت ممکن .

از همتون که برام دعا کردین . کسایی که منو همیشه همراهی کردین ممنونم. امیدوارم فردا از پس مصاحبه هم بر بیام .

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا من تو ابرام .

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:3 توسط آزی |

نمی دونم براتون گفتم یا نه . از ماه رمضون حسابی رژیم گرفتم و از اون به بعد هم تو رژیم سفت و سخت هستم . تا الان که تونستم ۶ کیلو کم کنم . وزنم خیلی بهتر شده . وقتی می ایستم دیگه اون شکم چین خورده و روهم افتاده رو نمی بینم . همه لباسهای قدیمم اندازم شده . همه بهم می گن چکار کردی ؟؟ البته من برای رسیدن به وزن قبل ازدواجم ۶ کیلو دیگه باید کم کنم که با وجود رژیمم و انرژی مضاعفی که تردمیلم بهم داده فکر می کنم به زودی به دوران باربی بودن خودم برگردم . خیلی خوشحالم و داریم برای پرداخت بدهی هامون تلاش می کنیم که بتونیم دیگه بی افتیم تو راه خرید خونه .

درسته که از نظر کاری یکم تو فشارم و دنبال یه کار جدید . ولی خوب روحیه ام با خرید تردمیل تو همه زمینه ها بالا رفته و دارم سعی می کنم که همه جوره به خودم کمک کنم .

می دونم که می دونید من و مهدی هیچوقت سالگرد ازدواج و این جور چیزا نداشتیم . ولی می خوام منم مثل خرید تردمیلم سالگرد عقدمون که ۱۰ آذر هست و اون اصلا به فکرش هم نمی رسه رو یه جشن خانوادگی ترتیب بدم . مهدی عاشق آکواریومه . می خوام براش یه آکواریوم بزرگ بگیرم . با اینکه جاش رو نداریم ولی بالاخره یه کاریش می کنیم دیگه .

چند روز پیش هم با هم رفتیم براش یه پیراهن خارجی خریدم ۳۳ هزار تومن و یه شلوار لی که بره عروسی (امروز باید برگشته باشه ) .

همه این برنامه های بالا هم از یه جا آب می خوره . یه روز نشستیم آرزوهامون رو نوشتیم . بعد بهم گفت می خوام تک تکشون رو برات برآورده کنم ! خوب ما داریم سعی می کنیم دیگه .

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:23 توسط آزی |

دیشب رفته بودیم خونه مادرم . وقتی برگشتیم. در ورودی رو که باز کردم دیدم مبلها هر کدوم یه طرفن . میزای وسط جابجا شدن . ناهارخوری صندلیاش نامرتبه .

خوب من آخرین نفری بودم که خونه رو ترک کردم و همه چیزم موقع اومدن مرتب بود .

به مهدی گفتم دزد اومده و دویدم به سمت اتاقی که طلاهام رو می گذارم توش . وقتی در رو باز کردم دیدم یه تردمیل زیبا و آخرین مدل تو اتاقه .

فکر کنید من چه حالی شدم از خوشی ......

مهدی برام تردمیلی که دوست داشتم رو کادو گرفته بود . یوهوووووووووو

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:14 توسط آزی |

هنوز از اون شرکت های مورد نظر بهم زنگ نزدن . یه دوست دیگه هم دارم که اون هم با من رزومه ارسال کرده . ولی به اون هم زنگ نزدن . این یکمقدار منو امیدوار نگه می داره که اونها هنوز دارن بررسی می کنن (چی رو خدا می دونه )!

ولی توی این هفته کلی تماس از تهران داشتم . باورتون نمیشه هر چی رزومه می فرستادم به ساعت نمی کشید که زنگ می زدن . خوب اینا باعث شد خیلی احساس خوبی بهم دست بده که بابا تو می تونی . تو خیلی هم توانمندی . چون جاهایی که زنگ می زدن همشون درست و حسابی بودن .

فقط امیدوارم که این شرکت های دور و اطراف خودم زنگ بزنن . من واقعا از رفتن به تهران و برگشتن و ... احساس خوشی ندارم . کلا از کارایی که تو اتوبان تهران کرجن یا جاده قدیم خوشم نمیاد . (بحث ترافیک و ...) مگه اینکه ساعت کاریش تا ۴ باشه و سرویس رفت و برگشت .

خلاصه که پروسه ای شده واسه خودش . من خیلی عجله دارم تو تعویض جا. همچنان نیازمند دعاتونم .

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:34 توسط آزی |

مشکل خانوادگی تموم شده . مکشل کاریم شروع شده . البته کار که همیشه مشکلات و دردسرهای خودش رو داشته و داره .

ولی تصمیمم برای رفتن قطعیه و باید یه کاری براش بکنم . از اونجا که من تو کرج هستم و خوب خیلی از فضاهای خوب کاری رو که پیش میاد ناخوداگاه از دست میدم . حالا این چند وقته چند تا فرصت خوب برام پیش اومده . و من نمی خوام به هیچ عنوان از دستشون بدم . یه جورایی از اونچیزی که خواستن و اعلام کردن من بیشتر نداشته باشم کمتر ندارم . ولی هنوز بعد از دو هفته که از یکیشون می گذره با من تماس نگرفتن . یکجورهایی دچار یاس شدم . من خیلی بهتر از اونچیزی هستم که اونها اعلام کردن . ولی چرا بهم حتی زنگ نزدن برای مصاحبه ؟

یکجای دیگه هم همین چند روز پیش فرستادم که هنوز اونم خبری نشده . نمی دونم چکار کنم . خیلی کلافه و ناامید شدم .

قرارداد من ۸ این ماه تموم میشه و اگه بتونم یکجای دیگه برم دیگه لازم نیست منتظر بمونم تا نفر بعدی پیدا بشه و من آموزشش بدم و ..... قرارداد تموم شده و من می رم و هیچکس نمی تونه چیزی بهم بگه .

من می خوام اینطور باشه . ولی متاسفانه هنوز که هنوزه خبری از هیچکدوم از اونجاهایی که رزومه فرستادم نیست .

بچه ها برام دعا کنید . دعا کنید بتونم از این فرصت های بوجود اومده استفاده کنم و خدا کمکم کنه تا جابجا شم .

خیلی تو فشارم . واقعا نیاز به دعا تون دارم . تو رو خدا صفحه وبلاگم  رو تا برام دعا نکردین نبندید .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:23 توسط آزی |

از سفر برگشتم . سفر نسبتا خوبی بود . اینکه از محیط کارم دور می شدم از همه بهتر بود . حالا برگشتم  و کلی انرژی دارم برای سر و کله اضافه زدن با همکارای قاطیم .

ممنون از کامنت هاتون . واقعا از همه شما ممنونم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:21 توسط آزی |

یکشنبه راهیه مسافرتیم . می خوایم واقعا خوش بگذرونیم . قراره یه عروسک برام بخره از شهرشون که تقریبا سه برابر قد خودم و ۴ برابر عرض بدن خودم باید باشه . آخه اونجا عروسک قیمتش مفته . مثلا یه چیزی تو این مایه رو با ۱۰ تومن می خرن !!!

یه موضوع دیگه اینکه من از کارم تو شرکت فعلی با وجود سمت و درآمدم راضی نیستم و می خوام تغییر جا بدم . چند جا رزومه فرستادم که به نظر خودم خیلی براشون خوبم و باید بهم زنگ بزنن چون همه شرایطم باهاشون میخوره . ولی حتی برای مصاحبه هم باهام تماس نگرفتن . البته چک که می کنم می بینم حتی روی فایل من کلیک هم نشده و به خودم امید میدم که هنوز سر نزدن تا چک کنن . برام دعا کنید چون با تمام وجود دوست دارم یا از اینجا برم که این رو بیشتر از همه می خوام و یا اینکه جام رو با یکی از همکارام که داره میره عوض کنن . حتی می دونم که برای اون پست پیشنهاد دادم ولی خوب تا حالا که مستقیم بهم چیزی نگفتن .

امیدوارم که این قضیه هم جور بشه . اللهی آمین . شما هم برام دعا کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 12:17 توسط آزی |

فردا عروسی داداشمه . وقتی مهدی می بینه که عروسمون چطور خرج می کنه هر بار بهم میگه تو واقعا زن قانعی هستی توی زندگی من .

فردا عروسی داداشمه و مهدی با اینکه سر ماشین کلی بدهکاری پیدا کردیم بهم مدام می گفت که می خواد که هیچی برام کم نذاره و هر چی می خوام می تونم بخرم . تا اینجا که واقعا برام خرید کرده . هر چی می دیدم و خوشم می اومد و لازم بود رو برام خرید . خودش هم هرچی اصرار کردم یه کت نو بخره گفت نه نمی خوام . ولی چون یکم دلم براش سوخت سر عید فطر که دوشنبه می شه یا یکشنبه با اینکه دلم بود یکشنبه می افته باهاش شرط بستم که ببازم . جایزش هم یه پیراهن بود . امشب می ریم براش یه پیراهن (از این خارجی ها که ۵۰ تومنیه ها نه از این ۱۲ تومنی ها ) بخرم .

فردا هم مرخصی می خوام بگیرم که یکم برقصیم !! حال و حول کنیم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 9:30 توسط آزی |