تبليغاتX
آزی
برگشتم سر خونه اول . تا الان که ساعت دهه جلسه خانوادگی بود . نمی دونم چی شد که رگ پدرم کاملا برگشته . با تحکم تمام گفتن که حق نداری این کار رو بکنی . اگه هم یک روز اینکار و بکنی باید بشینی خونه و کار هم نکنی . دور تمام دوستات رو قلم بگیری و هر جا که ما گفتیم میری و هر جا که نگفتیم نمی ری و کلی تهدید دیگه .

فکر کنم همون خونه مهدی راحت تر باشم !!!!!!!

فعلا اونقدر اعصابم خرابه و داغون که نتونستم بیکار بشینم . گفتم بنویسم شاید یکم حالم بهتر بشه .

فعلا همه چیز خرابه . خیلی خراب

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:20 توسط آزی |

خیلی برام مهمه که همه چیز از طرف خانوادم قبل از اومدن مهدی اوکی شده باشه و موضوع تخلیه اون نیم طبقه رو بابا جدی بگیره و به جریان بندازه . (یعنی به مستاجرش مهلت بده تا دنبال خونه بگرده ) وقتی این کار انجام بشه و اون خونه تخلیه بشه اقدام به طلاق من ظرف سه سوت صورت خواهد گرفت .

خدایا این قدمهای آخر رو بیشتر از همیشه به من کمک کن . من تنها پشتوانه روحیم توی این شرایط تویی . پشت منو خالی نکن . از خدا می خوام که به پدر و مادرم چنان آرامشی بده که بتونن این قضیه رو همونطور که من هضم کردم بپذیرن و شک تو تصمیم من نیارن . این تنها چیزیه که باعث میشه اونها سنگ جلوی کار من نندازن . ولی از طرف دیگه دلم یه جورایی قرصه . آخ خدا این دست آخری دست منو ول نکنی ها .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 7:48 توسط آزی |

اونقدر سورپرایز شده ام که نتونستم تا شنبه صبر کنم .

با پدرم صحبت کردم . از خدا بارها و بارها خواستم که کمکم کنه و کلام منو تاثیر گذار کنه تا بتونم رضایت پدرم رو بگیرم .

باور نمی کنید پدرم حتی نه نگفت . گفت تو دختر عاقل منی . من به هر تصمیمی که بگیری احترام می گذارم . بابت اون نیم طبقه هم اصلا پولی لازم نیست که بدی . گفت تا وقتی که زندم ازت حمایت می کنم .

گفت اگه تو با شرایطت بتونی کنار بیای و تحمل کنی من حرفی ندارم .

بهم گفت فقط یه جلسه کامل با حضور همه هم می گذاریم (منظور مادر و برادرهام و خودش که همه با هم باشیم ) و قضیه رو برای آخرین بار حلاجی می کنیم .

خوشحالم و خدا رو با تمام وجودم شکر می کنم . این برای من مثل تعبیر یه خواب میمونه . و می دونم فقط و فقط خدا همراهیم می کنه و دعای شما .

هنوز هم تا تموم شدن قطعی همه چیز محتاج به دعای شما هستم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:39 توسط آزی |

یکی از مشکلات بزرگ خانواده من که همیشه منو از اونها ترسونده اینه که به هیچ عنوان نمی تونن حرف رو تو دهن خودشون نگه دارن . برای منی که این موضوع برام خیلی حیاتیه این قضیه کل اعتماد منو نسبت به این افراد برده زیر سوال . همینه که حاضرم با شما ها فقط درد دل کنم . چون خانوادم وقتی بهشون می گم بین خودمون بمونه نمی فهمن .

دیروز رفتم خونه دیدم بابام هم می دونه . البته من به روی خودم نیووردم که معنی این نصیحت هات چیه . راستش یکم حس کردم شرایط به نفعم نیست و ممکنه نه بشنوم . بهمین خاطر موکول کردم به امروز . گو اینکه با تمام وجودم می خوام این قضیه زودتر حل بشه . ولی خوب بیگدار به آب زدنم شاید همه چیز رو به هم بریزه .

در هر صورت بابا که می دونه . امروز باهاش صحبت می کنم . فرصت خوبیه چون داداشم بچه های شرکتش رو مرخص کرده واسه تا ظهر جمعه و من می تونم رو حمایت اون هم حساب کنم . کما اینکه کار خودمه اول تا آخر و با این دهن داری که من از داداشه دیدم دیگه نمی تونم روش حساب باز کنم . مگه اینکه واقعا این وست خدا بخواد و کمکی کنه .

خوب مثل اینکه به پدرم گفتن بخش سخت ماجرا شده . بچه ها برام دعا کنید . واقعا این روزها به دعای شما نیاز دارم . من رضایت پدرم رو می خوام . خدایا کمکم کن .

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 7:46 توسط آزی |

ماشالله داداشم عجب راز داریه و من نمی دونستم !

شوهرم رفته مسافرت و من پریشب به مامانم گفتم که دارم میام خونشون . یعنی همیشه همینطوریه . مامان هم خیلی عادی گفت منتظرتیم . بعد دیروز وسط روز مثل کاراگاه می پرسه : بگو ببینم برای چی می خوای بیای خونه ما !!!!! همون موقع شصتم خبر دار شده که این یه بویی برده . ولی خوب نمی تونستم که بیگدار به آب بزنم . غروب که رفتم خونه دیدم هم مامانه تو لبه هم داداش کوچیکه . به داداشم گفتم عجب راز داری برای من کردی پسر !!!! گفت نه من فقط گفتم با بابا نگن ! خلاصه مجبور شدم برای مامان همه جریان رو منطقی باز کنم . و اینکار رو کردم . قبلش خیلی خدا خدا کردم که خدا کلماتی رو بگذاره تو دهن من که اون ها رو قانع کنه و کرد . یکجورهایی راضی کردن مادرم سخت بود ولی خوب خدا رو شکر که فکر می کنم قانعش کردم .

فقط مونده بابام . از خدا می خوام این رو هم کمکم کنه . من تا آخر این ماه بتونم به آرومی جدا شم . از نظر دادشم و مامانم اومدن خونه اونها و مستاجر اونها بودن مشکلی نداره . که من هم راضیم . مامان گفت فقط بابا رو راضی کن . جوری هم بگو که سکته نکنه . منم می خوام توی این چند روز که مهدی نیست این قضیه رو از طرف خونواده خودم حل کنم .

خدا یا خودت کمکم کن . چون بدون خواست تو من نمی تونستم قدم از قدم بردارم . آمین .

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 7:16 توسط آزی |

دیشب بالاخره داداشم اومد . همه جریان این مدت رو براش گفتم . اول یکم گریه کرد . بعد گفت فکر می کردم که رابطه خوبی نداشته باشید . گفت اگه تصمیمتون رو گرفته باشید من می تونم بابا و مامان رو راضی کنم . تو همه موارد . بعد هم که ازش خواستم راجع به گفتن به بابا و مامان بگه گفت می تونم خودم همه چیز رو بهشون بگم . و رضایتشون رو بگیرم . ولی گفت بگذار خوب فکر کنه و سعی کنیم راه درست تری رو انتخاب کنیم . چون درگیر چند تا پروژست و یه پاش اینجاست و یپاش تو شهرستانها گفت که الان سرش خیلی شلوغه و اجازه بدم خبر از اون باشه . و رفت

حالا من تو دلم گرمای خوبی حس می کنم . یه حس حمایت شدگی که تا حالا نداشتم . خدای محمد بکنه که خانوادم هم به همین آرومی قضیه رو قبول کنن .

به مهدی هم گفتم با هاشون صحبت کردم . اون هیچی نگفت . فقط بغلم کرد و گریه کرد و گفت تو زن خوبی برای من بودی و هستی ولی هر چی که تو بخوای .

احساس خوبی دارم . از وقتی جریان جدی شده و مهدی هم مخالفتی نمی کنه روحیم به شدت بالا رفته . خوشحالم و احساس آزادی شدیدی می کنم . دوباره حس می کنم قادر به انجام هر کاری هستم . دوباره فکر می کنم می تونم بیشترین پیشرفت رو داشته باشم . آینده تاریک تبدیل شده به یه آینده روشن . زیبا . دلفریب .

خدا رو شکر . خدا رو 100 هزار مرتبه شکر .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 7:31 توسط آزی |

 

تو کلاس نشسته بودم که برادرم بهم زنگ زده بود . نتونستم اون موقع جوابش رو بدم . بعد از کلاس بهش زنگ زدم که دیدم صداش گرفته . پرسیدم چی شده گفت زنگ زده که بگه آنفولانزا شده و نمی تونه بیاد . شاید فردا !

منم چی می تونستم بگم ؟ گفتم بمون تا خوب شی .

یعنی امروز می تونه بیاد ؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:48 توسط آزی |

 

خیال همگی راحت من زندم . برای اولین بار تصمیم گرفتم مسئله ام رو با خانوادم مطرح کنم . فردا رو برای اینکار انتخاب کردم .و برادر بزرگم رو از همه عاقل تر برای این کار می بینم . گو اینکه به عواقبش هم خوب فکر کردم و حساب اینکه اصلا نخوان حمایتی ازم کنن .

در هر صورت من دیگه تحمل ندارم . ببینم این زندگی ما رو کجا می کشونه .

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 7:17 توسط آزی |

زنگ خطر های نزدیک بودن یه طوفان مهیب رو می شنوم . حس می کنم . نمی دونم چکار باید بکنم . هم فرار از این وضعیت رو می خوام هم از این طوفان به شدت وحشت زدم . نمی دونم چکار باید بکنم . نمی دونم ادامه این روند خوبه یا بد . اگه قضیه به خانوادم بکشه ؟ این کشنده ترین و توهین آمیز ترین بخش ماجراست که من با تمام وجود نمی خوامش . از طرفی اونقدر نفرت من زیاده که نمی تونم توصیف کنم . حتی می تونم واضح متوجه بشم که اون هم حس میکنه . گاهی موقع خواب می فهمم که داره برای خودش فحش میده . به من میده! . خودم رو به خواب می زنم . من واقعا ازش می ترسم. حس می کنم یهو ممکنه همون حال که چشمام بستست یه چیزی بکوبه تو کلم .

آستانه تحملم برای شنیدن غرغر هاش به شدت پایین اومده و ممکنه با هر حرفش هر کاری بکنم . هر کاری .

تحملش رو ندارم . دلم می خواد دور باشه . خیلی دور . اونقدر که خودش و تمام خاطره هاش رو فراموش کنم .

می خوام همه چیز تموم بشه و من آروم بگیرم . اما با تمام وجود تردید رو حس می کنم . انگار دهنم قفل خورده باشه . فقط یه سکوت مرگبار . فقط خشم و نفرته که بینمون در حرکته . احساس می کنم تمام قدرتم رو از دست دادم . فقط خدا می تونه کمکم کنه .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 12:42 توسط آزی |

روز برگشتن به خونه خودمه . از جهاتی خوشحالم و از جهاتی ناراحت . از این جهت که دیرتر اومدن مهدی به من این فرصت رو داد کمی به درون خودم بخزم و احساس خفگی کمتری داشته باشم . برای منی که این اوخر فقط به فکر گریز و فرار بودم این فرصت خوبی بود که کمی ذهن و روحم رو آزاد بگذارم . از طرف دیگه هم وجود بچه ها و دنیای بی مشکل و سادشون . بازی های شبونه . خاله بازی . قصه خوندن . بدو بدو کردن برای خندوندنشون . گول زدنشون برای اینکه وعده های غذاشون رو بخورن . یا موهاشون رو شونه کنم . با بریم حموم یا مسواک زدن و حتی جیش کردن آخر شبشون . همه باعث شد که کمی از دنیای خودم دور بشم  بفهمم اونهای دیگه چه حس و حالی دارن و حالا مطمئنم دلم تنگ میشه برای این روزها .

خونه برادر شوهرم بزرگه تقریبا و من احساس می کردم که موقع کار کردن احساس راحتی و آرامش بیشتری دارم بر عکس خونه خودم که انگار شق و رقه و آدم رو خسته می کنه . اون نظم خشک و اداری تو خونم و اینجا این ول و وازی و بی نظمی بچه ها . حس خوبی می داد .

البته برم خونه خودم لازم نیست اینقدر کار کنم . بیشتر استراحت می کنم و زبان بیشتری می خونم . ولی خوب می گم دلتنگی اولش حتما هست . کاش این سفر بجای یازده روز 22 روز بود !

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 10:10 توسط آزی |