تبليغاتX
آزی

بابام برای خرید جهیزیه پول زیادی نداشت و من برای کمکش مجبور شدم ، تمام مدت مثه سگ کار کنم و 4 تا قلم جنس جور کنم . خدا رو شکر تونستم وسائل رو خیلی کم اما کامل بخرم . با حدودا 3 میلیون . البته خرت و پرت نخریده زیاد داشتم ولی جوری بود که لنگ نمونه زندگیم . از همه چیزهای واجب فقط یک دست رو داشتم . البته بعدا فهمیدم چرا خانواده شوهرم بهم می خندن چون تو دهاتشون جهاز فقیر ترین دخترشون حداقل 4 برابر مال من بود !!! بماند از سرکوفت هایی که همین شوهر بهم می زد و می زنه . (مثلا یکبار رفته بودیم دهاتشون عروسی یکی از خواهر زاده هاش که من ازش متنفر بودم . جلوی اونهمه زن که اومده بودن پاتختی اومده بود کل وسایل رو مثل خاله زنک ها میدید و نظر میداد . کاری که تو خانواده ما کسر شانه واسه یه مرد و بعد مرتب می گفت چرخ خیاطی هم داره !!!! آخه من چرخ خیاطی نداشتم . و خیلی چیزای دیگه )

خلاصه برای ازدواج هم هیچ پولی نداشت و 5 میلیون قرض کرد و پول وام ازدواج من رو هم گرفت و یه عروسی راه انداخت .

اینم این وسط بگم که بابام وضع مالیش بد نیست اما چون خیلی پسر دوسته زورش میاد برای دختر جماعت خرج کنه . از لحاظ عاطفی خیلی مایع میگذاره ولی از لحاظ پولی نه .

ولی هرچی که می بردم تو خونه مهدی (آخه خیلی زود اجاره کرد بود) یه ایرادی می گرفت .

البته این هم بگم که نگید با همه این بدی ها چی تو رو وادار به کوتاه اومدن میکرد . والا من تا اون زمان گرمای محبت آمیز آغوش مردی که واقعا منو بخواد نه برای سوء استفاده تجربه نکرده بودم . آغوش اون امن بود . یجوری بود حسم بهش که باعث می شد خیلی راحت بیخیال همه ایراداش بشم . درسته خیلی شکاک بود . خیلی غر می زد . برام همه جوره کم میگذاشت . اما ته دلش یه آدم صاف و صادق بود . سرش بکار خودش بود . دغدغش هم کار بود و بس . خوب اینا باعث میشد که من تحریک شم و بخودم بقبولونم که ایناست که فقط تو زندگی مهمه . آدم از مردش چی می خواد جز راستی و اینکه اهل خلاف نباشه و کاری ؟ اما حالا می دونم که اینها درسته اما کلیشه های جامعه ما شده . اینها به تنهایی کافی نیست . مثلا خیلی مهمه تو این آدم رو با این وضعیت بتونی کنار خودت ببینی . من دوستش داشتم ولی هیچوقت نتونستم اونو همسر خودم ببینم . فکر می کردم محبت ما به مرزی برسه که من اونو به عنوان همسر دوست داشته باشم ولی نشد و من فقط تونستم اونو مثه یه آدم معمولی دوست داشته باشم .

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:56 توسط آزی |

تو خونه ما تا زمان عقد همه موافق مهدی بودن اما بعد از عقد و کلی مسائل خورد و ریز همه می گفتن که ازدواج با این آدم اشتباهه و آزی تا خراب تر از این نشده بر گرد . اما من با اینکه دیگه می دونستم که کارم خیلی اشتباهه اما از بابام کاسه داغ تر از آش شده بودم که من آبرو دارم و نمی خوام طلاق بره تو شناسنامم و .... البته یه فکر هایی هم داشتم . البته خیلی خام و ابلهانه . و اینکه فکر می کردم حالا که من قراره طلاق بگیرم یکاری کنم که هم از شر خانوادم که همیشه مسبب بدبختی من بودن و هیچوقت به من توجه نداشتن خلاص بشم و هم از دست این آدم . ترجیح دادم فعلا دست نگه دارم و این مقدمه درموندگی های بعدی من شد . اما روز به روز مشکل ما حاد تر می شد . موبایلم رو چک می کرد . این کیه ؟ اون کیه ؟ چرا با اینا حرف میزنی ؟ چند بار هم بخاطر اینکه از شرف شرکت باهام تماس گرفتن که سوال ازم بپرسن قشقرقی راه انداخت که نگو . از این چند بار دوبارش رو مدیرم بهم زنگ زده بود که هر دوبار هم طوری بود که من نتونستم جواب بدم و مهدی خیال برش داشته بود که من با مدیرم ارتباط داشتم و دارم !!!

یکبار هم بخاطر ولنتاین با چه عشق و امیدی با یکی از همکار های هم مسیر برگشتم که زود برم مرکز شهر و کادوش رو بهش بدم . رفتم و یه ست ژیلت گرون قیمت که مطمئن بودم نداره براش گرفتم و با عروسک و .... اما شب وقتی بهش دادم دیدم دار خون میزنه از چشماش بیرون .اونشب سر هیچی ! که اصلا یادم نمیاد چی دعوامون شد . بعد از چند روز قهر و نگفتن موضوع این بحث و جدل فهمیدم که یکی از همسایه ها موقعی که داشتم از ماشین همکارم پیاده میشدم منو دیده و رفته بهش گفته بیا و ببین که زنت دوست پسر داره و با هم چه چیک تو چیکن . خدا میدونه دیگه چی گفته بود که کار اونقدر بالا گرفته بود که یک شب زنگ زد تا بیاد به اصطلاح خودش تکلیف منو با خودش روشن کنه . اما خدا رو شکر پدر و مادرم حمایتم کردن . آخه این یه چیز عادی بود و حتی من بخودش هم گفته بودم که با همکارام ممکنه بعضی روزا بیام . خلاصه بگذریم که این ماجرا باعث چه بدبینی های بعدی برای من شد و اعتماد شوهرم رو که برای همیشه از دستش دادم . یعنی شکاک بود اینم شد مزید بر علت که بیشتر بشه .

دیگه هیچ جایی حق نداشتم برم . نه خودش جایی می بردم و نه اجازه داشتم بدون اطلاع اون از خونه بابام حتی با خانوادم هم جایی برم . دوران اسارتی که تا زمان زندگی دونفرمون هم ادامه پیدا کرد .

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 10:15 توسط آزی |

دوران نامزدی هم با توجه به گذشته ای که تعریف کردم دور از انتظار نیست که بگم سیاه ترین دورانی بود که گذروندم . همش دعوا و جدل و ناراحتی . توی تمام این مدت شاید دو یا سه بار منو اونم به اصرار خودم که دیگه داشتم به التماسش می افتادم چند جا بیرون برد . اونم در حد خوردن یه قهوه یا چای .

تمام مدت تو سرما و تو گرما بخاطر شکاکیتی که داشت می خواست که هر شب برای دیدنش برم و خیالش راحت بشه که من کجام و چکار کردم . تا دیروقت بیرون بودیم و وقتی من خونه می اومدم مادم می پرسید شام خوردی منم از خجالت می گفتم که آره شام خوردم . توی دوران 4 ماهه نامزدی قریب به 10 کیلو وزن کم کرده بودم . هم بخاطر حرص و جوش و هم بخاطر گشنه بردن و آوردنش . چون تو خونه دیگه روم نمی شد بگم من گشنم . می ترسیدم شک کنن .

اینم بگم که من هنوز خانوادش رو ندیده بودم . بعد از مدتی که گذشت یه مراسم نامزدی برام گرفتن که البته بیشتر شبیه مهمونی بود چون پول که خرج نمی کردن فقط می اومدن و می خوردن . اونشب وقتی خانوادش برای اولین بار خونه ما اومدن و همه شون از این در و دهاتی های وهشتناک . اینجوری بگم که همشون با چادر نمازی از دهاتشون اومده بودن . که اونشب البته فهمیدم وقتی اسم شهرستانشون رو میاره منظورش مرکز شهر نیست بلکه یه دهاتی بوده به نام فلات تپه ! گرچه خانوادش اونقدر دهاتی هستند که هیچوقت توی زندگی من مشکلی پیش نیووردن .

بهتره اینم بگم که من اونقدر ساده و دلرحم بودم که این دلرحمی من باعث خیلی از مشکلات شد . وقتی می گم ببو بازی یعنی دلرحمی نابجاست . فکر می کردم دارم با این کارها صداقتم رو بهش نشون میدم و اینکه بخاطر پول و این چیزا نیست که زنش شدم . اما شاید همون موقع بهترین زمان بود برای جدایی .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:30 توسط آزی |

اسمش مهدی بود و خانوادش از بیخ و بن شهرستان بودن و فقط یه برادر داشت که نزدیکای محل ما زندگی می کردن . توی محل هم به مذهبی های خفنی معروف بودن .

تو مراسم خواستگاری من هم حتی مادر و خواهر هاش هم نیومده بودن . ولی ما بدون توجه انگار که اصلا متوجه نبودیم مراسم رو پیش می بردیم . جالب اینجاست که نه خونه داشت نه ماشین و نه پول و ... خلاصه هیچی . فقط مغازه دار بود که بعدا فهمیدیم مغازه هم باداداشش شریک نیست و عملا شاگرد مغازه اون بیشتر نیست !

فکر کنم دور از جون هر خری بود از من عاقلانه تر تصمیم گرفته بود . بس که ببو بودم و ماشالله خانوادم هم توی این ببو گلابی بازی از من سبقت گرفته بودن !

قرار ازدواج و عقد رو 15 روز بعد گذاشتیم !!! و من با اصرار پدرم که می خواست عقد رو توی محضر نگیریم و همه پول و خرج و مخارجش رو خودش می پردازه و مهم نیست تو خونه گرفتیم . و آقای داماد برای دلخوشی من یک قرون هم خرج نکرد .

تنها چیزی که سلفید منو برد خرید حلقه  اونم با چه وضع فجیعی  اولین حلقه ای رو که برداشتم خیلی گرون بود و بلافاصله ازم قاپید و گفت بکشدش و دید که خیلی گرونه . با کمال پر رویی رو کرد به من گفت یه چیز ارزون بردار . منم بی زبون و چقدر خر رفتم یه حلقه که دختر ها هم دست نمی کنن برداشتم . دیگه اونقدر ارزون شده بود که خودش هم مخالف خرید اون بود . ولی فکر کردم که اصلا برام ارزشی نداره . اصرار کردم که بخرندش و اونها هم خریدن . (جاریم هم اومده بود) اونقدر خوشحال بودن که بعدش با پول های اضافه اومده رفتن برای خودشون کلی لباس و قابلمه و ..... اونم تو شبی که منو برده بودن خرید!!! برای خودشون گرفتن . منم همش خودمو دلداری می دادم که ببین دلشون رو شاد کردی !

احساسم اولین هشدار ها رو بهم میداد . برای مراسم عقد لباس برام نخرید پول آرایشگاه هم نداد . من احمق هم نمی دونم چکار داشتم میکردم . خودم با پول خودم لباس و وسیله می خریدم و می گفتم اون خریده !!! آخ که یادم می افته دلم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار از دست خودم .

و با اینکه از همون اول کار کلی دعوا و مشاجره با هم داشتیم با هم عقد کردیم .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:48 توسط آزی |

من یه دختر لاغر با یه قد متوسط و یه چهره معمولی ام . بچه وسط خونواده هستم و همیشه از این حیث سرم بیکلاه مونده . خونوادم عاشق پسر و دخترا ارزش زیادی نداشتن و از بخت بد ما هم دختر دومی ! یعنی اگه کسی به ما توجهی می کرد دیگه از روی احسان و ترحم بود !

بچگیم با همه بدبختی ها و بی توجهی هاش با یه مادر بشدت عصبی و نامهربون گذشت .

زندگیم معمولا با یکنواختی خاصی سپری میشد و من بشدت احساس نیاز می کردم که باید همسری داشته باشم .

من همیشه دنبال یه همسر بودم که حداقل مدرکش لیسانس باشه و ترجیحا هم مدرک فنی و مهندسی داشته باشه . به قدر خودش پول داشته باشه که زیر بار قرض نباشیم . مذهبی نباشه . و به من توجه داشته باشه و کمی عاشقم باشه . قیافه و صداش هم خوب باشه .

با وجودی که توی دوره جونی خواستگار زیاد داشتم ولی یکی از یکی درب و داغون تر . از لات و چاقوکش محل بگیر تا شاه خواستگارم که یه لوله کش بود !

عاقبت یک روز عصر که از سر کار برمی گشتم دیدم یه خبری شده و همه میگن این دیگه ردخور نداره و ..

عکسش رو دیدم . بنظرم خیلی زشت اومد . گفتم چکارس ؟ گفتن مغازه داره . سوپر مارکت داره . و از یه خانواده خفن مذهبی .

برام اصلا مهم نبود و جواب نه من قطعی بود . ولی اونقدر مادرم اصرار کرد که آخرش این شد که بیان و بعد بگو نه .

خلاصه یک شب اومدن و با وجود همه ایرادات و اختلافات فاحشی که بین ما مشهود بود و دیگه هر کوری هم می دونست که این ازدواج درست نیست ،پدرم توی همون جلسه اول خواستگاری موافقت ما رو با این ازدواج اعلام کرد !!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:15 توسط آزی |