دیروز نبودین ببینین من چه فیلمی داشتم . قضیه از این قرار بود که برادر زادش برای ش.و.ر.ا.ی مدرسه انتخاب شده بود (مثه اینکه جدیدا باب شده بچه ها کاندید میشن !) و قرار بود شعار های تبلیغاتیشون !!! رو پرینت کنن و به دیوار مدرسه بچسبونن . اینم چند تا نوشته بود که براش پرینت بگیرم . حالا این وسط شوهر من هم هی میگه زنگ بزن از شرکت برام بخون که منم چندتا اضافه کنم بهش . منم گفتم باشه . خلاصه که کامپیوتر من فلاپی درایو نداشت و مجبور شدم آخر تایم وایستم و رو کامپیوتر همکارم پرینت کنم . این وسط هم فرصت نشد که فایل رو ببینم و به مهدی زنگ بزنم و بگم که چی نوشته که تو هم مثل اون دوتا جمله اضافه کن . خودم سریع دوتا اضافه کردم و پرینت گرفتم . وقتی رسیدم خونه هنوز لباسم رو در نیوورده بودم مادرش زنگ زد و و گفت که اومده پرینت ها رو ببره خوب منم بهش دادم دیگه . شما بودین نمی دادین ؟؟؟
یکساعت بعد مهدی با هول و ولا و چه حالتی که انگار الان یه چیزی می ترکه اومد تو و با یه اخم و ناراحتی گفت پرینت ها رو گرفتی ؟ گفتم آره . گفت چرا زنگ نزدی ؟ این درحالی بود که قیافش خیلی ناراحت و قاطی بود . منم جریان رو گفتم و بهش گفتم دوتا پرینت از طرف خودم نوشتم که مال تو باشه که یعنی تو نوشتی . که گفت بده پرینت ها رو بچه منتظره ! که وقتی گفتم مادرش اومده برده بازم قاطی تر شد . ده دقیقه همینجور بدون اینکه کفشاش رو هم در بیاره تو همون حس و حال و با اون چهره پر اخم وایستاده بود دم در . بهش گفتم خوب حالا چرا نمیای تو ؟ (دیگه کاملا فهمیده بودم فیلمش برای چیه . به این بهانه می خواسته بره خونه داداشه و با بردن پرینت ها تو دلشون جا باز کنه و احساس رضایت کنه که کاری تونسته انجام بده و یکساعتی اونجا باشه ) که اومد تو و حالا خونه مثل دسته گل هی داره گیر میده . دیدم خیلی بد خلقه و الان یه قهری پیش میاد که بهش گفتم عزیزم دوست داری تا من غذا رو دم می کنم برو یه سر برو پیششون و برگرد . اونم که انگار می خواست با این کار منو جریمه کرده باشه گفت نه . تا آخر شب هم نشیت پای تلویزیون و شام هم نخورد .
فقط موقع خواب دست کرد جیبش و 30 تومن گذاشت کنار کیفم و گفت فردا برو یه کفش بخر (آخه کفشم جلوش دیگه باز شده و اگه مثه آدم های دیگه قدم بردارم انگشت پام بیرون میزنه ) .
تفسیر سیاسی : دیگه اصلا برام مهم نیست که چکار می کنه . از نظر من این کارها بچه بازیه . هیچ معنی نداره که آدم هر شب هر شب خونه یکی بره در صورتی که خونه زندگی داشته باشه . هر چقدر هم که دوستشون داشته باشه . این درست نیست که بخاطر یک چنین موضوعی بخواد اینطوری ! به این روش مسخره منو بپیچونه . حالا جدای از اینها خوب اتفاقه نتونستی بری اونجا حال کنی ؟ دلیلی نمی بینم اخلاقت گه بشه و تا آخر شب سم ام بکم بشینی و هیچی نگی .
از نظر من نصف اون توجهی که به اون بچه می کنی به من که زنتم بکنی زندگیت گلستون میشه .
آقا نمی دونین این دختره 13 ساله رو چطور تحویل می گیره . یه دفعه رفته بودیم دهاتشون برای دیدن مادرش که همه فک و فامیلشون دنبال ما که ما کجا میریم (قبلا که رسوماتشون رو گفتم که هر جا مهمون باشه همه میان اونجا) یکاره هم پیشنهاد دادن بریم گردش فلان شهر !!! که ما تا جواب بدیم سه تا ماشین آماده شدن . حالا من هر چی به مهدی می گم عزیزم ما برای دیدن مادرت اومدیم . این بیچاره پاش درد میکنه و نمی تونه بیاد درست نیست بعد از اینهمه مدت که اومدیم ما پاشیم با اینها بریم یه شهر دیگه خوش گذرونی . اونم اخمش تو هم بود که بیا و ببین . که دیگه به زور و با قسم و آیه راضیش کردم نریم . رفتیم که بقیه رو بدرقه کنیم که همین دختر برادرش زد زیر گریه و گفت عمو تو هم بیا . همون لحظه انگار از خدا بخواد گفت میایم . میایم . آره میایم . و رو کرد به من گفت بریم !!!!!!!!!
یعنی اینطور بگم اونقدر که از این بچه 13 ساله می تونه حرف شنوی داشته باشه از من که زنش هستم نداره .
خدا رو شکر . از بابت دوستای خوب و همدلی که اینجا پیدا کردم هم شکر . خیلی خوشحالم که این وبلاگ رو درست کردم .
* من خیلی خوشحال میشم لینک دوستانی که مثل من دچار این مشکلات هستند رو داشته باشم . اگر آدرسی از این وبلاگ ها دارین برام بفرستین خوشحالم می کنن . (البته بجر دوستانی که این کنار لینکشون رو دارم)
خوب پنجشنبه من برای اولین بار با همسر گرامی رفتیم خرید و ایشون به عنوان همسر برای ما خرید کردند .
خوب هنوز پا توی خونه نگذاشته بودیم و خوشحالیمون رو به دل نکرده بودیم که گفت می خواد فردا برادرش اینها رو دعوت کنه . بهش گفتم که توی این وضعیت لازم نیست که الان دعوتشون کنیم . که دیدم رفت تو لک . منم گفتم خدا رو خوش نمیاد که مثل این زن های بدجنس بشم و گفتم خوب دعوتشون کن . اونم رفت دم در خونشون (از این کارش متنفرم که تلفن نمی زنه و میره دم خونشون چون بهانس . میره و اونجا میشینه و کیفش رو می کنه و بعد راهی خونه میشه . البته اگه فقط یک موقع اینکار رو می کرد ناراحت نمی شدم . آخه صبح به صبح که میره کلید رو از دم در خونشون بگیره می ره و صبحونش رو می خوره و خیلی وقت ها هم ناهار ها و کلا همیشه اوجاست . به منم نمی گه و وقتی از زبون بچه ها ناقافلی در میره من می فهمم و این کفرم رو بالا میاره . و بیشتر از همه بخاطر حرف شنویی که از جاریم داره و از من نداره خوشم نمیاد ) حالا برگشته می بینم که یک کیلو و نیم گوشت خریده برای فردا !!!!! (گوشت حدود 13 هزار تومن شده بود و به داداشش اینها هم گفته بود بیاد کباب بخوریم ) اونقدر عصبانی شده بودم که احساس می کردم دلم نمی خواد یک لحظه دیگه توی اون خونه بمونم . هیچکس نمی فهمه حال منو که اینهمه مدت یک کیلو گوشت تو خونه من نبود و به هزار زور سعی می کردم صرفه جویی هم بکنم و آقا یک شبه چه اردی می ده . اون یک کیلو و نیم گوشت می تونه برای سه چهار ماه من مصرف بشه !!! اونقدر رفتم توی دستشویی و حوله رو گاز گرفتم تا بهش هیچی نگم .
خودمو کنترل کردم و فقط بهش گفتم می شد گوشت مرغ خرید اینطوری بهتر نبود ؟ اونم گفت نه می خواستم یکبار کباب کوبیده درست کنیم که برای بعد یاد بگیریم !(یکی نیست بگه آخه چرا الان ؟؟؟؟چرا توی این وضع )
توی مهمونی هم اونقدر تو کار های آشپزی من هم دخالت کرد که اونروی من رو بالا اوورد . کباب ها هم با اینهمه خرجی که کرد همه خشک و بد شده بودن که با قاشق تیکه نمی شدن . این باعث شد یکم دلم خنک بشه .
چون داشتم می مردم .
با کلی چرب زبونی هم موقعی که زن داداشه داشت گوشت ها رو سیخ می کرد تونستم یکم از گوشت رو از پخته شدن نجات بدم و بگذارم تو فریزر . اما با اینحال خیلی زیاد درست کرده بود .
بازم دیشب رفته بود تو لک که چرا کبابه خوب نشده بود و چرا با اینکه اینهمه خرج کرده اونجوری که باید خوش نگذشته .
(منم تو دلم گفتم بخاطر اینه که وقتی من بابا و مامانم میان بیچاره ها رو با یه ماکارونی راه میندازم و اینهمه خرج نمی کنی ! و از اون طرف هم شش دانگ حواسم به تو هست که ناراحتت نکنم . ولی تو اینقدر توی اینطور مواقع می زنی تو ذوق منو اینقدر دلخوری پیش میاری که هم به جون خودت زهر بشه هم من . )
* در مورد جلسه نگفتم ؟؟ رفت مسافرت جلسه افتاد عقب دفعه دوم هم مهمون براش اومد یا کاراش زیاد بود نتونست برگزارش کنه . جلسه امروز ساعت ۲ هست . خدا رو شکر استرس زیادی ندارم ![]()
خوب اینجا می خوام یکم از خودم بگم و فراموش نکنم که بدی هام رو هم از قلم نندازم که یکموقع کسی فکر نکنه من خیال می کنم که گل بی خارم .
خوب من یه دختر مستقل هستم . یعنی از وقتی یادم میاد دستم توی جیب خودم بوده و از پدرم پول تو جیبی نمی گرفتم . نه اینکه من نخوام .کلا پول توجیبی نمی داد به من که دختر خونه بودم یا اگه هم میداد اونقدر کم بود که من واقعا نمی تونستم با اون کاری کنم . این بود که از لحاظ مالی همیشه تحت فشار بودم تا اینکه به این نتیجه رسیدم که باید روی پای خودم وایستم . از بچگی شده با گرفتن پول از همکلاسیهام بابت کشیدن نقاشیشون روز امتحان (من نقاشیم همیشه خوب بوده) یا بعد ها پروژه نوشتن برای همکلاسی های دبیرستان و دانشگاه و بعد هم که کار توی آموزشگاه و بعد هم این شرکت سگ مصب .
یک جورهایی چون همیشه تا جایی که نیاز داشتم خودم تامین می کردم و هیچوقت تو مذیقه نبودم و هرچی می خواستم دم دستم بود . همیشه طوری برنامه ریزی کردم که از کسی پول قرض نگیرم و افتخارم به این بوده . خوب فکر کنید من با اینطور زندگی حالا چقدر باید برام دردناک باشه که برای کوچکتریم چیزها که احتیاج دارم درمونده شدم و کلی قرض و غوله که همه میگن قرض مهدی اینا ! این ایناش که من توشم خیلی برام کشندس و مهدی هم که اصلا عین خیالش نیست . واقعا این موضوع شخصیت اجتماعی منو زیر سوال برده و نمی دونید من چقدر معذبم بابتش .
من همیشه به حقوق و آزادی های فردی آدمها احترام گذاشتم . هیچوقت به خودم اجازه نمی دم توی موبایل همسرم رو چک کنم یا دست توی جیب لباسش .یا توی کیف وسایل شخصیش و وقتی تلفن می کنه گوش وایستم و ..... به حریم خصوصی هر کسی احترام می گذارم و انتظار دارم که اون هم اینکار رو بکنه . من یادم نمیاد مادر و پدر یا حتی برادر و خواهرم حتی یکبار بدون اجازه توی اتاق من بیان . با اینکه در اتاقم همیشه باز بود ولی موقع اومدن کنار در وای می استادن و صدا می کردن و بعد می اومدن تو .
حالا مهدی هر شب موبایلم رو با دونه دونه آهنگ و فیلم و .... چک می کنه و تقریبا چیزی ندارم که اون ندیده باشه . حالا جدای از مسائل ورود به حریم خصوصی تو موضوع موبایل یه حس بد اینکه بهم اعتماد نداره و داره کنترلم می کنه . حس اینکه من این شعور رو ندارم که بدونم با کی صحبت کنم و با کی نه . حتی اگه مزاحم هم باشه آزارم میده . اینکه مهدی فکر می کنه بالا سر زن اگه نباشه به راه اشتباه می ره خیلی توهین کنندس.
من بارها بهش گفتم که مگه توی این 24 سال قبل با بی آبرویی زندگی کردم یا خطا کردم که اینطوری کاراگاه بازی می کنی ؟
یا من چه مشکلی دارم که فکر می کنی کاری می کنم که موبایلم از دسترس خارج بشه که نتونی بهم زنگ بزنی ؟
به شدت آدم درون گرایی هستم و همه مشکلات رو توی خودم می ریزم . همین که در مورد رابطم با همسرم حتی پدر و مادرم هم خبر ندارن و تنها سنگ صبورم این وبلاگ و نظراتشه بسه . همین باعث میشه خیلی چیزها و حتی مشکلات و نارضایتی هامو به همسرم هم نگم و نتونم بگم و همینجوری بمونه و باد کنه تا یه روزی بترکه . و این یه نقطه ضعف بزرگ منه و می دونم باید خودم رو اصلاح کنم .
دیگه با شما که از این حرفا ندارم . توی دوران مجردیم . دو بار افسردگی اونم از نوع شدیدش رو تجربه کردم . و جالب اینکه باز هم خانوادم با اونهمه وخامت حالم متوجه نشدن که من چقدر حالم بده ! تا مرز خودکشی پیش رفتم . اما روزی که می خواستم خودم رو از بالای یه ساختمون بلند پایین بندازم گفتم : آزی تو که می خوای خودتو بکشی ، بگذار تمام راه ها رو رفته باشی . هر کاری برای بهبود خودت بکن و اگه نشد این دیوار اینجا تا همیشه هست که هر موقع خواستی خودتو بکشی . افتادم به دکتر رفتن و .... برای شاد کردن خودم خیلی کارها کردم . شنا . کوهنوردی . تفریح و گردش و هر کاری که بگین . تو این زمان بود که از لحاظ اعتقادی افت کردم و دیگه نشدم همون آزی اول . خدا رو کم کم تو زندگیم از دست دادم . نماز رو کنار گذاشتم و دیگه نتونستم دوباره بخونم . ناخن کاشتم و به خودم می رسیدم و با پسر های مختلف در آن واحد دوست شدم .
ولی خوب هیچکدومشون نتونستن دوست خوبی برای من باشن و تا بهشون می رسیدم خیال سوء استفاده داشتن . تا با کسی از خودم و احساسم می گفتم می دیدم که ازش یکجور دیگه استفاده می کنه . اعتمادم تو یکسال به کلی نسبت به پسر ها از بین رفته بود و با توجه به تغییرات بعد از افسردگیم دیگه به هیچکس تا الان نتونستم اعتماد کنم . حتی پدر و مادرم .
همه اینها رو خواستم بگم که به این برسم : من افسردگیم تا حد زیادی درمان شده ولی تازگی ها احساس می کنم که دوباره تا یک حدودی در گیرش شدم . تمام دلیلش هم اینه که من با تفریح و نشاط و ورزش می تونم خودم رو رفرش کنم . توی این مدت هم که جز فکر و مشکل و فشار و دعوا چیزی نداشتم . اینها همه منو به سمت یه افسردگی دوباره و خیلی جدی تر هول میده . و من نمی خوام . می دونم که ممکنه دیوونه بشم . اینو جدی می گم .
جالب اینکه با تمام این مسائل کسایی که منو توی نظر اول می بینن فکر می کنن خیلی آدم شاد و شنگول و بیخیالی هستم و غمی توی دنیا ندارم .
من آدمی هستم که خیلی دیر با کسی دوست می شم و ارتباط برقرار می کنم . و تا با کسی صمیمی نباشم نمی تونم راحت باهاش درد دل کنم ازش چیزی بخوام . یا حتی براش کاری انجام بدم . بخاطر همین همیشه فکر می کردم که دلم همسری می خواد که باهام صمیمی باشه و من با اون . دوست داشتم که مثل هم فکر کنیم . وو چیزهای مشترک زیادی با هم داشته باشیم .
متاسفانه از اونجا که از هرچی بترسی به سرت میاد دقیقا خدا مهدی رو جوری آفریده که قطب نخالف من باشه . من هر چی دوست دارم اون نداره . هر کاری که برای من جالبه برای اون نیست . از غذا خوردن تا لباس پوشیدن تا نحوه حرف زدن و ....
فقط چیزی که خیلی منو گول زد تو خاستگاری صحبت به میون اومدن علاقه به ادبیات بود و اینکه من شعر می گم و برای خودم خاطر می نویسم و .... و اونم گفت که اونم همینطور و منم با همین کج خیالی ها فکر کردم این خود خوده همونه که من دنبالش بودم و دیگه توی 15 روز تا عقد نتونستیم بفهمیم بابا درسته که نوشتن و ... رو دوست داریم ولی الان می بینم اون چیزهایی که اون می خونه و اون چیزی که من می خونم و می پسندم زمین تا آسمون فرق می کنه .
در باب دوست نبودنمون اینم بگم و پست رو ببندم که خیلی طولانی شد که من اینقدر باهاش احساس قریبگی می کنم که بریم و من در حال موت باشم از گرسنگی اگه خودش اشاره نکنه من نمی تونم بهش بگم که چیزی بخره !!!
با اینکه اصلا آدم خجالتی نیستم .
از معایب شاخص من که واقعا نمی دونم چکارش کنم اینه که هر جا بترسم دروغ می گم . و مهدی هم می دونه دقیقا کجا ها استفاده می کنم ولی بازم نمی تونم نگم . انگار که یه واکنش غریزی در من شده . و این خیلی بده .
دومین بدیم اینه که نمی تونم تحمل بالاسر داشتن کسی رو داشته باشم . با اینکه هیچوقت کاری نمی کنم و جایی نمی رم که اگه کسی بدونه مشکلی پیش بیاد برام خیلی سخته که بخوام تحمل کنم که برای فلانجا رفتن باید زنگ بزنم و اجازه بگیرم . این فرایند اجازه گرفتن و خبر دادن و کلا تحت نظارت کسی بودن می ترسم که یه روز بالاخره مهر طلاق رو تو شناسنامه من بکوبونه .
آقا خیلی حرف زدم دیگه فعلا بسته .
تا خود امروز بخاطر شک شوهرم، من 4 تا خط موبایل عوض کردم . خط ثابت همراهم رو ، یک بار خط 919 و مابقی هم ایرانسل !! یعنی نه اینکه خودم بخوام ها . مثلا یکی اشتباهی زنگ زده و قبل از اینکه من گوشی رو بردارم قطع کرده . اون هم چون تو امور مشترکین آشنا داره هر ماه پرینت تماسهای من رو داره . برای همین باید قبل از اینکه خودش متهمم کنه که رابطه مخفی با کسی دارم براش توضیح بدم که کی ، کجا و چه موقع زنگ زده و چرا زنگ زده و ... . این میشه که مدام خط من باید عوض بشه !!! البته اونقدر پوست کلفت شدم توی این قضیه که دیگه برام مهم نیست که هر شب با یه سیم کارت خونه بیاد و بگه عوضش کن . راستش راضی دارم موبایل اصلا نداشته باشم . ولی اونم نمی خواد چون از کنترلش خارج میشم .
آخرین سری که سیم کارت برام اوورد همین یکماه پیش بود . دیگه اینو به هیچکس شمارش رو ندادم حتی دوست های نزدیکم . چون دیگه تحمل سیم کارت عوض کردن رو ندارم . و اینکه برای پدر و مادرم بگم چی شد که دوباره برام سیم کارت جدید اوورده . یکجورهایی خجالت میکشم از این موضوع .
من و تفکرم به من میگه که اینها اهانته به شخصیت منه . اهانته به سالم بودنه
قبلا ها وقتی هر کدوممون می خواستیم از خونه بیایم بیرون همدیگرو می بوسیدیم . یعنی اگه یکی یادش می رفت که محال بود و بیشتر اگه اتفاق می افتاد معنیش این بود که از دستت خیلی دلخورم . حداقلش این بود یه سوالی از هم می کردیم که چی شده ؟ چرا ؟ و ....
اما حالا بعد از یکسال دیگه بندرت یادمون می مونه اینکار رو بکنیم . البته مهدی هنوز گاهی موقع رفتن منو می بوسه ولی من بطور کلی فراموش کردم . و دست خودم هم نیست . واقعا نیست . امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم و یکهو متوجه شدم که بین ما چقدر طناب محبت باریک و سست شده .
* تا برگزاری جلسه آپدیت های کوچولو می کنم که بیشتر تمرکزم روی جمع آوری گزارشم باشه و وقتم زیاد گرفته نشده . ایشالله بعدا جبران کنم .سر فرصت هم می خوام خواننده های اینجا رو بیشتر بشناسم و صفحاتشون رو بخونم و .... فعلا چیزی رو به حساب کم توجهی نگذارید .
دیشب بطرز خیلی عجیبی که هیچوقت انجامش نمیداد گفت من می خوام برم بیرون یه قدم بزنم ! (آحه سابقه نداشت اینکارش) گفت میرم یه آناناس هم میخرم و میام . که رفت و بعد از 20 دقیقه اومد . حالا بماند که من چقدر فکر بد اومد سراغم و گفتم ایشالله گربس و نگذاشتم که بهم غلبه کنه . ولی وقتی اومد همینکه نشستم کنارش بوی تند سیگار خورد توی صورتم .
فکر کنید من چه حالی شده بودم ؟ نتونستم خودم رو کنترل کنم و بهش گفتم کجا بودی ؟ ولی اون گفت که رفته بوده مغازه پرنده فروشی و بعد هم خونه داداشش و بعد هم آناناس خریده بود و برگشته بود . وقتی گفتم دهنش چرا اینقدر بوی سیگار میده کتمان کرد و گفت خیالاتی شدم . گفت که عجب اشتباهی کردم رفتم بیرون که تو توی شک بی افتی .
نمی دونم والا چی بگم . نمی دونم حرفش رو باور کنم یا نه .
بعد هم که با کمال ناباوری و تعجب شب دیدم از جاش بلند شد. وقتی بلند می شد پشت شلوارش خیس بود !!! آره جاشو خیس کرده بود .!!!!!!!!!!
هیچی بهش نگفتم . رفت دوش گرفت و یک جای دیگه خوابید .
* باید ببخشید ولی بعضی نظر ها مخصوصا نظر های خصوصی کمی حالت توهینی داره . و من اصلا راضی نیستم . من دارم اینجا تجربه هام رو خالصانه بدونه هیچ دروغ و تغییری می نویسم تا هم برای شما تجربه بشه هم بدونید مشکلات یک زندگی کجاهاش می تونه باشه و هم اینکه خودم آرومتر بشم . ولی اینکه بخواین بهم طعنه بزنید و توهین کنید رو نمی تونم قبول کنم . با شرمندگی اما اگه کسی توهین کنه جواب نظرش رو نمی دم و نظراتش رو حذف می کنم . نمی خوام جو اینجا ناسالم بشه .
بعد از پست : بعدا بصورت مفصل در مورد عقاید خودم می نویسم تا خود منو هم بیشتر بشناسید و این لایه هایی که باعث شده شما دقیقا اوج اختلافات ما رو متوجه نشید برداره . در حال حاضر همینقدر بدونید که از نظر من سیگار کشیدن هیچ مسئله ای نیست و برام فرقی نمی کنه که سیگار بکشه یا نه . اما در مورد چیزی مثل سیگار یک موضوع هست که هم سلامتیش در میونه و هم بار منفیش که ممکنه نشون دهنده یه کمبود باشه و شروعی برای رفتن به سمت اعتیاد یا در بهترین حالتش انزوا و دور شدن از همین منه فعلی باشه . یا بیشتر شدن پنهان کاریها . وگرنه فی النفسه من با سیگار کشیدن تفریحی مخالفتی ندارم . خودم هم گاهی می کشم . البته خیلی کم . شاید ماهی یکی .
هفته پیش چهار شنبه جلسه داشتیم که طی یک سفر پیش بینی نشده مدیرمون رفت سفر و فردا برمی گرده . جلسه هم افتاده این چهار شنبه . استرس زیادی دارم و سخت مشغول درست کردن گزارشم . بتونم مطلب بعدی رو پست می کنم اما نشد ببخشید چون امروز باید زبان هم بخونم . راستی دیروز بعد از یک سال و خرده ای که از ازدواجم می گذره بالاخره یک جایی رفتیم بیرون . چیتگر برای دوچرخه سواری . با اینکه اونقدر بهم قبل از رفتن گفته بود سنگین باش و فلان و بیسار اما اونقدر به خودم گفتم بیخیال شد بیخیال شو تا بدون اینکه خلقم تنگ باشه رفتیم و خیلی خیلی به من خوش گذشت . دچرخه سواری رو همیشه خیلی دوست داشتم . خیلی روحیم تغییر کرد . الان کلی انرژی مثبت دارم .
تو رو خدا برای چهارشنبه برای من دعا کنید که بتونم با موفقیت تو جلسه احضار وجود کنم و گزارشهام مقبول بی افته . دعا کنید این خانومه که می خواد به ناحق بیاد و تو کار من سرک بکشه و مدیره هم با اونه نتونه زیرابم رو بزنه . دعا کنید آروم باشم .
خوب خانواده مهدی با توجه به زندگی روستایی شون خیلی ارتباط با هم دارند . زنها صبح به صبح خونه هم میرن . با هم حرف میزنن . هر جا کسی مهمون داشته باشه بقیه میرن اونجا ! اگه نرن هم همه ناراحت میشن . روز مادر و جشن و کادو برای کسی بخر اصلا ندارن . مردها توی مجلساشون حتما باید در مورد اینکه زن هاشون خوب نیست و عیب هاش جلوی همه بگن . در مورد گرفتن زن دوم صحبت کنن . در تمام این مدت همه متلک ها و حرفهاشون رو شوخی شوخی می زنن . جلوی دیگران مثلا کتشون کنارشون باشه داد میزنن کلید منو از جیب کتم به من بده !!!!!!! یا مدام دارن می گن عجب اشتباهی کردیم زن گرفتیم .
جلوی دیگران به هیچ عنوان دست زنشون رو نمی گیرن آخه زشته ! کمک کردن توی خونه کلا خیلی کار دور از شانی هست و جلوی مهمون که دیگه گناه کبیره .
هر کاری مربوط به خونه باشه از گذاشتن سطل زباله تا مابقی قضایا بعهده خانومه و مرد هیچ وضیفه ای نداره .
زنی که کار می کنه (البته من تنها کسی هستم که اینطوریم) زیاد زن جالبی نیست و باید زودتر بشینه خونه .
به هم هدیه نمی دن و اصلا براشون مفهومی نداره . سالگرد تولد و ازدواج و اینها اصلا اونجا وجود نداره . با دوست و همکار رفتا و آمد کردن هم تعریف نشده .
مرد تصمیم می گیره که کی لازمه تا برای زنش چیزی بخره و با سلیقه خودش هم می خره . هر جایی هم که اون گفت میره .
اصولا زنی که ازدواج می کنه همیشه پیش خانواده شوهره برعکس اینجا که دخترا خیلی خونه مادرشون میرن و ارتباطشون با خانواده زن بیشتر میشه اونجا عملا برعکسه . زنها به هیچ عنوان رانندگی نباید بکنند و این واقعا برای یه مرد افت داره . زنهایی که کار می کنند باید حتما توی یک محیط کاملا زنونه کار کنند و ساعت کارشون هم بیشتر از 3 نباشه . البته بماند که من تنها زن کارمند توی کل فامیلشون هستم و مهدی هم به همشون گفته که من محل کارم فقط زن هستند ! و ساعت کار من هم تا 3 بیشتر نیست . در صورتی که کاملا برعکسه !
مهمون ها که میان خونت با وجود اینکه می دونن تو کله سحر باید بری سر کار تا یک یا دو نیمه شب می شینن و بیرون نمی رن . اگه هم میان برای خوشحال کردنت همشون سر زده تشریف میارن !!!!!!! تا ذوق کنی اونم ساعت 9.30 به بعد و برای شام که دیگه از خوشحالی بال در بیاری .
حالا جدای از اینها همه خانوادش مثل خودش لهجه دارن و با زبون محلی صحبت می کنن که من حتی یک کلمش رو هم نمی فهمم و وقتی اونها بین صحبتاشون اسم منو میارن و می خندن از مهدی می پرسم چی میگن ؟ که همه می خندن و اون گاهی می گه ولی بیشتر اوقات نمی گه و من بین یک عده آدم که زبونشون رو نمی دونم غریب می افتم .
یادمه یکبار خونه یکی از فامیلاشون بودیم که هر کی با یکی جور شده بود و صحبت می کرد . خیلی نشسته بودیم و من کلافه شده بودم . به مهدی که از من دور بود خیلی گفتم که بلند شو دیگه بریم . اما چون داداشش هم اونجا بود محل نگذاشت . یعنی باید صبر کنی تا با هم بریم . من بهم خیلی فشار می اومد . اعصابم هر لحظه بیشتر تحریک می شد و از بی مهریش بیشتر ناراحت می شد که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر گریه . تونموقع بود که مهدی به خودش اومد و با اخم خدا حافظی کرد و منو برد بیرون . البته بعدا دلداریم داد و سعی کرد کاری کنه که ناراحت نباشم . ولی خوب هنوز هم بخاطر گریه کردنم مسخرم می کنه .
خوب حالا همه اینها که گفتم ما برعکسشیم .
اینم از اختلاف خانوادگی و اجتماعی ما
خانواده ما یه خانواده معمولی از نظر اعتقادیه . نه افراط نه تفریط . یعنی اونطور نیست که کسی نماز نخونه دیگه آسمون ب زمین بیاد و مسئله ای ایجاد بشه . ما جلوی غریبه و نامحرم روسری سر می کنیم اما نه چادر می پوشیم و نه روسری هم که می پوشیم یکجوری فورمالیتس . خود من کلا نماز نمی خونم . اما معتقد هستم . روزه همیشه می گیرم . ولی خوب وقتی میرم بیرون موهام یکم بیرون هست . ولی با اینحال از خیلی از افرادی که بیرون میان بهتر و مناسب تر بیرون میام . تقریبا تیپم حالت دانشجویی و مثبته .
اما بر عکس خانواده شوهرم که به شدت مذهبی هستن . افراطی . تو خونه هم جلوی محرم ها روسری سرشونه . جلوی بقیه که حتما چادر سر می کنن . اصلا تعریف نشده که کسی توی این خانواده نماز نخونه یا روزه نگیره . یک چیز غیر قابل باوریه براشون . غیر چادری هم اصلا قبول ندارن .
خوب می بینید تو اینجا خیلی از اختلافامون بیرون میزنه . من آدم اونطوری زندگی کردن نیستم ولی اونقدر بهم گفت که موهات بیرونه و بد حجابی که در حال حاضر حجاب کامل دارم . البته بجز سر کارم که اینجا وقتی میام همون خود واقعیم هستم . یعنی همون آزی که بود . ولی با اون که جایی هستم یا میرم حجاب کامل دارم . مهمون که میاد من تمام مدت مانتو تنمه . وقتی هم که خونه فک و فامیلش شهرستان میریم هم همینطور . حتی شب ها بخاطر اینکه ایرادی ازم در نیاره که شب خوابیدی و لباست بد بود و کی دید و .... مانتو و شلوار لیم رو موقع خواب هم در نمیارم که نکنه شر بشه برام .
خوب نماز هم یکی از معضلات زندگی منه . من جلوی خانواده شوهرم باید نماز بخونم و اینقدر براش مهمه و تاکید . تلخی می کنه که من همه رو اونجا اتوماتیک می خونم . یعنی اذان که میزنه من اولین نفرم . تازه باید سجاده رو یکجایی پهن کنم و بخونم که حتما دو سه نفری آدم بزرگ !! منو ببینن و به اون انتقال بدن تا مطمئن بشه که من نماز خوندم . وگرنه قسم و آیه هم بخورم باور نمی کنه . حتی یادمه یکبار پریود بودم ولی از ترس اینکه کسی ندونه تمام مدت مسافرت رو نماز خوندم !!!!!!! گفتم اینطوری خیلی بهتره تا اینکه یکی بگه این نماز نمی خونه و اون بفهمه و دوباره بدبختی من شروع بشه .
البته خیلی سعی کردم که نماز رو واقعا شروع کنم ولی نتونستم . نشد . نه بخاطر مهدی ها . واقعا تنهام ومیدونم نماز خیلی آرومم می کنه . اما چکار کنم که نشده .
آها این موند . من وقتی می رم دهات مهدی باید چادر سر کنم . والا قبلش بهم گفته بود که باید اینکار رو بکنم چون هیچ مانتویی اونجا وجود نداره و اگه من اینکارو نکنم آبروی اون و خانوادش میره . اما بعدا خودم افراد زیادی رو دیدم که اونجا هستند و مانتویی هم هستند . ولی وقتی بهش گفتم گفت که من با بقیه کاری ندارم .
حالا هر موقع که میریم من چادر سر می کنم . و این یکی از چیزهایی هست که واقعا منو عذاب میده . بهش هم گفتم . اما خودش گفت که من قبل ازدواج باهات طی کردم . راست میگه اما من فکر نمی کردم که اینقدر برام سخت و کشنده باشه .
در مورد آرایش کردن هم که تقریبا آرایش ندارم مگر عروسی یا مهمونی خیلی خاصی . همیشه یادمه دختر که بودم به خودم میگفتم خوب خدا رو شکر من اینقدر ظاهرم متوسط و منظبته که هیچ شوهری نمی تونه بهم ایرادی بگیره و منو بخواد تغییر بده . اما دیدم نه . هر جوری باشی شوهره بالاخره می خواد تو از اون که هستی پایین تر خودت رو بیاری و بیشتر مراعات کنی . ولی واقعا من همیشه مراعات می کردم . دیگه اینکه می خواد من از این هم به خودم سخت گیر تر باشم برام خیلی سخته . یک جورهایی مثه عقده ای ها شدم . خودم متوجه می شم . همش دلم می خواد چشمش رو دور ببینم و همونجوری باشم که هستم .
خوب این از اختلاف مذهبی.
خوب فکر می کنم کلی بد و بیراه نسبت بهش گفتم . یکم هم می خوام از محاسنش بگم که فکر نکنید بی انصافم یا یک طرفه به قاضی رفتم . همسر من یه آدم ساکت و آرومه . اهل دعوا و مجادله نیست و دلش میخواد همه چیز به آرومی و با صحبت حل بشه . با توجه به فرهنگ خودش نسبت به فک و فامیلش خیلی فکرش بازتره . سعی نمی کنه چیزی رو با زور وادار به انجامت کنه (بجز زمانهای قهر ! تو حالت های عادی هم اونقدر غر می زنه تا کلافه بشی) اگه اشتباهی کنی می بخشتت . کارهایی که میکنه همه از روی سادگیشه و از روی نامردی نیست . خیلی احساساتیه و زود وابستت میشه . تو نزدیکی خیلی مراعاتت رو می کنه و هیچموقع بخاطر خودش وادارت نمی کنه بهش نزدیک بشی . مثل یک بچه صااف و صادقه و تا ته قلبش رو می تونی بخونی . سرش فقط به کار گرمه و اهل هیچ خلافی نیست . بچه تمیزیه . با ایمانه . به هیچ عنوان دروغ نمی گه . قران می خونه و بهش عمل می کنه . در کل مذهبیه ولی نه از این الکی ها . واقعا آدم خوبیه .
و من خیلی دلم براش می سوزه . خیلی .
مثلا من اگه بخوام جدا بشم مهریه نمی خوام ولی اون می خواد بپردازه و اینو بارها موقع دعوا ها و حرفهای جدی بهم زده و آدم دروغگویی نیست که باور نکنم .
پای تمام زمین و هر پولی که جایی بده زیرش امضا می کنه که در صورت هر اتفاقی مالکش منم . و به من می رسه .
چون میدونه من اگه جدا بشم پیش پدر و مادرم بر نمی گردم گفته هر موقع خواستی بری من یک خونه برات اجاره می کنم و خورد خورد مهریت رو هم میدم که مشکل مالی نداشته باشی .
و خیلی چیزهای دیگه ای که وعده و دروغ هم نیست که دلم رو خوش کرده باشم . بالاخره بعد از این مدت دستم اومده با چطور آدمی روبرو هستم .
ولی خوب با تموم خوبی هایی که ازش سراغ دارم و می بینم تفاوتهای رفتاری و اجتماعی و اعتقاویمون خیلی جاها نمی گذاره اونطور که باید همدیگرو دوست داشته باشیم و بتونیم سالم زندگی کنیم . من و مهدی هر دوتامون آدمهای خوبی هستیم ! اما دید متفاوت ما به زندگی باعث شده که کنار هم نتونیم جایگاه درستمون رو پیدا کنیم . اگر هر کدوم از ما واقع بینانه تر شریکش رو انتخاب می کرد حالا مایع افتخاری بودیم برای اون شریکمون .
دیشب که رفتم خونه اصلا یادش نبود که قرار بوده که بریم خرید !!! ما چقدر اینجا از خود گذشتگی کرده بودیم که گفتیم اگه بخواد ببره ما نمیریم ! آقا اصلا یادش نبود . ولی کلاس زبان ثبت نام کردم و از دیشب شروع شد . خیلی خوشحالم چون معلم این ترم آقاست و لحجه بی نظیری داره . احساس خوب دوباره وجودمو پر کرد . دوباره دلم می خواد با انرژی ادامه بدم . از این لحاظ خدا رو شکر .
در مورد کارم هم مشکلات خیلی زیادی دارم که این وبلاگ دیگه جوابگوی اون نیست . فقط همین رو بدونید که من چهار شنبه جلسه مهمی دارم که همه مسئولهای تراز اول شرکت توش هستند و مدیر عامل این جلسه رو برای کشیدن اطلاعات از من گذاشته . آخه این چند وقته با هم اختلاف سلیقه های کاری زیادی پیدا کردیم . اون می خواد من اطلاعات واحدم رو تقدیم سرپرست یکی از واحد های دیگه بکنم ولی من زیر بار نمی رم چون اینکار عملا منو از بین می بره . ولی خوب اون طرف خیلی خوب زیراب منو زده و الان مدیر عامله همه جوره حرف اونو به جون می خره . منم باید تلاش کنم تا خیلی زیر پوستی بتونم احقاق حق کنم . برای روز جلسه خواش می کنم برام دعا کنید . واقعا دارم سعی می کنم جلسه رو با موفقیت پشت سر بگذارم . چون در حال حاضر خیلی به یک تشویق نیاز دارم تا محرکی بشه برای کمی مثبت تر شدنم در همه امور زندگیم . برام دعا کنید .
خوب بریم سراغ مابقی زندگیم .
امتحان زبان پایان ترم رو داده بودم و یک روز فرصت داشتم که ثبت نام کنم و کارنامه بگیرم . نمی دونم چرا آموزشگاه اینقدر ضربتی کار می کرد ، در هر صورت با ترس و لرز زنگ زدم به مهدی که من موقع اومدن ثبت نام هم می کنم و بعد میام . بعد هم ازش پرسیدم که برای افطار میاد یا نه که گفت میاد . سرویس ما ساعت 5.30 حرکت می کرد و سر خیابونمون که می رسید اذان رو داده بود خوب طبیعیه که من نیم ساعت حداقل بعد از اذان میرسیدم . خیالم راحت بود که گفتم . اما پام به در آموزشگاه نرسیده بود مهدی با حالت ناراحتی همیشگیش گفت تو چرا خونه نیستی ؟ چرا گفتی من بیام خونه پس ؟ منم که خشکم زده بود گفتم خوب من تازه رسیدم تا ده دقیقه دیگه خونم . و بعد با کلی بدبختی توی اون شلوغی کارام رو انجام دادم و کلی اینو هل بده ، جای اون رو بگیر تا تونستم کارم رو ردیف کنم . بعد هم که از محل کلاس تا خونه که حداقل 20 دقیقه با خیال راحت راه هست رو اونقدر مثه سگ دویدم و همه با حیرت نگاهم کردن تا خودم رو یک ربع بعد از اذان رسوندم خونه .
اینطور موقع ها سگ میشه . سلام کردم و اونم شروع کرد به سوالهاش که چرا دیر کردی و .... سوالاش رو آروم جواب دادم و بعد هم رفتم تو آشپزخونه که یکم کارها رو جمع و جور کنم . آخه اینطور موقع ها دنبال آتو می گرده . تا خود شب هم کلمه ای به زبون نیوورد . من هم خسته و کلافه بودم . نمی دونم این حس رو داشتین یا نه وقتی همسرتون هم بی تفاوته خستگی هاتون ده برابر می شه . منم رفتم خوابیدم .
نمی دونم چند ساعت بعد بود که اومد که بخوابه . اما با کمال تعجب از قهر در اومده بود و داشت منو بغل می کرد و می بوسید . جنیه دیگه . نمی دونم چرا اونطوری قهر می کنه و نمی دونم چی می شه که اینطوری آشتی .
بهش گفتم که بخاطر آخرین دست گلش نمی دونم که حامله ام یا نه . گفتم که می خوام زودتر بفهمم و اگه لازمه بچه رو سقط کنم . با اینکه قرص خورده بودم بلافاصله اما می دونستم که اگه لقاح صورت گرفته باشه دیگه کار تمومه .
یکم بر و بر منو نگاه کرد و بعد گفت که خوب اگه شد که بزرگش می کنیم . منم گفتم که نمی خوام بچه دار شم . گفتم که هنوز خودم هم مرددم که می خوام زندگی کنم یا نه . بهم برگشت گفت من نمی تونم یه چنین تصمیمی بگیرم . چون فکر می کنم حق تو ضایع می شه توی این اجتماع . ولی اگه مرددی زودتر فکرهاتو بکن . یا دل به زندگی بده یا برو . مثه خیلی از شب های دیگه خیلی گریه کردم . برام دوباره از تمیزی خونه گفت و اینکه بکار های خونه نمی رسم . اینکه دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم . راستش دیگه حوصله بحث نداشتم که بگم بابا درد من کمک کردنت تو کار خونه نیست . درد من بی توجهی تو به احساسمه . بی اهمیتی به خودمه .
و باز هم من مرددم . دقیقا مثل خری که تو گل مونده باشه . نه راه پس دارم نه راه پیش . حتی نمی دونم حسی که بهش دارم دوست داشتنه یا چیز دیگه ای . از آینده هم که خبری ندارم . اون میگه تو که می دونی جدا بشی آینده بهتری انتظارت رو نمی کشه پس بمون اینجا و سعی کن با این بد بسازی تا به بدتر دچار نشی . میگه اگه اپسیلونی بدونم وضعت بهتر میشه هیمن فردا برای طلاق اقدام می کردم . اینطور موقع ها دل خودمم براش می سوزه . می دونم که اونم از قصد کاری رو برای ناراحت کردن من نمی کنه . ولی فرهنگ های متفاوتمون باعثشه .
توی یک پست جدا بعدا تفاوت های کاملمون رو می نویسم .
قبل از هر چیزی از تمام دوستان خوبم که با ایمیل یا کامنت هاشون برام دعا کردن یا سعی کردن از تجربه ها و دونسته هاشون برام بگن و راهنماییم کنن صمیمانه تشکر می کنم . بدونید که همه اونها رو بخاطرم می سپارم و سعی می کنم هر راهی که تجربه نکردم رو تو زمان خودش امتحان کنم شاید نتیجه ای بگیرم . هر کامنتی هم جواب داشته باشه براش تو کامنت دونی می نویسم . باز هم ازتون ممنونم.
در مورد ادامه قهرمون هم که تا شب عید که اوضاع قمر در عقرب بود ولی صبح عید ساعتم رو برای نماز کوک کردم و صبح بیدارش کردم و گفتم اگه نماز عید میره منم میام . که بیدار شدیم و رفتیم مسجد اما باز هم چیز خاصی نمی گفتیم و سر سنگین بودیم . بعد از نماز هرچی منتظر شدم دیدم نیومد . زنگ زدم که گفت با پراید دوستش میره خونه داداشش . تعجب کرده بود که منتظرش مونده بودم . با بیمیلی گفت اگه میای تو هم بیا اونجا صبحونه بخور . منم با اینکه خیلی ازش ناراحت تر شده بودم که منتظرم نمونده بود و همینجوری بی هوا منو تنها ول کرده بود که تصمیم گرفتم سرتق بازی در نیارم و برم خونه داداشش . گفتم شاید اونها رو ببینه یادش بره قهره . آخه اونها رو که می بینه واقعا فراموش میکنه رابطش با من چقدر خرابه و خوشحال میشه . که همینطور هم شد . تا اونها رو دید غمش یادش رفت و دیدم دو سه جا بهم یه لبخند بی مزه ای زد که یعنی آشتی . بعد هم گفت که از دیشب خونه عمش دعوتیم . اما با اینکه به من نگفته بود و خودسر قبول کرده بود و مامان من هم دوباره دعوت کرده بود و مجبور شدم بگم بازم نمیایم ناراحت نشدم . این وسط منو به زور برد خونه مامان اینا برای تبریک عید . اونجا هم من از دهنم پرید که کاش شمال بودیم . بعد که رفتیم خونه عمش مامان زنگ زد گفت اگه رفتنی هستید تا یک ساعت دیگه حرکت کنیم شمال . اونم خیلی راحت قبول کرد البته به شرط اینکه قبل رفتن ث*ک*س کنیم . منم قبول کردم ! همین باعث شد قهرمون یادمون بره . شب آخر هم تو شمال خیلی گریه کردیم و من بهش گفتم که برگردیم طلاق بگیریم و راحتش کنم و اینقدر عذابش ندم و خودم عذاب نکشم . هرچی گفتم گریه کرد و گفت تو زن خوبی هستی من قدر تو رو نمی دونم . من گاهی زیاد روی می کنم . من بهترین ها رو برای تو می خوام و ..... اونقدر گفت و گفت که دلم به رحم اومد و دوباره مردد موندم باید چکار کنم . از دیروز تا حالا خیلی خوب هستیم . خیلی رفتارهاش آروم و مهربونه . بهم قول داده که یکم منو بیرون ببره و تفریح کنیم . امشب هم می خواد ببرتم خرید . خودش هم می گه لباسهام خیلی کهنه شده . ولی من دیروز هر کاری کرد که پول عیدی که عمه اش بهمون داده برای خودم کفش بخرم یا شلوار لی قبول نکردم ولی بجاش یه شلوار کتان برای خودش خریدیم که همه جاش سوراخ شده بود . منم مابقی پول رو ترجیح دادم برای شهریه باقی مونده کلاس زبانم نگه دارم . چون فکر می کنم که الان منقطع نکردن ترم های زبانم از کفش سوراخم یا شلوار خیلی کهنم خیلی مهمتره .
امروز هم قول داده که برام کفش و لباس بخره . اما فکر نمی کنم اینکار رو بکنم . ترجیح میدم یه قسط وامم رو بدم تا لباس بخرم. جدای از این باز رفت این وسط یه ریسیور خرید که 100 تومن آب خورد . البته خدا رو شکر سیم کارت همراه اولم رو تونستم بفروشم 300 تومن و پولش رو جور کردیم . البته من اصلا با ریسیور موافق نبودم ولی وقتی دیدم اوورده تو خونه ترجیح دادم که سیم کارتم رو بفروشم چون تحمل قرض بیشتر رو ندارم .
پست های قبلی رو گفتم که به اینجا برسم . ما وضع خوبی از لحاظ مالی نداشتیم و خصوصا با حقوق کم من که قرض ها رو به زور می رسوند . این وسط هم صاحبخونه زد و گفت 5.5 میلیون دیگه هم باید اضافه کنید . آقا ما با هر بدبختی که بود این پول رو از اینور و اونور قرض کردیم . البته یه مبلغی رو من از پول پس اندازم که بهش نگفته بودم از طرف پدرم دادم . آخه من خیلی به آینده خودم بیمناکم و یه چندر غاز برای روز مبادا کنار گذاشتم . اون پول رو هم که دادم کلی باز مقروض شدیم . تا جایی که من توی جیبم بالاترین موجودیم 250 تومنه . بخاطر این قضیه مجبورم وقتی کلاس زبان میرم کل راه رو پیاده بیام . و از اونجا که اون به شدت حساسه و من باید طبق معمول همون ساعت همیشگی بیام، باید کل راه رو مثه این دیوونه ها بدوم ! جالب اینکه می دونه پول ندارم ولی به روی خودش نمیاره و دعوا هم می شم که دیر میرسم خونه . توی این وضعیت دندونم هم چرکی شده و می دونه که باید برم جراحی کنم اما به روی خودش نمیاره . چند بار هم بهش گفتم وقت بگیر اما نگرفت و میگه بعدا . عفونت زنان گرفتم و بیشتر هم بخاطر وسواس زیادم برای تمیز نگه داشتن خودم بود که از وسواس زیاد اینطوری شدم . بماند که دکتره هم یکم گیجه و چند بار دارو اشتباهی داد و باعث شد من بیشتر از 5 ماه با این مریضی دست و پنجه نرم کنم . حالا آخرین سری داروهاش باعث شده کلیه های من درد بگیره . تا جایی که توی خونه یه شال دور کمرم مجبورم ببندم تا گرم بمونه . فکر کن تو چله تابستون . ولی مهدی حتی به روی خودش هم نمیاره که بپرسه که این چیه به خودت بستی ؟ یا چرا همش دستت به کمرته ؟ اینم اصلا مهم نیست ها . مهم اینه که اگه پول داشتم خودم می رفتم دکتر ولی یکقرون هم پول ندارم . به پدر و مادرم هم نمی تونم بگم چون اونها روحشون از این ماجرا هم خبر نداره . در ثانی می دونم بجای کمک پای دخالتشون توی زندگیمون باز میشه . حالا
چند روز پیش تو شرایط سخت مالی که ما بزور می تونستیم وسایل شام و نهار و کرایه رفت و برگشتمون رو جور کنیم . آقا برداشته یه موتور خریده . نمی دونید چقدر دلم می خواست سرم رو بکوبم به دیوار که بترکه . هیچ چیز نمی تونه بیان کننده حرصی که من بخاطرش خوردم باشه .
و ادامه داستان قهر دیشب : هنوز هم قهریم . اما امشب یخش باز شده بود . سلامش خیلی خیلی بی تفاوت نبود . دیگه اونطوری دستور نمی داد و خودش کارهاش رو می کرد . البته منم قبل دستور خیلی کارها رو سریع ردیف می کردم . بهش گفتم حالت بهتره ؟ گفت آره و واقعا بود چون موقع هایی که ناراحته با گوشه لبش نوچ می گه ولی وقتی حالش بهتر باشه می گه که حالم بهتره . ولی هر کاری کردم نتونستم باهاش حرف بزنم . حتی میوه رو قاچ کردم و بردم کنارش نشستم اما نتونستم حتی یک جمله بهش بگم . خیلی جو بدی توی خونمون حاکمه . جوی که نمی تونیم حرف بزنیم . از اون بدتر توی رخت خواب رفتنه . همش دعا می کنم این ساعت نرسه . اصلا نمی دونم چکار باید بکنم . بغلش کنم ؟ خودمو به خواب بزنم ؟ باهاش حرف بزنم ؟ راستش از اینم می ترسم که نکنه پس بزنتم .
این بود که رفتم زیر پتو و چشمام رو بستم . حتی زمانی که اونم اومد تا بخوابه نتونستم چشمم رو باز کنم و حالش رو ببینم . یک ربع بعد وقتی پشتش رو به من کرد چشمهام رو تونستم باز کنم .
حالم از خودم بهم می خوره با این رفتارم . با این ترسهام . با این سکوتم . نمی دونم گفتم یا نه . همون فردای اونروز که قهر شدیم من بهش زنگ زدم و حالش رو پرسیدم و معذرت خواستم و گفتم منو ببخشه .
اما حالا حس می کنم اون دیشب توی این فکر بود که ما فقط همخونه ایم . همین و بس . پس همینجوری خوبه . یه شامی و آب و چایی و بعد خواب . دیگه هیچ حرفی هم نیست .
دیشب تا حالا هیچ حرفی باهام نزده مگه دستوری که اینکار رو بکن و اونکار رو نکن . سر شب هم رفت بیرون و برگشت و نگفت کجا رفته . فقط موقع اومدن یک جعبه زولبیا برای خودش خریده بود . اخلاقش خیلی سگی بود . فقط صبح موقع رفتن یه خداحافظ گفت . فکر کنم یکم بهتر شده باشه .
راستی دیروز از یکی از شرکتهای نزدیک شرکت خودمون زنگ زدن گفتن بیا مصاحبه .با اون وضع و حال مهدی جرات نمی کردم از این موضوع چیزی بگم . جرات هم نمی کنم که بدون اجازش جایی برم . ولی خدا رو شکر صبحش جا مونده بودم و به بابام زنگ زدم که بیاد دنبالم و وسط راه بهش گفتم یه سر هم بزنیم و منم رفتم . لاکردار همه منشی می خوان و مسئول دفتر . رفتم . با شرایط کاری بد جای فعلیم و اختلافام با مدیرم دیگه کشش دعوا و جنجال شرکت رو ندارم . خیلی دلم می خواد از اینجا برم . خیلی . ولی خوب خیلی حقوقش پایین بود . یکم هم می خواست که امور بیمه ای بلد باشم که نبودم . ولی ساعت کارش کم بود . تا 2 بیشتر نبود . اینش خوب بود . برام دعا کنید لااقل یه کار خوب پیدا کنم از شر استرس یکجا راحت بشم . راستی خواهش می کنم اینقدر فکر نکنید یکطرفه به قاضی رفتم یا دارم اگزجوریت می کنم . این واقعیت زندگی منه . من هر روز دارم باهاش روبرو می شم . تا جایی که بتونم و بدونم هم منصفانه می نویسم اما اگه کسی تجربه ای داره و درکم می کنه کمکم کنه . من نمی خوام مفت زندگیم رو ببازم . می خوام اول تمام تلاشم رو برای درست کردنش انجام بدم . برای همین هم هست که خیلی جاها حرف نمی زنم . تو اوج دعوا و ناراحتی شام و ناهارش رو درست می کنم . هر چی بگه انجام میدم . و هیچوقت حتی تو قهر صحبت می کنم . من نمی خوام آسون دست از زندگیم بردارم و به آینده نامعلوم چشم بدوزم .
بگذریم .
شب قبل قهرم با مهدی خونه بابام اینا یجورهایی بعله برون داداش بزرگه بود . راستش رابطه من و خانوادم با هم صمیمی نیست . مثلا اگه دعوتم کنن خونشون میرم و اونها هم اگه دعوت کنن . وقتی هم میریم مثه مهمون می شینیم و یه آب و چای و صحبت آب و هوا و خدا حافظ . اونها هم همینطور . البته نمی دونم چرا اینطوریه . ولی خوب هست دیگه . درد و دل که به هیچ عنوان با مادرم نمی تونم بکنم . حرف زدی انگار به کل فامیل زدی . یکجوری آبروت رو می بره که شک می کنی مادرته یا نه . اینه که خیلی حواسم جمعه که چی دارم بهش می گم . بخاطر همین قضیه معمولا صحبت های خیلی معمولی بینمون رد و بدل میشه . دیشب هم که مراسم داداشه بود مامان دو بار با بی میلی زنگ زد و گفت اگه میاین پاشید بیاین . نمی دونم ولی حس کردم دوست نداره بریم. یکجوری غریبشون ما بودیم . که منم زنگ زدم و گفتم جاتون کمه و فلان و بیسار که انشاالله توی مراسم شیرینی خورون یا عقد .
البته به مهدی نگفتم حسم رو . فقط گفتم حوصله ندارم برم . اونم داشت شاخ در می اوورد .( آخه نمی دونید وقتی تو دهاتشون (فکر نکنید می گم دهاتشون مسخره می کنم ) یکی از غریبه ترین آدم ها هم می خواد عروسی کنه مهدی باید اون وسط باشه . نمی تونم خوب بگم ولی از مهریه و جهاز عروس و لباس و آرایشگاه و تا لباس عوض کردن داماد و ... و باید گل مجلس باشه و منو بین اونهمه آدمی که نه زبونشون رو می دونم و نه با هم دوستیم تنها ول می کنه و اونقدر حرصم میده که می خوام منفجر بشم . ) مدام می گفت مگه می شه آدم نره مراسم داداشش ؟ نه تو بخاطر من نمی ری . بابا من اصلا نمی رم خودت برو . من میرم فلانجا تو امشب و اونجا باش و ......
ولی خوب من نرفتم . خیلی حس بدی داشتم . هم عذاب وجدان داشتم که چرا نرفتم و هم عذاب وجدان که چرا نباید برم .
هیچکس نمی دونه من توی این دنیا چقدر تنهام .
یه رسم خیلی بدی مهدی تو دهاتشون دارن که شب عید فطر میرن خونه پدر زن تا مثلا زرنگی کنن و فطریه ندن . یکی نیست بگه آخه مگه فطریه چقدره که این گدا بازی ها رو در میارین ؟ حالا تو خانواده ما این جور چتر بازی ها خیلی زشته و خیلی بی فرهنگی می دونن . فکر کن من ساده و گولخور پارسال شب عید بهم گفته بریم خونه بابات . گفتم چی شده که این سال به دوازده ماه اسم بابا مامان من میاد ترش میکنه چی شده که گفته بریم و قبول کردم . آقا تو راه یادم افتاد دلیل این بازی چیه . وای هنوز هم فکر اینکه چقدر من ابلهانه فکر می کردم که اون دوست داره بیاد خونه بابام اینا اعصابم رو خورد می کنه .
حالا دیروز مامان زنگ زده میگه بیاید شب اینجا (اونم بعد از دو قرنی که ما نرفتیم خونشون ) مهدی هم یکاره میگه نه نمی ریم من وقت آرایشگاه دارم !!. اونقدر وقت وقت می کنه که هرکی ندونه فکر می کنه با نخست وزیر آمریکا قرار ملاقات داره .
بیچاره مادره که اونقدر دعوت کرده و نرفتیم که دیگه خیلی آروم گفت اشکال نداره شما باهم خوب باشین . یه موقع دیگه می گم بیاید !!!!
خیلی دلم سوخت . نتونستم خودمو کنترل کنم و بعد از اینکه مامان قطع کرد براش اس ام اس کردم : اگه فکر کردی شب عید میریم خونه بابام کور خوندی .
خیلی ناراحت و عصبانی بودم از اینکه فکر می کنه من نمی فهمم.
شب قبلش بعد از کلی قهر و بی محلی و سردی آشتی کرده بودیم . اه که مهدی استاد ریدن به حال منه . حالا شب در که زد رفتم در رو باز کردم . خیلی عصبانی بود . چشاش یکجور عجیبی ترسناک شده بود . با صدای بلند و با خشونت می گفت من کور خوندم ؟ من کور خوندم ؟ این چه طرز صحبته ؟ ادبت کجاست ؟
دیدم حرف بزنم ممکنه پاشه بزنتم . راستش من خیلی از عصبانیت مردها مر ترسم . همیشه از اینکه کاری کنم که مرده شروع کنه به کتک کاری وحشت داشتم . واقعا فکر می کردم اگه کلمه ای حرف بزنم اینکار رو می کنه . منم هیچی نگفتم . فقط نگاهش کردم و رفتم افطاریش و شامش رو بهش دادم . دوباره قهریم .
امروز صبج جا موندم . اونم همینطور . بدون کلمه ای حرف رفت . خیلی اعصابم از قهر بودن دوبارم داغون بود . ناخواسته براش اس ام اس کردم که معذرت می خوام نباید اونطوری حرف می زدم . ولی اونم جوابی نداد . عادت داره وقتی دعوا داریم اونقدر فکر می کنه که کارش به سرم و دکتر می کشه . فکر کنم امشب مریض دارم . ولی کار دیگه ای نمی دونم باید بکنم یا نه . اصلا پشیمونی من اشتباه بود یا نه . اصلا سکوت من در مقابل حرفهای دیشبش درست بود یا نه . شاید باید منم وای میستادم و جوابش رو میدادم و کتک هم می خوردم (همینم مونده) ولی الان واقعا از خودم بدم اومده . نمی خوام قهر باشم . نمی خوام . اهل تلفن و صحبت تلفنی هم نیست که پای تلفن بتونم باهاش راحت باشم . فقط وقتی که می ریم خونه میشه صحبت کرد . روزم خراب شد .
براتون گفتم که مهدی یه شاگرد مغازس . یعنی وردست و پادوی داداشش هست و اینکه چقدر درامد داره و چکار می کنه پولش رو فقط خدا میدونه و بس . قبل از ازدواج مثلا برای اینکه زود بیاد خونه صبح ساعت 6 با من بیدار میشد و شب هم ساعت 9 یا 9.30 می اومد خونه . یکجورایی خوب بود . ولی بعد که وام هامون یکی یکی موعد پرداختشون می شد گفت می خواد بیشتر کار کنه و دیگه صبح 6 می رفت و شب 10.30 می اومد خونه . بهم فشار می اومد . چون ما که بیرون برای تفریح نمی رفتیم . بیشتر اوقات هم یا مادر من یا برادر اون جمعه ها دعوتمون می کردن که دیگه ما به هیچ عنوان نمی تونستیم درست و حسابی کنار هم باشیم . خیلی ناراضی بودم ولی می گفتم اول زندگی باید کوتاه اومد تا چرخ زندگی بگرده . ولی از اونطرف هم هیچ پول اضافه ای به زندگی ما تزریق نشد . کما فی السابق من دارم قسط ها و وام ها رو می پردازم و اون فقط از مغازه به اندازه خورد و خوراکمون جنس بر می داره که اونم در حدی نیست که بگم حقوقش به نصف هم برسه . خیلی چیزها رو که اصلا نمی خرید و نمی خره مثل گوشت قرمز . مصرف گوشت قرمز ما همونی هست که اگه مهمونی بریم بخوریم . غذاها رو مجبورم همیشه با رب و سویا سر و تهش رو هم بیارم . خودتون که میدونید گوشت نباشه فقط سه یا چهار تا غذا بیشتر نمی تونی درست کنی . ولی خوب این اصلا برام دیگه مهم نیست . این اواخر هم مغازشو داداشش داد به بساز و بفروش ها ، که الان رفتن یکجایی اجاره کردن و چون جاش بده مجبور کرده مهدی رو که تا نیمه شب بمونه . یعنی از صبح 6 تا شب 12 و فکر کن من باید تا 12 شب منتظر بمونم . عملا خیلی وقته زندگی نمی کنیم با هم . همخونه ایم . که شاید نشه اون اسم رو هم روش بگذارم . آها یادم رفت بگم که شوهر من جمعه ها هم کار می کنه . یعنی یا صبح تا تا ساعت 2 خونس یا از 2 بعد ظهر به بعد . البته اینها هیچ تاثیری تو حقوقش نداره . اگه هم داره که خدا عالمه .
این وسط نمی دونم خودش به داداشش هم باج میده یا نمی فهمه و سرش داره کلاه میره . چون همیشه بیشترین تایم رو این توی اون مغازس . داداشه مثلا اگه جمعه بره 2 خونس . و اگه بعد ظهر از 6 به بعد .
روزها هم موقه نهار میاد خونه و تا 2 یا 3 می خوابه و خوش میگذرونه و نزدیک های غروب میره مغازه . به ازای 2 روز که ما میریم دهاتشون اون باید 10 روز بره . به ازای یک نصفه روز که برای کار اداری جایی باشه اون سه روز تو خونه خودش رو به غش و مریضی زده . کلا سواری میگیره از ما که بیا و ببین . شوهرم هم نمی شه بهش در مورد داداش و زن داداشش حرف زد . اینه که منم بهش چیزی نمی گم . بزار اینقدر کار کنه که جونش در بیاد .
فکر نکنید که بدجنسم . والا اینقدر که من گفتم بهش که اگه این رویه رو پیش بگیری زندگیمون می پاشه و اون به هیجاش نگرفت منم بیخیال شدم . الان که خیلی راحت ترم که دیر بیاد . از وقتی میاد به در و دیوار غر میزنه . این چرا اینجاس . اون چرا اینطوره . ...
بارها و بارها دیدم که مثلا می خواد یک روز جمعه صبح بره که بعد ظهر بتونهه یکم بیشتر پیش من باشه اما موقع کلید دادن داداشش بهش چنان زن داداشه چش غره رفته که به زور کلید رو پس گرفته . ولی من هرچی بهش می گم که اونها تبانی می کنن که تو صبح بری نمی خواد قبول کنه و منم دیگه چیزی نمی گم . چون کلا کسی که صبح خونس تا 10 یا 11 خوابه و بعد هم تا ناهار بخوری باید بری . ولی بعدظهر یکم بیشتر پیش هم هستیم .
من چند وقت بهش اصرار می کردم که بره توی یه شرکتی جایی ، حتی یکی از فامیلاشون یه پارتی کلفت توی یکی از شرکت های دولتی داشت و رفت و قرار شد که اونجا کار کنه ولی یک روز که رفت چون محل زندگی ما کرجه و کارش تو تهران بود گفت ببین آزی من نمی تونم برم تو ترافیک . من نمی تونم اونجا کار کنم !!! با اینکه موقعیتش خیلی خوب بود و مثه اینهمه جمعیت که میرن تهران و میان حاضر نشد بره و کاری به اون خوبی با اونهمه حقوق و مزایا رو در آستانه 30 سالگی از دست داد . خودتون هم می دونید که دیگه بعد از 30 سالگی اگه وارد کار های شرکتی نشی عملا دیگه نمی تونی بری و باید همین کار آزاد رو پیش بگیری . ولی خوب هر چی گفتم برو خوبه نرفت که نرفت .
وای اینم بگم که عقدم بترکه بس که سرش حرص خوردم . مهدی لهجه شدید شهرشون رو داره . طوری که وقتی می خواد فارسی صحبت کنه (به اصطلاح خودش چون باز هم نمی تونه فقط چند تا کلمه ش رو فارسی میگه ) خیلی کند صحبت می کنه . یجورهایی جونت بالا میاد و همش می خوای کلمات رو خودت سریع بگی که اون بعدی رو بگه . حالا با این وضعیت می خواد بازیگر بشه ! آقا نمی دونید چکار هایی که نکرد و چه حرص هایی که منو نداد . رفته بود یه مدت کلاس بازیگری ثبت نام کرده بود و می گفت من باید برم توی این خط و با یکی از رفیق های بیکارش هم افتاده بود به ساخت فیلم کوتاه و از این جا به اونجا برای گرفتن فیلم و نوشتن فیلم نامه و ... که با عرض تاسف باید بگم که کارهاشون بیشتر به جک شبیه بود تا فیلم . فکر کنم فیلم های خانوادگی و خصوصی از اونها جالب تر باشه . ولی خوب من چیزی بهش نگفتم . من که بد ماجرا بودم . یادمه وقتی خونه داداشش این قضیه فیلم کار کردنش رو گفت همه با یه طرز مسخره ای خندیدن . خیلی دلم برای خودم سوخت که شوهرم نمی تونه درک کنه که اینها هم دارن مسخرش می کنن . با زبون بی زبونی بارها بهش گفتم بازیگری کار تو نیست اما ولکن نبود و نیست . و برای هزارمین بار منم پام رو کشیدم کنار و دیگه برام مهم نیست که چکار می کنه و می خواد خودشو مسخره عام و خاص بکنه یا نه .
خیلی پستم طولانی شد بقیه باشه برای بعد ...
این کل سرچشمه حماقت های آزی بود . از این به یعد روز به روز براتون می نویسم . و وسط مسط هاش هم از گذشته ها می گم .
ماه رمضون ساعات کاری شرکت ما یکم جابجا شد . طوری که من مجبور بودم یک ربع بعد از سحر برای رسیدن به شرکت راه بی افتم . مهدی هم بخاطر تاریکی هوا به درخواست من صبح تا سر خیابون منو می رسوند . حالا بعد از اذان تاریک هست خودش . این ماجرا با زمان صرفه جویی برق کل کشور هم مواجه شده بود و باعث شده بود تو خیابون های عریض و خلوت منطقه ما هر 400 یا 500 متر یک چراغ روشن باشه . خودتون دیگه تصور کنید که چقدر تاریک و ترسناک بود . روز مورد نظر داستان ، من و مهدی داشتیم لباس می پوشیدیم که یکهو برق هم رفت! دیگه واویلا بود . خیابون شده بود قبرستون . تاریکه تاریک . جوری بود که برای دیدن جلوی پامون از چراغ قوه موبایلم استفاده می کردیم ولی با اینهال خیلی تاریک بود . به سختی بعد از 13 دقیقه خودمون رو به سر خیابون رسوندیم . اونجا یکهو یادم اومد ای وای که من عینکم رو یادم رفته بیارم . منم بدون عینک نمی تونستم کار کنم . یعنی بهتر بود اصلا نمی رفتم تا بدون عینک می رفتم . مستعصل به مهدی نگاه کردم . روم نمی شد بهش بگم می تونه خودش رو سریع به خونه برسونه یا نه ؟ آخه ما با هم هنوز هم که هنوزه رودربایستی داریم . و اینم از اون چیزهایی بود که اون آدم انجامش نبود . همینکه منو می اوورد خیلی کار بزرگی کرده بود .
برگشت بهم گفت چقدر وقت داریم . منم گفتم 10 دقیقه اما فایده نداره نمی رم . در کمال ناباوری گفت برات میارم . با اینکه خیلی غیر منتظره بود موبایلم رو دادم بهش که جلوی پاش رو ببینه و اون رفت . دیگه بماند توی اون تاریکی و ترس چقدر بسم الله بسم الله گفتم تا بیاد . سرویس رو دیدم که داشت با کندی از باند مخالفم رد می شد . هر چی نگاه کردم مهدی نبود . دست تکون دادم برای سرویس که منو ندید و داشت همینطور می رفت . یکهو مهدی رو دیدم مه نزدیکه بیاد . سریع صداش کردم که سرویسم رفت . اونم بدون اینکه ماشینها رو ببینه پرید وسط خیابون . نزدیک بود ماشینها زیرش کنن . صوت زد و ماشین رو نگه داشت و بالاخره من تونستم با کلی بحت و نگرانی و استرسی که ممکن بود زیر ماشین بره سوار ماشین شدم . خیلی همه چیز برام تکون دهنده بود . اینکه فکر می کردم نمی ره خونه و برام عینک رو بیاره . اینکه پرید جلوی ماشین ها و نزدیک بود کشته بشه . دویدن توی اون خیابون تاریک که ممکن بود هر جاش زمین بخوره و داغون بشه . همه و همه باعث شد وقتی رو صندلی بشینم اشکام رون بشه و تا خود شرکت گریه کنم .
خیلی دلم براش سوخت . برای خودم هم . تمام وجودم برای بار دیگه ای پر شد از اجتماع نقیضین . از اینکه واقعا دوستم داره یا نه .
بعد از ازدواج تقریبا خودم تمام پول وام هاشو کم کم پرداختم و بعضی هاشون رو هنوز می پردازم . توی تمام این مدت برام هیچ لباسی یا هیچ وسیله ای که مربوط به من میشه نخریده . تمام وسائلم از زمان دختر بودنمه . که اون دوران به خوش تیپی و خوش لباسی معروف بودم .
موبایلم رو ازم گرفت و ارتباطم رو با کل دوستانم قطع کرد . حتی یکبار هم نشد که هیچ پولی به عنوان خرج خونه برای من بیاره . هیچوقت تو خونمون پولی نبود که اگه گدا در خونمون رو زد بتونیم کمکش کنیم . فقط ماه به ماه حقوق من بود و هست که سر هر ماه میگیره و می بره و نمی دونم چکارش می کنه . (وام ها و قسط ها رو میده ولی دست من هیچوقت پولی نیست ) بعد جالبه که پول توجیبی منو خورد خورد به خودم میده!!! . همیشه هم 2 یا 3 هزار تومن با فاصله یک یا یک و نیم ماه !!!
زندگی ما هیچوقت با هم صمیمی نبود و نیست . و هر روز به جنجال و دعوای جدیدی ختم میشه . درسته که بزن بزن نداریم اما تقریبا همیشه از هم دلخوریم و تو قهریم .
توی یکسال زندگی با هم جز خونه مادرم و برادرش و یکبار سفر به دهاتشون هیچ جای دیگه ای برای تفریح نرفتیم . حتی بگی یک شب قدم بزنیم . یا تا پارک سر کوچه بریم .
حالا کاری کرده که حجاب می گذارم . (به اجبار) و دیگه هیچ جا آرایش نمی کنم . اصلا براش مهم نیست که من صورتم پر مو باشه یا تمیز باشم . برم حموم یا بوی گند بدم . با چه لباسی بگردم .
فقط براش مهمه که خونش تمیز باشه و من حجاب بگذارم و نماز بخونم .
تو مهمونی ها تمام مدت داره با خشم به روسری من نگاه می کنه که یعنی خیلی موهات بیرونه در صورتی که شاید نیم میلیمتر هم از موی من معلوم نباشه .
یادم نمیاد تا حالا یکبار ، فقط یکبار بهم نگاه محبت آمیزی کرده باشه . با اینکه ادعا می کنه که عاشقمه اما می دونم که عشق چرتی داره . چون به هیچ کدوم از خواسته های من تن نمی ده .
تنها چیزی که برام جدایی رو سخت کرده اینه که یکجوری مظلوم باز ی در میاره . در تمام این مدت . می دونم که از سر حیله گری هیچکدوم از اون کارها رو نکرده . می دونم خواهان یه زندگی خوبه ولی بلد نیست چطوری . دلم براش می سوزه . خیلی .
رابطمون خیلی سرد شده . اون روزهای اول هر یک شب در میون س+ک+ص داشتیم اما این اواخر هر ماهی دوماهی یکبار تازه اونم فقط به قصد تموم کردنش .
شرایط بدی دارم . خودم ته قلبم وقتی فکر می کنم می بینم نمی خوام باهاش ادامه بدم و طلاق می خوام . از طرفی وقتی به خودش میگم اونقدر حرف می زنه که من پشیمون میشم . خانوادم هم بخصوص مادرم تحمل این جدایی رو نداره و می دونم سکته می کنه و می میره . اینو ایمان دارم . ولی نه طاقت رفتن دوباره توی خونه پدری رو دارم که همیشه عذاب کشیدم نه طاقت موندن با همسرم .
روحیم به کلی از بین رفته و آثار افسردگی رو به وضوح در خودم می بینم . اما نمی دونم چکار کنم . فقط می دونم که از پس خودم بعد از جدایی بر میام . ولی بازم هم نمی دونم چه شرایطی در انتظارم خواهد بود .