تبليغاتX
آزی
اینم عکس صندلی من     البته اومدم از قبلش عکس بگیرم ولی چون تیره بود عکس که می گرفتم نو تر هم دیده می شد  .

راستی امشب مهدی می ره شهرستان و من چند روز میرم خونه بابام اینها که اصلا دوست ندارم . بهش هم تعارف زدم که باهات بیام ولی گفت نه اتوبوس سرده مریض میشی . (البته یکجور محترمانه بود که گفتم من نمی یام و اونم یه جور محترمانه تر گفت که می دونم دوست نداری و نمی خواد که بیای) تو رو خدا شیوه حرف زدن ما رو دارید    

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 6:59 توسط آزی |

می خواستم این ترم زبان رو مرخصی بگیرم ولی خیلی از دوستام گفتن اینکار رو نکن که هرچی خوندی می پره . با اینکه حس می کردم که خیلی خسته شدم و نیاز به استراحت دارم اما ثبت نام کردم و از وقتی کتابها رو گرفتم بجای همه اون خستگی ها یه روحیه مضاعفی گرفتم برای ادامه دادن که خیلی از این بابت خوشحالم .

یکی دیگه از مشکلاتی که داشتم (تو رو خدا نخندید ولی خوب مشکلم بود دیگه ) این بود که صندلی کامپیوتر نداشتم . بدبختی اینه که نمی تونم روی زمین هم بدون میز درس بخونم . این بود که برای درست درس خوندن همیشه مشکل داشتم و همه چیز دست به دست هم میداد تا تمرکزم بهم بخوره .

پریشب اینو با یه حالت ناراحتی و سوز دار برای مهدی تعریف می کردم که یهو گفت : من توی مغازه یه صندلی کامپیوتر دارم که سالمه ولی خیلی کثیف شده می تونی تمیزش کنی برات بیارم ؟

خیلی خوشحال شدم و اوکی رو دادم . دیشب هم اووردش . الان کنار در ورودیه تا تمیزش کنم . خیلی خیلی کثیفه و اگه دستی به سر و روش نکشم نمیشه اصلا روش نشست . ولی از اونجا که من برای موفقیتم هر کار می کنم . امروز در یک عملیات انتهاری به جونش می افتم و تمیزش می کنم .

خیلی خوشحالم . فردا که تمیزش کردم یه عکس می گیرم و می ذارم اینجا تا ببینید چه می کنه این آزی !!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:37 توسط آزی |

این سریال مرگ تدریجی رویا خیلی پایان بدی داشت . شروع و موضوع خوب بود ولی پایان افتضاح بود . علتش هم اینه که از نظر من مارال با این پایان انگار عقلش اندازه یه بز ! بیشتر نبود . حالا علت داره که اینو میگم . این مارال اونقدر دهن بین و بی ارادست که تا زمانی که خواهرش زنده بود به حرف اون هر کاری می کرد وبدون هیچ فکری همه چیز رو قبول می کرد . بعد از مرگ خواهرش هم چشم و گوش بسته دنبال حرف داریوش آریان و خوب بعد از اون هم همه عوامل چون مردن چاره ای نداره جز دنبال حامد رفتن و پیروی بی چون و چرا از اون . درست عین یه بز . من در تعجبم چطور اون صحنه که اذان داد نگفت حامد من می خوام نماز بخونم !!!

از نظر من بار معنایی داستان به این بود که مارال متوجه بشه و اینبار با اختیار حامد رو انتخاب کنه نه دوباره از روی اینکه نمی دونه اینبار باید دونباله رو حرف کی باشه .

البته قبول دارم خیلی از زندگی ها همینطور رو بز بازی پیش میره و هیچکس هم هیچی نمی فهمه . بعد هم همه میگن عجب زندگی خوبی ! .

واقعا که چقدر حس بدیه احساس کنی شعورتو دست کم گرفتن .

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:46 توسط آزی |

خوب می خوام یکم موشکافانه تر به قضیه زندگیم نگاه کنم . چیزی که اگه پیش مشاور هم برم همین رو می گم .

و اون اینه که من تا قبل از ازدواج این آدم رو نمشناختم . با توجه به شرایط فرهنگی خانوادم که امکان نامزد بودن بدون خوندن صیغه محرمیت توش نیست و صیغه محرمیت موقت هم قبول ندارن و فقط عقد دائم ! پس در هر صورت من برای اینکه هر آدمی رو به عنوان مرد زندگیم قبول می کردم باید تن به ازدواج دائم (عقد دائم ) می دادم . خوب پس تا اینجا من ناگزیر به عقد بودم . و حالا بعد از عقد دائم ما تازه مثل دوتا دوست دختر و دوست پسر می تونستیم فقط بریم بیرون و گشتی بزنیم و برگردیم . خوب وقتی شرایط اینچنینه و وقتی هم که تو خونه هستیم باید مثل مهمون بشینیم تا ازمون پذیرایی کنن بنظر شما اصلا 10 سال نامزد بمونیم فرقی تو شناخت ما می کنه ؟ این بود که من با توجه به شرایطی که خانواده من داشتن و شرایط همسرم راضی به زودتر برگذار شدن مراسم عروسی شدم . اینطوری خیلی زودتر به نتیجه می رسیدم و می تونستم بشناسمش . قیمتش هم برام اصلا مهم نبود . خوب بعد از عروسی از اون تعارف های مزخرف و بی معنی و حس معذب بودن راحت شدیم و خود واقعیمون رو به هم نشون دادیم .

حالا با توجه به شناختی که از همسرم دارم می گم که اگه با این شناخت الانم می اومد خواستگاریم با اینکه خیلی بهش احترام می گذارم و به نظرم خیلی انسانه ولی بهش نه می گفتم و اجازه نمی دادم که باهام ازدواج کنه .

خوب حالا ازدواج صورت گرفته ولی من فهمیدم که این آدم در عین خوب بودن جفت من نیست . این آدم هرچقدر هم خودشو برای من بکشه (که هرگز اینکار رو نمی کنه ) من نمی تونم احساسم رو نسبت بهش جلوتر از این ببرم (البته میشه ولی در صورتی که اون خودش رو بکنه یه آدم دیگه ) و نمی تونم اون عشقی رو که یه زن باید به همسرش نثار کنه بهش نثار کنم . همه کارها رو با زور و از روی سنبل کاری انجام میدم که فقط بگذره . هر کاری ازم می خواد که بخاطر اون رعایت کنم برام غیر قابل تحمل میاد . وقتی هم که انجام میدم در مقابلش بینهایت توقعم بالا میره .

1-    حالا من موندم با این سوال که موندن من توی این شرایط چقدر درسته ؟ (چون در اشتاب بودنش تردید ندارم ولی میزان اشتباهش رو نمی دونم )

2-       آیا این خودخواهی منه که منو وادار می کنه که به فکر جدایی بی افتم ؟

3-    آیا من دارم اشتباه فکر می کنم و با یک سری چرت و پرت ها دارم زندگی خودم رو دستی دستی نابود می کنم ؟ باید بزنم تو گوش دلم و بشینم سر زندگیم ؟

4-       آیا ما استحقاق اینو نداریم که با کسی باشیم که واقعا ما رو بخواد و از زندگیمون لذت ببریم . بدون دعوا و مشاجره ؟

5-       آیا این اشتباه نیست که من بخاطر ترس از جدایی و آینده نامعلوم یه عمر خودم و اونو اسیر یه تصمیم اشتباه کنم؟

 

ولی خدا رو شکر یک واقعیتی که من و مهدی  بهش رسیدم اینه که این آدم اونی نبود که ما می خواستیم . این شاید بتونه کمکمون کنه . منو .مهدی رو و حتی اون مشاور رو .

نمی دونم شاید خیلی از شماها بگین که ببین عجب آدمهایی پیدا میشن . توی این دوره زمونه یه شوهر داره که خودشم معترفه که آدم خوبیه اما عرضه نداره بمونه و زندگی کنه . عرضه نداره کمی تغییر اونم به این کوچیکی در حد خوندن نماز و گذاشتن حجاب و ... تو خودش بوجود بیاره و بشینه سر زندگیش .

آره همه اینها رو می دونم . و می دونم اگه اتفاقی به اسم جدایی تو زندگی من به وجود بیاد اولین کسایی که اینها رو جلوی روم میگن خانواده خودم هستند . ولی واقعا از لحاظ روانشناسی این ازدواج یه ازدواج سالمه و کارکردش درسته ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 8:21 توسط آزی |

خوب یکی دیگه از چیزهایی که منو خیلی غذاب می ده توی این زندگی لذت نبردن از اون رابطه معروفس! اوایل یعنی تو دوران نامزدی فکر می کردم که خیلی دوست دارم . یعنی دوست دارم که رابطه خوب و پر شوری داشته باشم ولی به مرور که فهمیدم هیچ احساسی توی این رابطه ندارم و هیچ ل.ذ.ت.ی نمی برم کم کم تمایلم از بین رفت . هر روش و هر راه و هر دکتری هم که بود رفتیم . ولی همشون بی تاثیر بود . دیگه الان شیش ماهی میشه که شاید ماهی یا دوماهی یکبار تن به اینکار بدم . اونم بخاطر شوهره. اوایل خودمو مجبور می کردم و می گفتم که باید هفته ای دوبار حداقل از سر ناچاری انجامش داد ولی الان دیگه نمی تونم . وقتی فکر می کنم امشبم آره دیگه به هر روشی حاضرم بپیچونم . شده اونقدر بیدار بمونم که اون خوابش ببره . قرص خواب بخورم و خودم رو به مریضی بزنم و ........  اونم که دیگه فهمیده و هر وقت خیلی بخواد بهم میگه اگه نخوای منم نمی خوام . که وقتی من جوابی نمی دم اونم میگه ولش کن پس و منو بجات میده .

(حالا همه بیاید منو سرکوفت بزنید که با این کارم مهدی رو از دست میدی ولی من فکر می کنم نود درصد اینها همش روانیه و از مشکلات ما ناشی می شه که من نمی تونم اونجور که باید توی زندگی راحت و ریلکس باشم )

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 8:12 توسط آزی |

مهدی می خواد بره شهرستان به فک و فامیل و مادرش سر بزنه . دیشب به من گفت میای ؟ منم جوابی ندادم .راستش امروز فاینال زبانمه و یک هفته تعطیلم و کار خاصی هم شرکت ندارم . ولی از اونجا که اونقدر فرهنگ هامون متفاوته که دلم نمی خواد هیچکدومشون رو ببینم . از طرف دیگه هر بار که رفتیم اونجا یه دعوای اساسی کردیم و نشد که تا چند روز خواب و خوراک من گریه نباشه . از طرف دیگه هم از شهرشون متنفرم . نمی دونم چکار کنم بپیچونم و نرم که فقط عید به عید برم و تو سرش هم این جا بی افته که انتظار بیشتر از من نداشته باشه (چون واقعا از اونجا و از دیدن فک و فامیلش متنفرم ) یا اینکه دوباره انسانیت به خرج بدم و برم و چند روز رو بصورت جهنمی و با قهر و دعوا و داستانهای جدید تحمل کنم که کسی به مهدی نگه چرا باز تنها اومدی .

تصمیم فعلیم رو نرفتنه ولی هنوز چیزی به مهدی نگفتم شاید عوض شد .

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 11:12 توسط آزی |

دیروز برای اولین بار سوار موتورش شدم . اینم بگم که من از موتور متنفرم . ولی خوب برای اولین بار بعد از ازدواجم یه جایی اومده بود دنبالم !!!! (عقولی بازی مثلا اونم با موتور!!) . ازم خواست سوار بشم و منم نخواستم تو  ذوقش بزنم و سوار شدم . چشمتون روز بد نبینه من سرمایی توی این سوز و سرما روی موتور اونم با شلوار پاچه کوتاه که باد قشنگ توش می گرده . خلاصه که رفتیم و اون مغازه ای که بلد بودیم بسته بود .

جاهای مختلف هم رفتیم ولی نداشت و مهدی هم که از مرکز شهر گریزونه و راضی نشد که بریم مرکز شهر که من بلد بودم . این بود که دور زدیم و اومدیم .

رسیدیم که در خونه وقتی خواستم از موتور پیاده بشم دیدم نمی تونم ! زانوی چپم سرما بهش زده بود و دیگه صاف نمی شد . دیگه به زور منو از پله ها بالا اوورد و کلی پتو و آب گرم و فلان و بهمانش کردم که دردش ساکت شد .

بعدش هم طلبم از شرکت و یه کم پول که داشتم رو دادم که بزاره بانک که چکش پاس بشه . اونم پول میز رو گذاشت سر پولها که فیکس بشه  

این یعنی میز بی میز.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:15 توسط آزی |

*وقت مشاوره یکشنبه بود . بود گفتم چون گفت لازم نیست برم . هرچی هم گفتم لازم دارم برای زندگیمون خوبه گفت الان لازم نیست برم . بجاش گفت برای آشپزخونه که هیچ سکویی نداره که موقع آشپزی کارام رو روش انجام بدم امروز می ریم و یه میز صبحانه خوری می گیریم که راحت بشم .(آخه ما نهارخوریمون 8 نفرست و توی حاله و اصلا تو آشپزخونه جاش نمی شه . از طرفی قول خرید این میز صبحونه رو از اول ازدواج بهم داده ).

 

*جدیدا به چاقی و تمایل به خوردنم مثل پدیده اعتیاد نگاه می کنم . این باعث شده که بعد از مدتها رژیم شکستن و عدم اراده برای ادامه رژیمهام دوباره بتونم خودم رو تا حدی جمع و جور کنم .

خوب می گم شاید از این رهگذر به درد کسی هم خورد .

خوب من به غذا به چشم ماده مخدر نگاه می کنم و به چربی اضافه بدنم به چشم آلودگی ای که بدنم داره و باید از دستش راحت شم . به زمانی که دلم می خواد برم به طرف یه غذا و شروع می کنم به محاسبه کالری ها که می تونم بخورمش یا نه هم به چشم همون ندای شیطانی و تاثیر روانی مواد مخدر !!! که منو ترغیب می کنه به مصرف مجدد !!!!  به تعداد روزهایی که تو رژیم هم هستم و اونو نشکوندم هم روزهای پاکی می دونم (تعبیر ها رو حال می کنید؟)

ولی خوب این باعث شده که بتونم خودم رو یکم جمع و جور کنم . الان روز ششم پاکی منه .

تا امروز فکر کنم تونستم یک کیلو کم کنم البته بدون در نظر گرفتن کاهش آب بدن چون مصرف آبم اونقدر زیاد هست که با کاهش میزان آب مواجه نشم . ولی خوب با وجود رژیم روزانه 1000 کالری من فکر می کنم فعلن باید با تغییر سایز بسازم تا این ماه ها سپری بشه .

کل اضافه وزن من در حال حاضر 4 کیلو هست که دقیقا عین کوه کندن برام کم کردنش سخت شده . ولی تمام تلاشم رو می کنم تا عقد داداشه خودم رو حداقل تو سایز میزون کنم .

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 8:42 توسط آزی |

خوب یکم پول دستم اومده و اولین وقت جلسه مشاوره رو برای یکشنبه گرفتم . دعام کنید که بتونم با مشاوره ارتباط برقرار کنم و بتونه کمکم کنه .

فعلا اوضاع زندگی آروم و خوب پیش میره . سعی هم می کنم که کاری نکنم که آرامش این چند روزه به هم بخوره .

 راستی دیشب فیلم گلشیفته فراهانی رو تا نیمه دیدم . خیلی هیجان دارم که ادامش رو ببینم .

* با خانوم همکارم که می خواد برام بزنه امروز جلسه داشتم . متوجه شدم که در تمام این مدت حرفهایی که برای درد دل و برای عرض کمک به مدیریت محترمم ! گفتم رو بدون در نظر گرفتن اینکه مدیر باشه و اون سرپرست مستقیم من هم هست و من باید مشکلاتمو بهش بگم و راه حل بخوام همه رو یکجا گذاشته کف دست خانوم که باهاش جی جی باجی هم شده . وقتی حرفهایی که به مدیرم گفته بودم از دهنش می شنیدم سرم از شدت فشار به دوران افتاده بود . دیگه نمی دونم چطور خودم رو کنترل کردم و همه چیز رو قبول کردم و از اتاق بیرون زدم . (یعنی هر اطلاعاتی که می خواد و هر دردی که می خواد بهش بدم که بره پی کارش حتی اگه دیگه خودم هیچی تو چنته نداشته باشم) . 

الان هم خودتون خوب می تونید تصور کنید چه حالی دارم . حال کسی که از اونی که باورش نمیشه خورده . دوستش بهش خیانت کرده .

آره . مدیرم منو دور زد . بازم دور زد . دلم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار و بمیرم .

فکر اینکه چقدر باهاش رفتم دوستانه همه چیز رو گفتم تا بلکه کمکم کنه اما اون نامرد همه حرفهای منو برد و گذاشت کف دست اون خانومه که ببینه از این آب گلالود می تونه چند تا ماهی دیگه هم بگیره .

با تمام سلولهای بدنم دلم می خواد از این شرکت برم . دیگه دلم نمی خواد قیافه هیچکدومشون رو ببینم .  

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 7:44 توسط آزی |

*دیروز موقع برگشتن به خونه به این جمله "من فقط یک زن " خیلی فکر کردم که نوشته بود فکر کنید ببینید دزد هستید یا نه ؟

اینکه از احساس کسی دزدیدید ؟ از پول کسی ؟ از کار کسی ؟

دیروز که فکر می کردم دیدم من ماشالله دزد قهاری هستم تو دزدین از وقت کاریم و سر و ته اووردنش . از استفاده از کلیه امکانات شرکت به نفع خودم . و خدا نکنه که از دستشون ناراحت باشم که دیگه هر چیزی رو مجاز و حق خودم می دونم . و این خیلی بده . خیلی .

باید بیشتر به فکر رفتار های خودم بی افتم .

 

*خوب ما رسم داریم که موقع عقد (فکر کنم همه داشته باشند) به داماد و عروس طلا میدیم و تو خانواده ما از قدیم سکه باب بوده . سر عقد منم تمام عضای خانوادم بهم سکه دادند .

حالا هم نزدیک عقده داداشس و ما باید هدیه بدیم . دیشب به مهدی می گم مهدی جان از حالا خورد خورد پول کنار بگذاریم که اونموقع برامون سخت نباشه . اونم یکهو گفت چه سکه ای ؟ مگه اون به ما سکه داده ؟

اونقدر از این حرفش ناراحت شدم که تا چند دقیقه که هی صدام می کرد نمی تونستم جوابش رو بدم . خدا رو شکر تو فیلم عروسیمون بود وگرنه من چطور می تونستم به آدمی که اینطور انکار می کرد بقبولونم که بیچاره ها دادن . جالب این بود که یادش بود که فقط داداشش بهش سکه داده !!!!!!

بماند که بالاخره راضیش کردم که باید برای این کار پول کنار گذاشت تا آبرومون حفظ بشه و اونم قبول کرد .

حالا اینو بگم ، بنا به زندگی و فرهنگ مهدی اینا ، عروسی گرفتن خیلی راحته . یعنی دوماد که خریدی واسه عروس نمی کنه و فوقش کرایه لباس عروس و آرایشگاهه که طرف خودشون آرایشگر هم از خودشونه و هیچی نمی گیره و فقط یه لباسه که اونجا هم خیلی ارزونه . مراسم عروسی هم فقط بعد از ظهر به صرف شربت و شیرینی !!!!!! و یا بستنی و شیرینی !!!!!! هست . شام و میوه و .... هم خبری نیست . وقتی رقصشون تموم شد هر کی میره خونه خودش و تمام .

خوب اینطرف ها که می دونید چه خبره . تو مراسم عروسی اکثرا به جز بعضی موارد خاص همه پول اندازی دارن و .... خوب هر دعوتی هم که عروسی میشی  باید پول اندازی کنی و این برای مهدی یعنی فاجعه . نشد ما عروسی بریم و مهدی یه دعوا نکنه که من پول نمی دم و از عمد اون روز رو پول تو جیبش نذاره که یکجوری از زیر بارش در بره .

می دونید برای من اصلا اون فامیل هام مهم نیستند چون نه صمیمیتی در کاره نه می بینمشون و .... ولی تنها چیزی که باعث میشه من ناراحت بشم وجه خودم و خود مهدیه که با پول اندازی نکردن یکجور هایی من خراب میشم و دید بدی روم می افته . اگه مهدی چتر بازی می کنه ، من که نیستم . اگه اون براش مهم نیست که در موردش چی فکر کنن ولی من مهمه . نه اینکه بخاطر مردم کاری بکنم . ولی دوست ندارم غیر عادی به نظر برسم و همه با انگشت نشونم بدن . دوست دارم رفتارم خاص نباشه .

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:10 توسط آزی |

نمی دونم شماها این حس منو دارید ؟ من خیلی نوسان احساس دارم یعنی دو روز اول هفته خوبم بعد دوروز بعد اونقدر احساس رقیق القلبی بهم دست میده که با هر چیزی پقی می زنم زیر گریه . بعد دوباره دو روز دپرسم و خودمو کنترل می کنم و بعد دو روز خوبم .

حالا جدای از این حال خراب این روزها که تقریبا این یکسال اخر شدتش زیاد شده و به همین خاطر فکر می کنم زنگ خطر دوباره افسردگیه که دارم دچارش می شم .

از طرف دیگه من گاهی اونم در حد سالی چی بشه سیگار بکشم . ولی این اواخر یعنی تقریبا یکساله که بشکل دیوانه واری دلم می خواد سیگار بکشم . تا اونجا که هر روز و هر روز بخودم میگم امروز یه پاکت می خرم . تو خونه هم اونقدر کمبودش رو حس می کنم (حالا انگار واقعا کننده اینکار بودم که حالا کمبودش رو حس کنم ) ولی نمی دونم خوشبختانه یا بدبختانه تا بحال یا پولش رو نداشتم !!(حالا نخندین بگید مگه قیمتش چقدره) یا اینکه اونقدر چیز واجبتر داشتم که بیخیال خریدش شدم .

حالا نمی دونم که این گرایش شدید به سیگار رو چکار کنم . از یه طرف می ترسم که بهش معتاد بشم . علتش هم شدت این علاقه هست .

تو رو جون هر کی دوست دارید نیاید از مضرات سیگار برام بنویسید .

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8:2 توسط آزی |

به شدت درگیر زیر و رو کردن خاطرات من فقط یک زن هستم . خیلی فکرم رو به خودش مشغول کرده . حتی زمانی که خونه هستم و دسترسی به اینترنت ندارم در حال فکر کردن به سرنوشت و نوع نگاهش به زندگی هستم . یک شخصیت پنهان من که درست تای دوم این زنه در وجود من زبونه می کشه که باعث علاقه بیشتر و بیشترم به این وبلاگ شد . ..... در حالی که چشمام داره از حدقه بیرون میاد و به شدت درد می کنه و کارهام همه مونده و عبور زمان رو به هیچ عنوان حس نمی کنم و همکار نامردم داره این وسط موش میدوونه و فردا قراره باهاش بعد اظهر جلسه داشته باشم من دارم با کنجکاور تمام این وبلاگ رو پست به پست دنبال می کنم .

اوضاع خونه ما هم فعلا آرومه .

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:53 توسط آزی |

خوب  موهام رو رنگ کردم و خیلی خوب شد . منتها من خیلی تو تنهایی می ترسم ،حالا موهام مشکی هم شده دیگه جرات ندارم تو آینه خودم رو نگاه کنم!!!!

نامزدی داداشه هم رفتیم و با اینکه مهدی از این داداشم خوشش نمیاد ! (خودش جریانش مفصله) و خیلی تلاش کرد که خلق خودشو  منو یکجوری تنگ کنه اما من با سیاست تمام جلوشو گرفتم و نگذاشتم ! مراسم هم خیلی خوب برگذار شد و حلقه رو بردیم و کلی هم عروسمون خشگل و قد بلند و مانکن تشریف دارند که بیاید و ببینید . سلیقه داداشه خیلی خوبه بزنم به تخته . خانواده خیلی خوب و آرومی هم داشتن که من خیلی خوشم اومد . خداکنه که اونها با هم به تفاهم برسن و حتی یکی از مشکلات زندگی ما رو نداشته باشن .

تو اولین فرصت هم می خوام به داداشه نصیحت کنم که اگه زندگیت رو دوست داری هرگز مشکلاتت رو به خانواده اونها یا ما انتقال نده ، این رمز موفقیته .

تنها چیزی که توی زندگیم فکر می کنم خیلی توش موفق بودم و اینو خوب به شوهرم هم یاد دادم و همیشه تعریف می کنه . می گه اینکارت شعور بالات رو می رسونه . خودش هم بعد از یکبار که رفت به داداشش گفت و من چیزی به کسی نگفتم دیگه اینکار رو نکرد .

دومیش اینه که موقع قهر و دعوا هیچوقت غذا پختن و کارهای خونه رو کنار نمیگذارم . اینم مهدی همیشه می گه که آدم رو اونقدر اینکارت شرمنده می کنه که خودت از خودت خجالت بکشی .

شومین کار هم اینه که هیچوقت ، تو اوج دعوا و ناراحتی که هر کی بود رفته بود خونه باباش من فقط میرم توی اونیکی اتاق و می خوابم ولی قهر نمی رم . اینم از اون چیزهایی هست که مهدی میگه باعث شده که بدونه من خیلی زن فهیمی هستم . میگه خیلی ترسناکه که در خونه رو باز کنی و ببینی زنت رفته قهر .

خوب کلی از خودم تعریف کردم . اوضاع فعلا که خوبه و همه چیز بر وفق مراد . خداکنه یک هفته دووم بیاره .

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 6:47 توسط آزی |

نمره های زبان اومد . من رتبه دوم شده بودم تو کلاس و مابقی پایین تر از ما بودن . کلی خوشحالیدم .

تلفن خونمون هم تازه صاحبخونه برامون وصل کرده و من الان 2 شبه که با یکی از بهترین دوستام که نمی تونستم سرکارش بهش تلفن کنم .صحبت می کنم و کلی تخلیه می شم .

امروز هم می خوام برم برای جمعه شب که نومزدنگ داداشست موهام رو مشکی پر کلاغی کنم . خودم که فکر می کنم خیلی بهم بیاد . برای پولش هم دیشب به مهدی گفتم می خوام موهام رو رنگ کنم . دیدم سکوت کرد . گفتم چرا هیچی نمی گی ؟ گفت چی بگم ؟ گفتم چیزی نگو بهم 8 تومن پول بده !!!! اونم کلی غر می زد که زشت می شی نمی خواد بری . منم گفتم نه از این که دم موهام رنگی باشه که بهتره !!!! و 8 تومنه رو به زور (چون دلش نمی خواست بده) ازش گرفتم . (یوهووووووووو. انگار دارم به یه موفقیت هایی دست پیدا می کنم ها)

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:37 توسط آزی |

دیشب اومد خونه و دفتر و کاغذ اوورد و گفت بشین می خوام حساب و کتاب کنم . بعد همه چیز رو روی کاغذ نوشت و گفت این برای این خرج شده و اون برای اون و .... آخرش گفت نیگاه کن من از اون تاریخ تا حالا 2 میلیون درآمدم شده که با قرض داداشه و خرج خونه و غیره و غیره ما الان هیچ بدهکاری نداریم. دیشبش تو خوب متوجه نشدی . ما الان بدهکاری به داداشم نداریم تو خیالت راحت باشه .

خوب عکس العمل من در مقابل چی می تونه باشه ؟ اول حیرت کردم و بعد بهش گفتم که چه مقروض چه غیر مقروض منو در جریان باید بگذاری و من حق دارم بدونم و وقتی یهو به آدم میگی ما 2 میلیون حسابمون شده  هر کی باشه جای من قاطی می کنه . اونم گفت نه نمی دونم تو داری چون خودتم پول میاری تو زندگی می خوای منت بگذاری من اصلا نمی خوام تو کمک کنی . بگذار بانک پولتو و برو واسه خودت خرج کن . (اینجا دلم سوخت براش . فکر کردم من زیادی دارم تند میرم که ) گفتم نه من تا وقتی قرض و قوله ها تموم بشه کمکت می کنم و منتی هم نیست ولی تو هم باهام روراست باش . اونم حالا قول داده که روراست باشه .

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 6:52 توسط آزی |

برای روشن شدن حساب و کتاب های مالیمون و اینکه احساس می کردم مهدی منو در جریان اینکه چکار می کنه با حقوقش که ما رنگش رو نمی بینیم یک دفتر برداشتم و تمام خرج و مخارج و تمام لیست اینکه چکار می کنیم و نمی کنیم و کدوم قرض ها رو دادیم و می دیم و ... رو توش نوشته بودم . الان 4 ماه بود که ما فقط به داداشش 600 تومن بدهکار بودیم . همه چیز روشن بود جز حساب و کتاب مغازه که می گفت من هر چند ماه یکبار حساب می کنم . دیشب اومد خونه و گفت ما 2 ملیون به داداشم بدهکاریم !!!!!!!!! و این اصلا برای من قابل درک نیست . چون تمام این چند وقته هر چی پاس کردیم با حقوق من بوده و آقا حقوقی هم نگرفته بود . حساب 4 تا حقوق 300 تومنی هم که بکنیم یکمیلیون و دویست می شه که ما توی این مدت بغیر از این خرید آخری برای من که 100 تومن هم نبود خرید خونم به 200 هزار تومن هم نمی رسه . بعد ما چرا 2 میلیون هم باید دوباره مقروش باشیم ؟

همه اینها رو هم دیشب بهش گفتم . و گفتم که توی این زمینه با من روراست نیستی . هیچی دیگه داد زد و غر زد و زد تو سر خودش و قهر کرد و دستور داد و ...... آخر هم که من خوابیدم و اون نیومد .

 جدای از اینها و اینمهمه چکنم چکنم یه چیزی می گم ولی نشنیده بگیرید ، من واقعا به این نتیجه رسیدم که نمی خوام با مهدی زندگی کنم . ته دلم نمی خوام باهاش زندگی کنم . منتها نمی دونم چرا دست دست می کنم . همه این فکر خوب شدن ها و ...هم کشکه . من خودش رو نمی خوام . دوستش دارم . البته در اینم شک دارم که واقعی باشه یا دلم به حالش می سوزه و  نمی خوام آسیب ببینه ولی دلم نمی خواد همسرم باشه . دلم نمی خواد دیگه کنارش بمونم . دلم نمی خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد .

یکی هست که منو بفهمه ؟ کسی مثه من هست ؟ که شوهرش رو دوست نداشته باشه به عنوان نقش شوهر؟

واقعا دلم یکی رو می خواد که بفهمه من چی می گم .

 

*در پاسخ به دعوت صحرا به بازی که اگه یک روز نامرئی بودم والا خیلی فکر کردم ولی هیچ کار خاصی نبود که تو حالت نامرئی بخوام بکنم . بجان خودم!!

 منم یک زن عاشق و ثنا رو دعوت می کنم به این بازی .  

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:34 توسط آزی |

 

امروز امتحان زبان دارم . دوست دارم نمره خوبی بگیرم . از دیشب دارم می خونم . کار هم که کرکره رو کشیدم پایین و قشنگ دارم تو شرکت می خونم . همه همکارامم رد می شن و چپ چپ نگاه می کنن . منم عین خیالم نیست .  (خیلی شحامتم یهویی رفته بالا)

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:53 توسط آزی |

خوب می خوام یه چیزی رو تاکید بیشتر بکنم . من نمی تونم نماز بخونم یا حجاب بگذارم یا قران بخونم . همونجوری که اون اعتقاد داره که باید اینکار ها رو انجام بده من اعتقاد دارم که لازم نیست سفت و سخت بگیرم . نماز به هیچ عنوان نمی تونم بخونم و این اصلا شوخی نیست و راهنمایی نکنید بخون آروم می شی ! اگه می تونستم می خوندم و زندگیم و خیلی راحت نجات می دادم . حجاب رو الان دارم ولی با نفرته . یعنی آرزو دارم روزی برسه که من دوباره بتونم طبق اعتقادم حجاب بگذارم . این حجابی که داره خودم و مردم و حتی شوهرم رو گول میزنه برام جز تنفر چیزی نداره . اما قران می خونم . گاهی . تمام آیه هایی که جالبه جدا می کنم تفسیرشو می خونم . تو دفترچه یادداشت می کنم . و این تنها کاریه که دوست دارم و با علاقه انجام می دم .

در کل باز هم می گم همسر من آدم بدی نیست . من بهش احترام میگذارم . آرزو هم دارم اگه یه روز بخوام مذهبی باشم مثل اون باشم . پس اگه دیدتون جور دیگه اس اصلاحش کنید چون اون اصلا متحجر و سنتی به اون معنا نیست .

ما اختلافاتمون همه ناشی از تفاوتهامون از لحاظ اعتقادی ، مالی ، فرهنگیه . اگه اون مثلا برای عروسی من به زور و با اکراه یه سرویس ارزون طلا خرید . بعد ها فهمیدم که اصلا اونها تو کل طایفشون رسم ندارن و این خیلی براشون بده . بخاطر همین به من می گفت که ما می خریم بگو خودتون خریدین !

یا خیلی از چیزهایی که می نویسم و شما هم حرص می خورید بخاطر اینه که منم کاری رو به نظر خودم و خونوادم درست بوده و انجام دادم که برای اونها نبوده و ما هم آدمم و همه عصبانی میشیم و توی عصبانیت یه کاری می کنیم .

در کل همسرم محاسن زیادی داره . اما بدبختی رو نقاط حساس متفاوتیم و اون مذهبه . این بزرگترین اختلاف ماست .

این دو روز تعطیلی مثه دوتا آدم درست و حسابی با هم صحبت کردیم . از همه چیز . دیگه بماند چقدر گریه کردیم و همدیگرو ناز و نوازش کردیم و ....

اما نتیجه اصلی این شد که تا بهتر شدن اوضاع مالیمون صبر می کنیم . بعد پیش چند تا مشاور درست و حسابی می ریم . که اگه بهترین راه جدایی هست اونو انتخاب کنیم . و نشه روزی که جدا بشیم و بفهمیم یه اشتباه کردیم و اومدیم درستش کنیم یه اشتباه بزرگتر مرتکب شدیم . و یا اینکه شاید راه حلی باشه که بتونیم کنار هم بمونیم و بدون زجر کشیدن تفاوتهای همدیگرو قبول کنیم .

این دو روز کلی عشقولی بودیم و همه چیز خوب بود تا آخر شب که سر اسم بچه (ای که در کار نیست) دعوامون شد !!!! اون می گفت پسر باشه باید علی باشه  منم گفتم باید دونفرمون به توافق برسیم و انتخاب کنیم و اون می گفت که پسر اگه باشه در هر صورت علی و دختر اگه بود مشورتی !!!!!! خلاصه که بصورت کاملا مزخرفی دعوامون شد . ولی خوب از اونجا که زندگی ما پر این صحنه هاست صبح یادمون رفته بود .

*یکی می تونه به من روش گذاشتن عکس رو توی وبلاگ یاد بده  من هنوز با این سطح تحصیلات و با این رشته و این سابقه کار توی وبلاگ نویسی بلد نیستم . روم سیاه

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 6:44 توسط آزی |

دیشب روی آرامش رو بالاخره دیدیم و مثل دوتا دوست بعد از مدتها تونستیم شام بخوریم و بخوابیم . خواهرش و دختر خواهرش و پسرش هم تصادف کرده بودن و اون خیلی فکرش مشغول بود . ازش در موردشون پرسیدم و یکم دلداریش دادم .  آخرش یکم هم در مورد خودمون صحبت کردیم و اوم ده 8 تا مورد برد که من اگه انجامش بدم میشم تاج سرش :

1- نماز بخونم 2- قران بخونم 3- حجاب کامل بگذارم 4- به مادر و فک و فامیلش بیشتر تلفن بزنم 5- از مهمونی بزرگ نترسم و جنبم رو برای داشتن مهمون بیشتر و به تعداد روز بیشتری بالا ببرم 6- با مردها خیلی خیلی خشک و جدی صحبت کنم

دو مورد دیگه هم گفت که من یادم رفته . ولی هیچکدوم از موارد بالا از عهده من برنمیاد . اونقدر هم عاشق مهدی نیستم که عشق بتونه وادارم کنه اینکار ها رو انجام بدم .

خدایی عشق چیز خوبیه ها . می تونی خیلی راحت از خیلی چیزا دست بکشی . ولی اگه مثه من عاشق نباشی و ندونی که دوست داشتنت هم واقعیه یا کاذبه  اونوقت می بینی برداشتن یه استکانم خارج از حدود و وظایفت همچین به چند جات فشار میاره !

خلاصه که اومدیم بگیم دیروز کلا روابط حسنه بود و آقای مهدی خان بعد مدتها سرکار به موبایل ما زنگ زد و یه حالی ازمون پرسید . ما هم بخاطر این محبتشون دیشب بعد از کلاس براش کباب کوبیده درست کردم و برای نهارش گذاشتم که حالشو ببره .

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:25 توسط آزی |

دیشب بعد از دو ماه داداشم رو دیدم . دلم به هیچ عنوان براش تنگ نشده بود . می دونست من خونه بابا اینهام ولی اونقدر دیر اومد خونه که همینکه نشست مهدی اومد دنبالم و مجبور شدم که برم . تو همون سه چهار دقیقه اول هم با اینکه من خواهرش هستم شروع کرد به مسخره کردن رفتار منو مهدی که آره چقدر شما بی عقلید!!! که با اتوبوس میرید تا خونه مامان مهدی (آخه خودش از وقتی شرکت زده و درامدش بالا رفته چنان تغییر کرده که نگو . لباسش حتما باید مارک باشه و سفرش حتما با هواپیما و .... حالا دیگه هرکی اینطوری نباشه رو مسخره می کنه و امله) خوشم نمیاد ازش . کفشی که دیشب خریدم رو یکجوری که انگار نجس باشه دست گرفت و گفت : اینو روت میشه بپوشی ؟؟؟؟ دلم خیلی شکست . چقدر بزرگ شدن متفاوتمون کرده که حالا دیگه نمی خوایم درد هامون رو برای هم رو کنیم . خدا رو شکر می کنم که جلوشون صورتم رو با سیلی سرخ نگه داشتم وگرنه بجای حمایت هر دفعه باید سرکوفت شوهری که کردم رو می خوردم.

دیشب همش به این فکر می کردم که دلم نمی خواد در آینده هیچ رفت و آمدی باهاش داشته باشم . (آخه داره زن میگیره . لابد اونم عین خودشه ) .

 *راستی داشتم متن بالا رو می نوشتم اینو هم برای آشنایی بیشتر بهتون بگم که خانواده ما کلا ارتباط خیلی خیلی کم و محدودی با فامیل داره . یعنی همه فامیلمون اینطورین . سال تا سال همدیگرو می بینن . خاله و عمه و عمو تو فامیل ما فامیل درجه یک محسوب نمی شن ! و هیچکس بعد از ازدواج دیگه جز با پدر و مادرش رفت و آمد نمی کنه . کلا فامیل ما در نوع خودشون خیلی تنهان . حالا ما هم که نوبرشونیم و دلمون نمی خواد با برادر و خواهر خودمون هم باشیم .

 

*من از وقتی ازدواج کردم خیلی ترسو شدم . تنها نمی تونم تو خونه بمونم . مهدی هم که باشه گاهی وقتی بی صدا نزدیک من میاد و متوجه می شم خیلی می ترسم . اونقدر که گاهی جیغ می کشم . دست خودم هم نیست و نمی دونم چرا اینطور میشه . دیشب هم دستشوئی بودم . وقتی در دستشویی رو باز کردم یکهو مهدی رو پشت در دیدم . خیلی ترسیدم و جیغ کشیدم . مهدی هم زد تو سرش و به خودش فحش می داد و (داشت با تلفنش حرف می زد ) تفنش رو قطع کرد و کوبید زمین و رفت تو یه اتاق دیگه نشست .

منم فکر کن توی اون حالت که ترسیدی یکهو این رفتار هم ببینی اونقدر ناراحت شده بودم که داشت اشکم در می اومد . منم رفتم تو تختم و گریه کردم تا خوابم برد .

صبح مهدی اومده منو موقع رفتن بوسیده و بدون اینکه چیزی بگه رفته .معنی این حرفشم یعنی بیخیال دیشب بشو !!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:3 توسط آزی |