تبليغاتX
آزی

خوب دیروز خوب گذشت و همه چیز عادی بود . یعنی با همون سردی همیشگی که دیگه اینروزها عادی شده . خونه رو تر و تمیز کردم و لباسها رو شستم و برای هفته آینده مهدی کلی غذا پختم گذاشتم فریزر . (مرغ و برنج و قرمه سبزی و قیمه و سوپ و یکم هم سالاد الویه برای امروز) خدایی خیلی فعال شده بودم . کلی هم خودم با خودم رقصیدم و بعد هم انواع و اقسام آرایش های خلیجی و پلیجی و ملیجی رو امتحان کردم . زبان هم کلی خوندم . و با کلی روحیه امروز اومدم سر کار که نمی دونم چه دردی بود که از صبح تا حالا نمی تونستم تو صفحه مانیتور نگاه کنم . تا نگاه می کردم اشک بود که سرازیر می شد و یه حالت سردرد بدی که وحشتناک بود . تازه بعد از نهار (جاتون خالی یک قرمه سبزی بود ) تونستم نزدیک کامپیوترم بشم .

راستی مهدی گفت باید بریم شهرشون !! این هفته به سلامتی عازم دیار قوم الظالمینم !!! فردا هم میرم لباس بخرم (دیشب مهدی میگه راه نداره نخری ؟ ) سه شنبه شب هم راهی هستیم . خدا کنه فقط ... بازی در نیاره که مثه آدم بریم و مثه آدم بیایم و زهرمون نشه .

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:50 توسط آزی |

دیشب عقد کنان داداشه بود . آقای مهدی از صبح ساعت 5.45 از خونه زد بیرون دنبال گوسفند برای داداشش که می خواست قربونی کنه . عمش هم که همسایه مامانم اینهاست اونم قربونی داشته و تمام تیر و طایفشون اونجا بودن . که ما هم دعوت داشتیم . که من از روز قبل به مهدی گفتم من وقت آرایشگاه دارم و نمی تونم بیام بهم هم بگو کسی زنگ نزنه که بیا همه منتظرن که من خیلی بدم میاد . اونم تا 3.30 دقیقا زمانی که می خواستیم بریم خونه مادرم آفتابی نشد . منم چیزی نگفتم . گفتم بگذار هرجا خوشه همونجا باشه . بعد هم رفتیم و مراسم عقد و بعد هم که خونه عروس . جاتون خالی من که خیلی رقصیدم . خیلی انرژی مثبت گرفتم . مخصوصا آهنگ های کردی زیاد می خوندن و به نظر من که شادترین رقص که اصلا مهم نیست توش چکار می کنی همین کردیه . خیلی رقصیدم و آقای مهدی هم هیچ نکته ای رو برای خراب کردن حالم پیدا نکرد و خلاصه که شب خوبی بود . تلاش دوبارم هم برای راضی کردن و رفتن پیش مشاور هم بی نتیجه بود . خدا رو شکر روز خوبی رو شروع کردم . بخصوص اینکه یکی از دوستان آدرس جایی رو بهم داده بودن که با ایمیل می تونسی مشاوره بگیری و من چند روز پیش ازشون راهنمایی خواستم و امروز در کمال ناباوری خیلی بسیط جوابشو برام ارسال کرده بود . خیلی خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم چقدر وقت گذاشته بودند و خیلی ریز مطالب رو سنجیده بودن . مرسی دوستان عزیزم . انشالله که خدا اونجایی که نیازش دارین دستتون رو بگیره .  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 11:51 توسط آزی |

دیشب پیش مشاور رفتم. من سالها پیش افسردگی داشتم و برای رواندرمانی پیش همین مشاور می رفتم و برای روانپزشکی پیش دکتر دیگه این مرکز . ولی خوب با مشاور زیاد درگیر نبودم .

بعد از گذشت سه چهار سال اونم با اونهمه مراجعه کننده در روز به محض اینکه وارد اتاق شدم منو شناخت و گفت وضعم چطوره . تعجب کرده بود که این بین ازدواج هم کردم . و خیلی دوستانه مشکلاتم رو شنید . خوب تونست اعتماد منو جلب کنه . وقتی بیمار بودم خیلی جدی با من برخورد می کرد و دیشب خیلی راحت بود وقتی ازش پرسیدم گفت شما اون موقع شدیدا اوضاع روحیت بهم ریخته بود و واقعا ناراحت بودی . ما هم از اینکه کسی در وضع بد و ناراحت کننده ای باشه ناراحت می شیم و سعی می کنیم با رفتارمون بگیم که ما هم همدرد اونیم و می دونیم دچار شرایط بغرنجیه .

ولی خیلی راحت اعتماد منو به خودش جلب کرد . گفته بودم همه حرفهام رو نوشته بودم . هم کلی و هم جزئی . سعی کرده بودم حاشیه نرم و به اصل مشکلات اشاره کنم . چند بار مرور کرده بودم که حرفهام منو به همون جایی ببره که من می خوام و دیشب هم خوب تونستم جریان رو اونطور که می خوام هدایت کنم . دکتر پرونده منو هم از اون سالها تا حالا دور ننداخته بود (چون می دونید که بیشتر مطب های پر رفت و آمد بایگانیشون یکساله و نهایت دوسالست ) و تا من شروع کنم به خوندن پروندم رو کشید بیرون .

بهش گفتم که شوهرم دیگه پیش روانشناس نمیاد . اونم بهم گفت من به هیچ عنوان قصد کشوندنت به اونجا رو ندارم و فقط سه جلسه نیاز دارم . جلسه اول که رفتم و مشکلاتم رو مشروح بهش دادم . جلسه دوم با همسرم صحبت می کنه و تو جلسه سوم تمام سوالهای منو جواب میده و میگه راهی که انتخاب کردم درسته یا نه .

از نظر من عالیه . ولی دیشب که با همسرم صحبت کردم گفت به هیچ عنوان حاضر نیست که بیاد . نمی تونم زیاد بهش اصرار کنم .

تنها کاری که می تونم بکنم یکبار ازش خیلی ملاحظه کارانه بخوام که برای آخرین بار بخاطر من مراجعه کنه که فکر نمی کنم قبول کنه و بعد هم در هر صورت خودم پیش دکتر می رم .  می دونم این پروسه حداقل تا هفته دیگه طول خواهد کشید . چون این هفته که عقد داداشه و 4 شنبه کلاس زبان و 5 شنبه هم دکتر نیست .

راستی برام خیلی جالبه که جدیدا هر جا که میرم و دکتر می بینه مثلا پرونده پزشکی خودم برای خودم درست کردم و تایپ شده و مرتبه خیلی خوشش میاد . یا این مشاوره وقتی دید اونقدر جالب هدفم رو مشخص کردم و  مسئله ها را تو بند های جدا جدا تحلیل کردم و آخرش یه دور نمای کلی از جو خونم دادم و بعد هم سوال هام رو مطرح کردم  خیلی خوشش اومد و برگه هام رو ضمیمه پرونده کرد و گفت من باید ریز به ریزش رو بخونم .

امیدوارم بتونه کمکم کنه .

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:37 توسط آزی |

*جا افتاده

بحث منجر به سردی رابطمون رو تو پنجشنبه شب از قلم انداختم . پنج شنبه رفتم خونه و حموم کردم و کلی لباس مرتب پوشیدم و آرایش و تمیزی خونه و …… گفتم بعد از مدتها یه حالی به آقا بدیم . موقعی که می خواست بیاد من تو اتاقی بودم که کامپیوترم اونجاست و اگه کسی وارد حیاط بشه از لامپ روشن متوجه میشه کسی تو اتاقه و اونجا من نمیرم مگه برای کار با کامپیوتر یا تلفن زدن . از اونجا که مهدی خیلی دیر میاد رفته بودم اونجا تا روی صندلی جدید و راحتم بشینم و  مطالبی که می خوام به مشاوره بگم رو مرور کنم . که مهدی زنگ زد . در رو باز کردم و سلام نکرده دیدم با یه حال جستجوگرانه وارد اتاق شد و تلفن رو چک کرد و ( من دیگه برام عادیه این چیزا و محل نمی دم . رفتم تو آشپزخونه بساط چایی رو علم کنم ) که اومد تو حال و میگه ببینم با کامپیوتر ما می شه چت کرد !!!! بهش می گم آره . با هر کامپیوتری می شه چت کرد . بعد گفت : میشه  کسی فیلمشم بفرسته ؟ گفتم آره میشه . (حالتش ناراحت و تو فکر بود) گفت چطوری ؟ گفتم باید دوربین وب کم داشته باشی . گفت : با این دوربینی که ما داریم میشه ؟ گفتم : آره (دیگه می دونستم به چی فکر می کنه ) اخماش رفت تو هم و بیشتر تو فکر رفت و هیچی نگفت .

خیلی از رفتارش بدم اومد . می دونستم داره به چی فکر می کنه . دوباره اون وسواس فکری سراغش اومده و فکر کرده من می تونم توی اتاق نشسته باشم و چت کرده باشم . اونم چی با وبکم . لباسمم که مرتب و باز بود . موهام که درست شده بود . وسایل ارتباطی هم که همه جوره در اختیارم بود .

اینجور موقع ها می دونم که با گفتن یه کلمه چرا اینو می پرسی می تونم یه دعوا رو دامن بزنم و رگبار تهمت هایی که به من زده می شه . بخاطر همین هیچوقت اینطور موقع ها بحث رو ادامه نمی دم . سوالش که تموم شد من سکوت کردم و خودم رو تو آشپزخونه مشغول کردم . اونم با سردی همیشگی در حالی که به شدت تو فکر بود مشغول دیدن فیلم شد .

نگاه تحلیلی من : مادامی که بخواد منو توسط کلمات تو بازی مردونه و محکوم کنندش تو حچل بندازه من نمی گذارم . مادامی که با شک با من برخورد کنه من اونقدر محتاط برخورد می کنم و تجربه 6 سالم رو توی کار و برخورد با این موقعیت ها رو به رخش می کشم که دست برداره .

می دونم باز کردن ماجرا از طرف من باعث میشه اون یاداور بشه که دچار وسواس فکریه و اگه می خوای اینطور نباشه باید اجازه بدم تلفن خونه قطع بشه یا دیگه کامپیوتر کار نکنم یا این رفتارهای بیمارگونه که من تا به  اینحدش رو نمی گذارم و نمی تونم تحمل کنم .

نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت که شوهرم از اینترنت و کامپیوتر هیچیزی نمی دونه .

* فردا وقت مشاوره دارم . تمام اونچیزهایی که باید بگم رو سیصد بار نوشتم و از روش خوندم و حتی ظبط کردم که دقیقا همون مفهوم و منظورم منتقل بشه و به حاشیه نرم . تایم 45 دقیقه کمه چون حرفهای من تو خلاصه ترین شکل و با کلی کار روی کلمه ها دقیقا 20 دقیقه وقت میخواد . از اونجا که دکتر هم خیلی سرش شلوغه فکر می کنم 10 دقیقه به من اختصاص نده . این خیلی عذابم میده . ولی خوب چاره دیگه ای هم دارم ؟ مهدی گفته هرچی می خوای بگی بهش بگو که به جلسه دوم نکشه !!!!

تنها کاری که می تونم بکنم اینه که به مشاوره بگم که اگه طول کشید پول دو جلسه رو میدم که نخواد منو بپیچونه .

 * عید قربان عقد کنان داداشس . عروسمون رفته دست گذاشته روی سرویس طلاهای گرون قیمت.البته مبارکش باشه . ولی خوب وقتی شنیدم (امیدوارم فکر نکنید از سر حسادته یا خواهر شوهر بازی چون من همیشه حریمم رو برای ارتباط با دیگران حفظ کردم و به خودم اجازه نمی دم که حتی در این موارد اظهار نظر کنم . همونطور که خودم بدم میاد کسی اینکار رو با زندگی خودم بکنه ) یاد روزهای نامزدی و عروسی خودم افتادم که با چه آبرو ریزی برای من یه سرویس طلا اونم با منت خریدن که تمامن شیشه بود . دلم واقعا نمی خواست دیگه اصلا طلا داشته باشم . برام ارزشش رو از دست داد . منی که عاشق طلا بودم با اکره تو عروسیم ازش استفاده کردم . حالا هم تو عروسی ها مراسم فامیلای شوهرم هیچ طلایی استفاده نمی کنم و از اینکه می بینم حرص می خورن که عروسشون طلا داره و استفاده نمی کنه (خودتون میدونید دیگه خانواده شوهر روی این چیزا چه تعصب ت . خ . م. ی  دارن ) توی هر مراسم هم با تاسف می پرسن : طلاتو ننداختی ؟  و منم میگم نه اوردنش برام سخته نیوردمش . (یک جا خدا رو شکر که شهرستانن وگرنه شده خودشون برن خونه که بیارنش اینکارو می کردن ) . واقعا به این نتیجه رسیدم که هر چی پر توقع تر و بی ملاحظه تر باشی بیشتر خدا واسط می خواد و همه چی بر طبق میلت پیش میره . شوهره هم بیشتر قدر می دونه . اما امسال ما .....

 

* می خوام نظرتون رو در این باره بدونم . نظر شما درباره کسی که متاهله و  چت میکنه چیه ؟ این کار اشتباهه ؟ خیانته ؟ اگه هست چرا ؟ فرض کنید این چت فقط چته و حتی عکسی هم این میون رد و بدل نمی شه و قرار و تلفنی هم نیست . فقط چت برای درد دل . چت برای کمک اطلاعاتی و چت برای سرگرمی . نظر اونهایی که متاهل هستند خیلی برام مهمه . دلیل هاتون رو می خوام بدونم .

 

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 8:51 توسط آزی |

خیلی اتفاقات خاص دیگه توی زندگیم این روزها می افته ولی از اونجا که وقتی خودم دنبال وبلاگ های مربوط به مشکلات زندگی زناشویی می گشتم . می دیدم خیلی از این شاخه به اون شاخه می پرن حوصلم سر می رفت . خیلی جاها نیاز داشتم دنبال کنم ببینم که چطور بالاخره طرف تصمیم می گیره ولی یهو می دیدم اصلا بدون در نظر گرفتن نوع مخاطب هاش یکهو از زندگی خوب و خوش میگه و برای من که دنبال راه حل بودم یه چیزی مثل تو دهنی بود .

بخاطر همین تصمیم گرفتم توی این وبلاگ خودم اون کار رو تکرار نکنم . اگه یه وبلاگ بتونه در تمام طول کارکرد خودش به یکی واقعا توی زندگیش کمک کنه به نظر من که وبلاگ موفقی بوده . و من هم هدفم همینه . بخاطر همین بعد از 5 سال نوشتن توی صفحه ای دیگه ترجیح دادم کنارش بگذارم و اینجا رو با یه هدف دیگه ایجاد کنم .

از داشتن این صفحه با وجود قدمت کمش خیلی خوشحال ترم . چون اینجا کلی شریک غم دارم .

امشب هم امتحان میان ترم دارم و خیلی خوندم و فکر می کنم از همه بهتر بشم . بریم ببینیم که چکار می کنم .

یه خبر فوق العاده هم شنیدم که مهدی گفت شاید جور نشه که ما بریم برای عقد کنون پسر عمش شهرشون !

منم گفتم که اگه شد که میریم و اگه هم نه که دیگه حتما قسمت نبوده ! (ولی تو دلم عجب حنابندونی راه افتاد)

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 15:0 توسط آزی |

*قبل از هر چیز بگم که دعوا به یه آشتی مصلحتی ختم شده . چون دعوت داشتیم فرداش خونه عمش و باید یه جوری حفظ آبرو می کرد . زندگی در یک جو سرد و کاملا خنثی (مثل اکثر اوقات ) سپری میشه .

*خدا یه چیزی می دونست که تو دلم انداخت نرم شهرستان ها !!!! عید غدیر خم عروسی  پسر عمشه و فکر کنم دیگه بخوام نخوام اینبار رو باید برم . منم بهش گفتم که لباس ندارم . حالا دارم ها  ولی خوب از اونجا که خیلی اونجا حساسن به لباس آدم می خوام برم یه لباس بگیرم بلند و زیپ کیپ که یه گوشه بشینم و هیچکس هم نتونه چیزی بگه و از طرفی هم یکم سعی کنم چیزهایی که نیاز دارم و باید بخره رو بهش بگم و بدونه باید نیازهای همسرش رو برطرف کنه . باهاش هم اتمام حجت کردم که اگه بخوایم بریم و اونجا بخواد بشه نخود هر آش ( عادتشه تو عروسی ها و من واقعا احساس می کنم شخصیتم با رفتارش زیر سوال میره ) و منو تنها بگذاره پیش کلی آدم که نمی دونم زبونشون چیه (همسرم ترک نیست ) و اونام منو نگاه کنن و هی بخندن و من حرص بخورم  من نمیام . البته جوابی نداد و فقط ساکت موند . ولی خوب من می دونم که اون کوچکترین تغییری تو رفتارش نمیده .

دوباره یه وقت دیگه از مشاور گرفتم . یکشنبه هفته آینده 6.15  که امیدوارم هرچه سریعتر یکشنبه بیاد و من بتونم جمال ماه دکتر رو ضیارت کنم که بهش واقعا احتیاج دارم . از خدا می خوام که این دکتر هم از اون کیسه دوزهای دیگه نباشه و بتونه درمونم کنه .

امروز هم وقت دندون پزشکی گرفتم و می خوام برم جراحی این آبسه لعنتی که دوباره بزرگ شده . این ماه هم دوباره 200 تومن تصفیه داشتم که برای خودم و روز مبادا ذخیره کردم شاید خرج مشاوره و ... زیاد بشه . (مثل اینکه دارم آدم میشم ها ) حال روحیم به شدت افت کرده و سرکار اصلا نمی تونم کار کنم . مدام دارم یا چت می کنم با این خارجی ها یا بازی بازی می کنم (نه اینکه بازی کنم فقط صفحه ها رو باز و بسته می کنم ) فکر می کنم افسردگی حمله اولش رو کرده و منو بدجور قافلگیر کرده .

بیشتر از نصیحت و همدردیتون اینبار به دعاتون احتیاج دارم دوستان . منو همراهی کنید . 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:15 توسط آزی |

دیشب پریود بودم و حال روحیم به شد بد . در خونه رو باز که کردم دیدم  پسر عمش رو رو اورده که لوله خراب دستشویی رو درست کنه . اونم باز بدون خبر(خبرش تو سرش بخوره دیگه برام مهم نیست ) تقریبا دو ساعت طول کشید . حال روحیم خیلی حراب بود و هر ثانیش یه عمر بود و آستانه تحملم در حال انفجار . بعد از رفتنش دیگه حال خودم نبودم . وقتی پرسید چته گفتم اعصابم خورده و خواهش می کنم تو هم سر به سرم نگذار. اونم بجای اینکه همراهم باشه قهر کرد و حرف نزد .

امروز هم بعد ازکار رفتم خونه مادرم(صبح بهش گفتم و گفت برو )  البته قبلش می دونست تو جیبم پول نیست و  نمی تونم دونگی با بچه ها یه آژانس بگیرم . (اینو داشته باشید چون هیشه می گه من چمی دونم و کی پول نداری که بهت پول بدم) امروز حقوقم رو دادن و منم با بچه ها آزانس گرفتم و بعد از مدتها 4 خونه مادرم بود . زن داداشم هم دعوت بود . البته فقط خودش . زنگ زدم بهش و تا فهمید آژانس گرفتم گفت تو که پول نداشتی (می خواس مثلا مچم رو بگیره ) بهش گفتم حقوق گرفتم . تا اینو گفتم سکوت معنی داری پشت خط کرد و گفت (از بابام 3 میلیون قرض کردیم و قرار گذاشتیم ماهی 300 تومن از حقوقم رو بدم ) پولو بهشون نده تا اول خودمون ببینیم (ببینه !!)بعد فردا می دیم بهشون . (حالم از این رفتارش بهم خورد . خیلی محترمانه صحبتم رو قطع کردم که کسی بو نبره چه مکالمات عاشقانه ای بین ماست .

موقعی هم که زن داداشم اومده بود و من دیدم دیگه موقشه که باید بیام همه گفتن نرو . منم زنگ زدم و با اینکه دلم می گفت تو رفتنی هستی بهش گفتم که جریان اینطوریه و همه می گن بمون . به اون خدای احد و واحد گفت هرکار دوست داری بکن از نظر من اجازه نداری .  و بعد گفت اگه می مونی باید بهم بگی . که منم رسما جلوی بقیه به تته پته افتاده بودم و لکنت گرفته بودم که چطور کاری کنم بقیه فکر کنن مکالمه عاشقانه یا دوستانس که گفتم نه پس من می رم .

خونه هم که رسیدم دیگه گریه امون نداد . الانم با چشم کاسه خون در خدمت شمام . چند دقیقه پیش هم زنگ زده می گه من نگفتم اجازه نداری گفتم که هر کاری دوست داری بکن و از نظر من موردی نداره !!!!

با اینحال خودمو برای نمی دونم چند هزارمین بار خر می کنم و می گم آره تو اشتباه شنیدی .

به شدت نیاز به مشاوره دارم و الان دو روزه هرچی زنگ می زنم مطب لامسبش گوشی رو بر نمی داره.  گرچه که الان که حقوقم تو مشتمه هم فکر نمی کنم بتونم ازش بگیرم . امشب فکر کنم دعوا به جای باریک بکشه .

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:18 توسط آزی |

خوبمثل اینکه زندگی روی خوش رو برای دراز مدت به ما نشون نمی ده که رومون زیاد نشه !

دیشب بعد از خوش و بش اومدنش نگذات چاییم رو دم بکنم که گفت چرا به مامانم زنگ زدی حرف نزدی ؟؟؟ گفتم کی ؟ گفت فلان موقع که من خونه نبودم زنگ زدی مادرم تا گوشی رو برداشته قطع کردی !!!

منم گفتم که اصلا چنین کاری نکردم و دلیلی نداشتم که یه چنین کری بکنم . والا مگه از کسی می ترسم که زنگ بزنم قطع کنم ؟؟؟

هیچی همین شد شر که انگار من دروغ میگم و با قهر نشست فیلمشو ببینه . منم انگار نه انگار که قهره غذاش رو حاضر کردم و خیلی عادی برخورد کردم و بعد هم موقع خواب نیومد . جالبیش اینجاست وقتی که فیلمشو دید و ومد تو تخت منو چند دقیقه بغل کرد و بعد روشو کرد یه طرف و خوابید !!!!

خل نشم خیلی حرفه .

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 17:59 توسط آزی |

سلام .

خوب بين مدتي كه اين وبلاگ رو زدم اين اولين باريه كه اينهمه زمان آپديتم طول كشيده . علتش هم اول قطعي شبكه شركت و بعد هم بالابردن امنيت شبكه و كنترلش بوسيله شخص مدير عامل (سرپرست مستقيممه ) ديگه نمي تونم توي روز آپديت كنم و موكول ميشه به زماني كه ميام خونه . سرعت هم اينجا پايينه و شايد نتونم مثل سابق كامنت هم بگذارم .

مهدي هم بهش خيلي خوش گذشته و هنوز نيومده . اين ميون به من هم بد نگذشته . يه كار كاملا مربوت به تجربه كاريم توي همين كرج امروز پيدا كردم كه همين چند دقيقه پيش براشون رزومه فكس كردم . اميدوارم كه قبولم كنن دلم مي خواد كه تغيير جا بدم .ديگه از اين شركت و آدمهاش و مديريت نادرستش خسته شدم . دلم تجربه هاي جديد مي خواد محيط سالم و دوستانه . يا حداقل تا زماني كه دوباره متوجه بشم اونجام همين آش و همين كاسه اس يه 6 ماه رو به دل خوش رد كردم .

از خدا مي خوام كه جور بشه .

دوباره وقت مشاوره گرفتم . مهدي كه بياد ميرم . كلي هم نكته هاي مهم نوشتم كه يادم نره بگم .

چند تا دوست هندي هم پيدا كردم كه مي تونم در طول روز باهاشون انگليسي صحبت كنم و زبانم رو تقويت كنم . اين روزها احساس رضايتم بالا تر رفته و خوشحالترم . راستي من اين عكس صندلي رو از چند تا كامپيوتر باز كردم . چطور براي خيلي ها باز نشده ؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 17:35 توسط آزی |