از اون شب حرف نمی زد . یکجوری شده بود . رفته بود عجیب تو خودش . دیشب هم که اومد برای اولین بار چنان با ذوق و شوق اومد تو و منو بغل زد که متحیر مونده بودم این داره چکار می کنه ! بهم گفت من نمی تونم و نمی خوام طلاقت بدم . گفت اونقدر هم با شکاف های قانون آشنایی دارم که نگذارم این اتفاق بی افته. گفت از امروز سعی می کنم که بیشتر بهت توجه کنم !!!! بعد از توی یه نایلون دیدم 2 تا ایستک خریده و 2 تا بستنی زمستونی و یه بطری شیر (من به اینا چون علاقه دارم)!!!!!!!!!
نمی دونم چه خاکی باید به سرم بریزم حالا . چطور فکر کرده من این تصمیم رو اونقدر کشکی گرفتم که با 2تا بستنی زمستونه عوضش کنم ؟ چاره کار من چیه ؟ من بلدم کاری کنم که خودش همین فردا بیاد و بگه نمی خوامت . ولی چرا باید خودمو بد نشون بدم که اون بفهمه من جدی گفتم .
باهاش خیلی صحبت کردم . در مورد اینکه من دلم می خواد بچه دار بشم و بچم رو با اعتقاد و روش خودم بزرگ کنم ولی می دونه که نمی شه . گفتم که این زندگی واقعا برام دیگه رنگ باخته و هیچ کششی ندارم . گفتم که بهتره بره و با کس دیگه ای دنبال خوشبختی بگرده چون خودشم می دونه با من یک سری مشکلات جزء لایانفک زندگیش خواهد بود . گفتم که شکش منو داره می کشه . گفتم که من کمترین امکانات رو تو خونه تو با اینکه کار می کنم هم ندارم . گفتم که نیازهام بر طرف نمی شه .
ولی اون یه جواب داد . نمی تونم بدون نو زندگی کنم . بدون تو ضربه روحی می خورم .
نمی دونم چرا به این فکر نکرده زنی که دیگه تصمیمش رو گرفته برای رفتن یعنی دیگه علاقه ای به موندن نداره . موندنش هم فایده نداره چون دل به هیچی نمی بنده . البته که من قبول دارم که اون مرده و اگه بخواد می تونه منو عاشق خودش کنه . یعنی امکانش هست . ولی با توجه به شناخت من از اون می گم که یکم بعیده چون اون خیلی سخت تغییرات رو می پذیره . خیلی سخت و خیلی کم .
ولی تصمیم من عوض نشده . حالا باید چکار کرد ؟ راه قانونی رو بلد نیستم و اون توش استاده . به این فکر کردم که باید بیخیال مهریه و هر کمکی مالی از طرف اون برای زندگی مستقل بشم . که فکر می کنم باز هم با توجه به شرایطم اونم نه خیلی سخت بتونم از پسش بر بیام .
دنبال یه راه چارم . دارم فکر می کنم . خوب فکر می کنم .باید یه راه چاره پیدا کنم .
بالاخره دیشب بهش گفتم . تو رخت خواب . بعد از مهمونی . بهش وقتی گفتم چشماش رو بسته بود و فقط گوش میداد . وقتی ازش خواستم نظرش رو بگه به سختی آب دهنش رو قورت می داد . گفت نمی دونم چی بگم . گفت که براش خیلی سخته و ضربه روحی می خوره . بهم گفت خانوادت هم می دونن ؟ گفتم نه . گفت حتی داداش کوچیکه ؟ گفتم اول می خوام سنگام رو با تو وا بکنم بعد . بهش گفتم الان فقط می خوام رو کلیت طلاقمون با هم به توافق برسیم . گفتم فکراتو خوب بکن و اینو با خودت حل کن تا بعد در مورد گفتن به خونواده هامون و ... صحبت کنیم .
اول روش رو کرد طرف دیوار و خوابید . اما بعد از یکساعت که هیچکدوم خوابمون نبرده بود از پشت بغلم کرد و بوسیدم . یکم حرفهای دل خوش کنک زد . برات می خواستم خونه بخرم . می خواستم ماشین بخرم . خیلی دیوونه ای . و .....
*این لحظه ها بدون در نظر گرفتن درست یا غلط تصمیمم سخت ترین لحظات زندگی مشترکم هست . هیچکس فی نفسه نمی خواد این لحظه ها رو تجربه کنه . پس خواهش می کنم توهین نکنید .
با خودم این چند روز حسابی نشستم و فکر کردم . سنگامو به عبارتی با خودم وا کندم چون معتقدم هیچ مشاور و هیچ کسی نمی تونه به اندازه خود آدم به خودش کمک کنه . من تصمیمم رو گرفتم که جدا بشم . دست دست کردنم هم سوسه اضافس و بخاطر ترسه . اما سه روزه می خواستم بهش بگم . بگم که من واقعا می خوام ازش جدا بشم . یا بهتر که ازش جدا بشم و بیشتر از این نه زندگی اونو خراب کنم و نه زندگی خودم . اما باورتون میشه برای گفتن این دو کلمه حرف که شاید یک دقیقه هم نشه من وقت نتونستم پیدا کنم ؟؟ دیگه شب پنجشنبه کفرم بالا اومده بود و به خودم گفتم که جمعه هر جور شده می گم . که صبح اونقدر دیر پا شد که فقط بدو بدو خودمون رو آماده کردیم رفتیم خونه مامان اینا که مهمون هم داشتن . بعد هم بهش گفتم زود بلند شه که بریم خونه . اینجا در حالی که داشت لباسهاش رو می پوشید که سریع بره مغازه بهش گفتم کارش دارم . اتفاقا اومد و نشست کنارم و حتی چند دقیقه هم سکوت کرد . ولی از دهن صاحب مرده من هیچی در نیومد . که اونم رفت .
شب دیگه خودمو آماده کرده بودم که هر جوری شده بگم . حتی نامه هم نوشته بودم که اگه این نشد اونیکی . اما اومد و گفت من باید برم فلانجا و باید بگذارمت خونه مادرت اینا . و باز هم نشد . ولی خوب بالاخره باید بهش بگم . امروز نشد فردا . این راهیه که من و اون هیچ گریزی ازش نداریم .
* برای تمام شماهایی که فحش نوشتین و حرفهای بیجا زدین متاسفم . کامنت هاتون رو حذف کردم . چون اینجا رو به خاطر توهین های شما ایجاد نکردم . اینجا برای کسایی هست که می خوان از تجربه های من حتی اگه خام و ناپخته اس استفاده کنن تا زندگی بهتری داشته باشن . اینجا برای اونهایی ایجاد شده که می دونن وقتی تو شرایطی باشی که باب میلت نیست باید بجنگی . (گاهی برای موندن و گاهی برای رفتن ) مهم اینه که تمام تلاش ما بین این همه راه که جلو پامونه اینه که بتونیم درست زندگی کنیم . درست زندگی کردن به معنی فقط با اون موندن نیست . که البته گاهی درسته همونه .