تبليغاتX
آزی

من مثبتم . ولی گاهی بعضی چیزا رو مخ آدم راه میره مثل این چیزا.

روز ولنتاین : چنان خاطره زهره ماری از این روز با همسرم دارم که با هیچ هدیه ای نمی خوام طعم تلخ دوباره خاطرات گذشته رو مزه کنم .

سالگرد ازدواج : اونقدر تصمیمم اشتباه بوده که نخوام با به یاد آوردنش خودم رو زجر بدم .

روز تولد مهدی : اونقدر هدیه های قابل دار برام خریده که خیلی برام مهمه که یکجوری بهش نشون بدم لیاقت اونهمه توجه من رو نداشته .

روز تولد خودم : دیگه مهم نیست . هیچ انتظاری هم از مهدی ندارم که فیل بترکونه برام . همین که دعوا نکنیم بزرگتریم کادوئه .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:15 توسط آزی |

یک خاطه براتون بگم یکم بخندید . من کلا نماز نمی خونم و غریب به 5 ساله که دیگه هیچ ارتباطی با موضوعات دینی ندارم و خیلی چیزها از یادم رفته . یکی از همین موارد هم تیمم بود . یکبار که من و مهدی با خانواده برادرش راحی شهرشون بودیم از اونجا که راه خیلی طولانیه و هر کاری کنی به زمان یکی از نمازها می خوره . انبار هم تام خورده بود به نماز صبح چون ما نیمه شب حرکت کرده بودیم . هوا هم به شدت سرد بود . جاریم هم پریود بود و نمی تونست بیاد و نماز بخونه . من موندم و دختر برادر شوهرم .(گفته بودم که من برای تظاهر جلوی خانواده شوهرم راس ساعت بی وضو . با وضو . تو پریود غیر پریود نماز می خونم !) رفتیم توی یکی از رستورانهای بین راهی که وضو بگیریم . ولی هوا اونقدر سرد بود که من جرات دست کردن زیر آب رو نداشتم . دیدم دختر براده هم خیلی سختشه . سریع گفتم خدا که نمی خواد ما مریض بشیم پس می تونیم تیمم کنیم . اونم قبول کرد . رفتیم تو نماز خونه . خوب حالا تازه یادم افتاده بود که تیمم یادم رفته . وای خیلی مسخره بود انگار می خوام وضو بگیرم . جورابهام رو هم در اوورده بودم و رو پاهام و سرم هم دست کشیدم که دختر براده گفت : زنمو این چکاریه !!!! بعد یه خانومه تو نماز زد زیر خنده . بعد هم دخترداداشه بهم حالی کرد که خیلی انگار شوت می زنی !!!! که منم برای اینکه کم نیارم گفتم می خواستم ببینم تو خوب بلدی و تو مدرسه بهت یاد دادن !!!!!!!!

تو ماشین هم به بقیه وقتی می گفت که زن عمو برای امتحانم چکار کرده مهدی نگاه معنی داری کرد که یعنی خوب ملت رو سر کار گذاشتی  .   

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:39 توسط آزی |

مهدی الان چند روزیه که رفته مسافرت شهرشون و فردا برمی گرده . نپرسید چرا نرفتی چون من به اندازه کافی باهاش همراهی می کنم و دیگه وقتی خارج از برنامه هم می خواد بره باید بدونه هر دقیقه من نه وقت دارم نه مرخصی . به اضافه اینکه کارم خیلی مسئله دار شده و اگه خودم رو خوب نشون ندم ممکنه که اوتم کنن . این هم یک اخطار جدیه . این چند وقته بخاطر این گرفتاریا قبول دارم که همه چیز رو فقط در حد اینکه یک روز دیگه هم بگذره گذروندم و حالا وقتشه که توی این موقعیت مثبت فکری کارم رو هم همسو کنم و اونم ردیف کنم .

مهدی واقعا تغییر کرده . قرار گذاشتیم اون یکم به من توجه بیشتر بکنه و واقعا داره اینکار رو می کنه . مثلا تلفن می زنه و حالم رو مدام می پرسه و مهدی ای که حتی یک اس ام اس به من نمی زد حالا روزی یک دونه اس ام اس میده که حالم چطوره (خوب شاید برای شما خنده داره ولی تو زندگی من این یعنی موفقیت) برای منی که سابقه نداشته برام هیچوقت وقتی از مسافرت میره به فکر سوغاتی بی افته حالا می پرسه چی می خوای برات سوغاتی بیارم . 

البته باز هم کارهایی می کنه که یکم منفی بشم و بهم بریزم . ولی اینبار یه تصمیم دو نفره گرفتیم که برای اینکه بدونه چکار کرده که من بد می شم براش اس ام اسی جریان رو توضیح می دم و اون بدون اینکه بخواد ازش دفاع کنه سعی کنه که دیگه تکرارش نکنه .

خوب من زیاد نمی تونم بیشتر از این توقع داشته باشم . همینش کلیه برای من . بهتر یکم صبور باشم . فکر نکنید خودم نشستم و هیچ کاری نمی کنم . من هم دارم تلاش خودم رو می کنم . تا کارهایی که اون دوست داره انجام بدم . مثلا سابیدن خونه که هر چی بکنی برای مهدی کمه و تمیزتر می خواد (یکم وسواس داره) و اون رابطه معروفه هم سعی کردم بیشتر کنم .

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 20:53 توسط آزی |

خیلی این چند وقته ننوشتم . خیلی اوضاع هچل هفت بود . اونقدر طلاق طلاق کردم که یه شب اومد گفت باشه . طلاقت میدم . هر روزی که بگی بگو با هم میریم محضر . به هیچکس هم چیزی نمی گیم . خیلی آروم و بی سر و صدا . ولی قبلش بهت 10 روز فرصت میدم اگه بخوای . درست فکر کن . هیچکس دیگه ای نه برای من نه برای تو انتخاب اول نمیشه . انتخاب اول همیشه بهتره و بعدی ها از اون خرابتر . گفت می تونیم باهم دوباره بسازیم . از نو . همه چیزو . حتی عشقمونو . تغییر می کنیم . گفت یکبار فرصت دوباره دادن پشیمونی نداره ولی رفتن و پشیمون شدن راه حل نداره . گفت با اینحال اگه قطعیه تصمیم من حاضرم .

منم فکر کردم . می خوام بمونم . برای همیشه . اما مثبت .ب صحرا فکر کردم و مشکلاتش که دیدم اون اهل این چیزها نیست . به آرمین مهربانو که مسئولیت پذیر نبود و مهدی از صبح تا شب فقط دنبال کاره . به ثنا که چقدر آزار و بی احترامی رو تحمل کرد و حرفهای زن عاشق که انتخاب خودش بود . خوب مهدی هم انتخاب من بود .تصمیم گرفتم بسازم . برای همیشه . با خوب و بد .

از وقتی بهش گفتم هر شب تو کار خونه کمک می کنه و برام کارهای کوچیکی که از دستش بر میاد می کنه . باهام بیشتر حرف میزنه و سر کار گاهی بهم زنگ می زنه . کارهایی که هیچوقت نمی کرد .

خوب فکر می کنم تغییرات شروع  شده . من هم تغییر کردم . می خوام مثبت مثبت باشم .

میگن اگه می خوای زندگی بهت سخت نگیره چشمات رو ببند و خوشبین باش . مهم نیست که ساده لوحی تعبیر بشه مهم اینه که خودت درد و رنج کمتری بکشی .

توکل کردم به خدا . دیگه نمی خوام اینجا جایگاه درد و رنج باشه . دیگه نمی ذارم با مدیرت بد زندگیم دچار یک چنین نوساناتی بشه . باید اعتماد بنفسم دوباره بالا بره . از همتون که در کنار من هستید متشکرم .

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:22 توسط آزی |

اینروزها به اعتقاداتم فکر می کنم.و اینکه این خیلی خوب و عالیه که کسی بتونه به چیزی اعتقاد داشته باشه . و اون اعتقاد اون رو به یه ایمان برسونه . غلط و درستش مهم نیست . به نظر من اونی که یه اصولی رو برای زندگیش پیاده می کنه و طبق اون حرکت می کنه خیلی محترمه.

و برام این روزها مهم شده که چرا من ندارم ؟ اگر هم دارم چرا فقط در حد حرفه ؟ چرا پای عمل که میرسه با نهایت تعجب می بینم که خیلی راحت راه دیگه ای رو که حتی خودم هم انتظارش رو نداشتم پیش گرفتم ؟

مثلا درست مثل کسی که میدونه مسواک زدن خوبه و تمام جنبه هاش رو خونده و مطالعه کرده و حتی امتحان هم کرده و می بینه که چقدر دندونهاش بعد از مسواک تمیز و خشبو می شه اما اینکار رو نمی کنه ! و این چرا همون چرای ذهن منه .

این روزها دو چیز رو تفکیک کردم . اعتقاد با ایمان فرق می کنه . وقتی من یه اینکه  مسواک زدن درسته ،می رسم یعنی اعتقاد دارم . ولی اینکه برسم به جایی که انجامش بدم میگم ایمان . که ندارم .

این خیلی بده . یعنی تو زندگی فعلی من این خیلی بده . واقعا احساس بدی دارم . از اینکه خیلی جاها نمی تونم حتی در مورد خودم قطعی چیزی رو بگم چون نمی دون واقعا تو  شرایطش اگه قرار بگیرم اون کار رو انجام میدم یا نه . اعتقادم به من یک سری پیشفرض میده اما واقعیت همیشه منو ترسونده . چون ممکنه انتخابم فرق کنه .

خیلی علاقمندم که بدونم چه اتفاقی می افته که یکی با تمام وجودش یک چیزی رو قبول می کنه و بهش عمل می کنه . نمی خوام مثال بیارم ولی این موضوع و بی ایمانی (نه صرفا به خدا به هر چیزی) تو تمام جای جای زندگی من دیده میشه . این بی ایمانی باعث میشه که ندونم که حقیقتا چکار می خوام بکنم . یا حداقل منو تو جحت گیری فکری نگه می داره . این پیرو خواست دل بودن اشتباهه . نمی تونم قانونمندش کنم .

و این فکر هر شب منه . گاهی با ساعت ها گریه . گاهی با قدم زدن و بلند حرف زدن با خودم . گاهی با بد عنقی و رفتن تو لاک تنهایی خودم .

واقعا معذرت می خوام از خواننده های اینجا ولی نمی دونید این فکر تا چه حدی بزرگ و عمیقه در من که نمی تونم بیام و چیزی بنویسم . بس که بلاتکلیفم . تنها چیزی هم که از وضعیت زندگی دو نفره می تونم بگم اینه که هر شب من می گم طلاق می خوام و اون میگه نمی دم و بعضی موقع ها دلخوری میزنه بالا و .... دیگه خودتون فکر کنم بتونید تصورش رو کنید که چه افتضاحی باشه .خوب فکر کردم اگه نشه با آبروداری جدا شد باید بزنم به خط دیگه و قضیه رو علنی به خونوادم بکشونم و ... اینکار گرچه احساس می کنم با شخصیت من همخونی نداره ولی شتر سواری که دولا دولا نمی شه . باید زد به سیم آخر . این ترس از آبرو و شخصیت رو هم باید کشت که همه بفمن دیگه زدی سیم آخر .

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 15:16 توسط آزی |