دیشب رفتم برای مادر شوهرم یه قواره چادری برداشتم که عید بهش دم سال تحویل عیدی بدم . یک سری هم وسایل سفره هفت سین براش خریدم از ظرفای یک شکل و جاشمعی و ...
کلی هم برای اولین بار با آقای همسر تو فروشگاه ها قدم زدیم و در مورد اینکه پرده خونه آینده مون چطور باشه و تزئیناتش چی باشه وسیله دیدیم . بعد هم یکم پسته شور خریدیم و زیر بارون راه رفتیم . شب خوبی بود .
آخر شب هم کلی در مورد اینکه چقدر ما اشتباه کردیم که همدیگر رو اسیر هم کردیم و حالا هم باید بمونیم و سعی کنیم اشتباه بزرگتری نکنیم مهدی افاضه فضل کرد . بعد هم که خوابیدیم . زندگی اینطوری می گذره .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 8:58 توسط آزی
|
*داریم برای مسافرت عید خودمون رو حاضر می کنیم . حتما برای تمام خانومهای شاغل روزهایی پیش اومده که وقتی صبح زود به سختی از رخت خواب بیدار میشن به خودشون بگن : یعنی تا کی من باید اینقدر سختی بکشم . یا کی زمان استراحت من میاد و یا دلم یک مدت دراز استراحت می خواد بدون هیچ برنامه ای و یا وقتی میرم مسافرت مدام دغدقه(دغدغه! دقدقه ؟!) برگشت نداشته باشم .
*یکی از آرزوهای بزرگ من اینه که بتونم برم توی یکی از مجموعه های مپنا کار کنم . همیشه فکر کردم این شایستگی رو داشتم و دارم . ولی نمی دونم چرا تا حالا نشده . من خیلی دلم می خواد اونجا کار کنم . خدااااا.
*وضعیت زبانم خیلی خوف شده . دلتون بسوزه شدید
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 8:4 توسط آزی
|
همه چیز خوبه . یعنی بدون کش و قوص اضافه داره می گذره . خرید های عیدم رو کردم که خلاصه شد توی یک کفش و دمپایی رو فرشی و یه سری لباس زیر و چند تا روسری . البته مانتو هم می خوام بخرم ولی گذاشتم رژیمم که یکم بیشتر جواب داد بگیرم . خونه رو هم تمیز کردم و گذاشتم دم عید فقط یه دستمال بکشم که کارم آسون باشه . کلاس زبان این ترم هم شروع شده و با اینکه این ترم و بدون اینکه به مهدی بگم رو همون ترم قبلی موندم که یکم بیشتر قوی بشم و برم بالا چون مهدی مخالفه و میگه پول میدی باید بر بالا و جای درجا زدن نیست و خوب این کار منه و من ازش سر در میارم و نمی خوام کسی واسه این هم برام تصمیم بگیره . معلم این ترمم خیلی بهتر از ترم قبل هست و کارها رو رواله . البته ترم قبل یعنی از دو ترم قبل دوستی پیدا کرده بودم که تمام مدت با هم انگلیسی صحبت می کردیم و خیلی باعث پیشرفتم شده بود و بنا بخاطر یک سری مسائل ترجیح دادم که رهاش کنم . خوب مهم نیست . باید خودم ادامه بدم . نمیشه کاری رو نصفه رها کرد که .
عید میریم شهرشون . دیگه برام اونقدر عذاب آور نیست . بالاخره تقدیر ما اینه دیگه و باید پذیرفتش . احساس راحتی خوبی دارم این روزها . هر روز یک فیلم از شبکه ام بی سی پرشیا نگاه می کنم و خیلی لذت می برم . به هیچ چیز و هیچ کس هم فکر نمی کنم . سعی می کنم از بودن با خودم لذت ببرم .
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 14:7 توسط آزی
|