چند تا سوسیس هم اورده بود که ساندویچ بخوره شام . بهش می گم من حالم خوب نیست می تونی خودت ساندویچت رو درست کنی ؟ می گه آره فقط تو سوسیسش رو سرخ کن و وسایلش رو ریز کن ( منظورش گوجه و خیارشور و کاهوش بود) بهش گفتم گذاشتن مواد رو توی نون ساندویچی می خوای خودت انجام بدی ؟؟
ساندویچش رو با کاهو و سوسیس و گوجه و خیار شور و نفرت پیچیدم و گذاشتم روی میزو رفتم خوابیدم .
کاش زودتر بره مسافرت . من نیاز به تنهایی دارم .
سی روزه با هم رابطه نداریم . از هیچ نوع . نه اینکه فقط من نخوام . دو طرفه است . شبها هر کی یه گوشه می خوابه . زیاد ناراضی نیستم . درونم یک گلوله یخه که نمی تونم هیچ عکس العمل خوبی نسبت بهش از خودم نشون بدم . هیچ علاقه ای به گرم کردن رابطه ندارم . اینطوری راحت ترم . شاید اونهم باشه . نمی دونم .
چند روز پیش توی خونه بودم . (معمولا وقتی نزدیکه که بیاد خونه لباسم رو عوض می کنم به شلوار بگی بلند و یه تاپ می پوشم که زیاد ث..کث.ی به نظر نیام که هوس کنه بیاد طرفم ) خوب ساعت 4 بود و خیلی مونده بود تا 10 و 11 شب که بیاد . شلوار پام نبود و یه نیم تنه پوشیده بودم . داشتم سیگار می کشیدم که یکهو در خونه ( نه زنگ حیاط) زده شد . مهدی عادت نداره پشت این در زیاد معطل بمونه (از سیگار کشیدن من هم خیلی عصبانی می شه ) تا سریع سیگار و سر به نیست کنم و برم سراغ در طول کشید . مهدی با تمام قدرتش به در می کوبید در رو باز کن (از ترس نفسم بند اومده بود و تمام تنم می لرزید ) در رو چنان تکون میداد که انگار پشت در قراره منو با کسی بگیره و یارو داره در میره . در رو که باز کردم اومد تو و عین برق گرفته ها اول رفت توی اتاق خواب و بعد آشپز خونه و همه خونه رو چک کرد . همون حال هم می گفت چرا در رو باز نمی کنی ؟ و با چشماش به تن بدون لباسم نگاه می نداخت و متعجب که من داشتم چکار می کردم . بعد به طرفم اومد و شروع کرد به لمس کردنم . حس می کردم این فکر اومد یه لحظه تو سرش که داشتم خود .ار.ز.اییی می کردم .یک چند دقیقه ای به اون حال گذشت و من هنوز نفسم کش می اومد . بعد از چند دقیقه هم رفت و دیرتر از همیشه خونه اومد .
امروز هم زنگ زده میگه با مادرم می خوام بلیط کربلا بگیرم میای ؟ گفتم نه . گفت بیا بریم . گفتم نه . ناراحت شد و قطع کرد . برای این می خواست باهاش برم که کسی نگه چرا زنش نرفت .
خوب من دوست ندارم برم . با اون دوست ندارم برم . با فک و فامیلشون دوست ندارم برم .رفتارم شبیه بچه ها شده ولی نمی تونم مخم رو کار بندازم . توی یه رخوت احساسی گیر کردم . تو تله گیر افتادم . دلم یکی رو می خواست که منو بفهمه و درک کنه . با من مهربون باشه . ولی خوب نصیب من این بود . نتیجه انتخاب نادرست من این بود .
*همه چیز خوب پیش میرفت تا دیروز که تولد همسرم بود و من چند روز پیش براش رفتم و با کلی مصیبت یه بلوز شیک که سایز تنش باشه براش کلی هم گرون خریدم که ست شلوار نویی که خریده باشه . خیلی هم روز خرید تاکید کردم که سایزش یکس لارج باشه و خودم هم چک نکردم . دیشب تا دیروقت شرکت بودم و بعد هم کلاس داشتم . نشد جشن تولد براش بگیرم . کادوش هم باز کرد دید که دو یکس لارجه . کلی ناراحت شد و گفت تولد نگرفتی و کادو اینطوری خریدی که توهین کنی !! دیگه خودتون می دونید چه آشوبی داشتیم دیشب دیگه .
روزها می گذره و رشته ارتباط نازک ما هر روز پوسیده تر از قبل می شه . و من می بینم . چقدر اشتباه فکر می کردم که علاقه بوجود میاد . اما نمی دونستم باید یک کششی باشه که شعله عشقی بیرون بکشه . اما هر روز تفاوت های ما بیشتر و بیشتر زبانه کشید و می کشه و خواسته تو برای تغییر بیشتر و بیشتر من . قرار گرفتنم در شرایطی که نمی خوامش . راضی نبودن هیچ جوره تو از من . سر کوبهای مداوم تو از من . از خونه . و اینکه من هر چقدر کار می کنم و خسته تر میشم تو کمتر منو می خوای . تو فقط یه آدم محجبه می خوای و من نمی تونم . برات انجام میدم اما هر روز از تو بیشتر متنفر می شم .
تو نمی دونی چطور منو می تونی شاد کنی و برات مهم هم نیست که بدونی . چیزهایی که من به اسم مهربونی می شناسم و نیازمندش بودم در تو تامین نشد . رابطه جنسی بسیار بد و خودخواهانه تو . بی توجهی هات به ظاهر من و توجه نکردن به احساسات و حرفهای من از من یه موجود خنثی نسبت به تو ساخته . و هر روز بیشتر آرزو می کنم که امشب که بر می گردم خونه تو بگی که می خوای طلاقت بدم و من با کمال میل بهت بگم که آره فکر خوبیه بریم .
اعتماد به نفسم داره در کنار تو از بین میره . حتی نمی تونم بهت بگم که نمی خوامت . هر روز و هر روز می گم بهت امشب می گم که بیا تا تمومش کنیم . اما اونقدر این قضیه رو هم لوث کردیم که اون هم جدی نمی گیریم .
گاهی می گم شب برم و ساکم رو ببرم خونه مادرم تا شاید به جدی بودن قضیه پی ببری اما می بینم که این کار همه رو به جون من می ندازه و تو میشی خوب ماجرا و من میشه کسی که همه حرفهای تو در موردش درسته و کارها و رفتار و بی توجهی های تو که مسبب اصلی نخواستن توئه به چشم نمیاد .
کاش درک می کردی که من نمی تونم تو رو بخوام و می رفتی سراغ زندگی خودت . خوب فکر کن اینهمه سردی و بی میلی دلیلی جز نخواستن تو می تونه داشته باشه ؟ از این محترمانه تر بگم ؟
چرا می خوای اونقدر رابطه رو سرد کنم که از من و هر چی زنه بدت بیاد ؟ اما اگه این رفتارت باشه خوب منم مجبورم به کارم ادامه بدم .
همسر دارم اما برای تخلیه احساساتم . برای درد دلم و حتی برای نیاز های جسمیم از کسان و چیزهای دیگه کمک می گیرم . اما فکر کردی تو کجای قلب منی ؟ بهت می گم تو هیچ جایی نیستی . تو بیرون از قلبمی .
شرایط اقتضا می کنه که هر شب برات مثل نوکرها چای درست کنم و دوبار جلوت بگذارم و برای اینکه صدات در نیار ظرفها رو بشورم و به اجبار نهار درست کنم که اگر به رضای قلب بود هیچ کدومش رو انجام نمی دادم . همه اینها هم بخاطر اینه که خودم رو دوست دارم و دلم نمی خواد با داد بیداد و غر غر های همیشگی و بی پایان تو اوقاتم رو از این هم تلخ تر کنم . اونقدر غر می زنی که اعتماد بنفسم پایین پایین اومده . حس می کنم دست به هر کاری برای تو بزنم بی فایدست و تو دست آخر باز هم غر می زنی و از چیز دیگه ای ایراد می گیری .
حس های خوبم رو از دست دادم و دارم تلاش می کنم به هر طریقی خودم رو زنده و موجود نگه دارم . احساس می کنم همه حجم بدنم رو توی یک پوست گردوی کوچیک کردی و من راهی برای تنفس ندارم .
من آبی بودم که برات به هر ظرفی در می اومدم . ولی ببین چه کردی یا بهتر بگم چه ها که باید می کردی و نکردی که الان دیگه اینطوری سخت شدم .
کاش اینقدر جرات داشتم که دیگه نیام توی خونت . کاش اونقدر پدر و مادرم قدرت درکشون بالا بود که جایی برای چند ماه داشتم که بتونم تو رو توی فشار بگذارم که طلاقم رو بدی .
من باور نمی کنم که این زندگی ادامه داشته باشه . یعنی با تمام وجود می خوام به زودی زود منحل بشه . من باور نمی کنم که همیشه باید اسیر تو باشم . اسیر عقیده های تو . تو نمی تونی مرد من باشی . تو نمی تونی دوست من باشی . تو نمی تونی همراه من باشی . نه اینکه اینها نباشی . برای من نمی تونی باشی . وگرنه می بینم که دیگران به چه طرز عجیبی دوستت دارن و باهات حال می کنن . ولی خوب من نمی کنم . برای من همه اون چیزهایی که برات حسنه یه جور عیبه و باید جلوی دیگران مدام خودخوری کنم .
کاش یه خونه داشتم . اونوقت خیلی راحت تر به فکر جدایی می افتادم . کاری که بالاخره باید انجامش بدم . چون الان دیگه معتقدم حتی اگر اشتباه من باید این کار رو انجام بدم . این یک باید واجب زندگی منه . باید دوباره تنها بشم و خودم رو پیدا کنم .