جاریم دیروز اومد خونم . تنها . فردا داره میره سفر حج و اومده بود حلال خواهی . چون معرف اصلی ازدواجم اون بود خودش رو خیلی مدیون می دونست . به من گفت که یه چند تا سوال داره ازم . خیلی قسم خورد که همه حرفها پیش خودمون می مونه . (من کاملا بهش اعتماد دارم) ازم پرسید فقط بهم بگو که مهدی رو دوست داری یا نه . منم بهش راستش رو گفتم : گفتم دوستش ندارم . گفت اصلا ؟ گفتم اصلا .
دلم یکهو براش سوخت . دهنش از ناراحتی وامونده بود و آویزون . وقتی می اومد بگه مهدی که دست و دلبازه و من می گفتم که از لحاظ مالی تو معذوراتم . یا وقتی می خواست بگه که بد دل نیست و من می گفتم که چطور هر روز منو چک می کنه و .... فکر می کنم تمام ذهنیتش از مهدی به هم ریخت . انگار پرده ها از جلو چشمش کنار رفته باشن . وقتی بهش گفتم که توی اوج مریضی و بیماری ازم چه درخواست هایی داره . اه اونقدر بیچاره درمونده شده بود که همه چیز رو تو چشمش می شد دید . بهم گفت که برای من دعا می کنه وقتی بره .
بهم گفت برای یه مدت نماز بخونم بخاطر مهدی . بهش قول دادم .
اما اونقدر مهدی برام مرکز انواج منفی شده که نمی تونم براش هیچ قدمی بردارم . بهش قول دارم نماز بخونم . در هر صورت این چند روزی که پیش بچه ها و مادر شوهره هستم این کار رو خواهم کرد . اما نه بخاطر مهدی .
چون من بیشتر از این نمی تونم و نمی خوام که رفتار سرد و بی توجه مهدی رو با محبت جواب بدم . هر جا محبت کرد دوباره بهش می بخشم . بیشتر از خودش . ولی بی توجهی کنه عینش رو می بینه .
دیشب نمی دونید من چه کردم بس که خوردم . اول یه لیوان نوشابه و کیک . بعد یک لیوان آب انبه . بعد یک کاسه بستنی . بعد یک کاسه بزرگ پاپ کرن . بعد یک بشقاب پر باقالی آبلیمو و گلپر زده . بعد یک لیوان شیر . بعد ....
آبروم رفت !
دروغ که نه ولی مهدی خوان هم پا به پای من می خورد ها ! می خورد و غر می زد :دی
پنجشنبه شب پسر عموش و دوست مهدی از شهرستان اومده بودن . بهم زنگ زد و گفت که من برم خونه مادرم اینها که اون یه شب رو اونها بمونن و فردا صبح برن هر جا که می خوان . منم قبول کردم . در حال حاضر هر چیزی که منجر به کمتر دیدنش میشه رو رو هوا قبول می کنم . گفت که خودش شام هم از بیرون می خره و اصلا لازم نیست کاری بکنم (دستش درد نکنه که منو توی گرفتاری ننداخت) بعد هم فردا صبح زنگ زدم مغازه دیدم نیست . زنگ زدم موبایلش دیدم خبری نیست . زنگ زدم خونه بازم دیدم نیست . تا بالاخره ساعت 1 تونستم با موبایلش تماس بگیرم . بهش گفتم کجایی ؟ گفت با پسر عموش که تهران کار داشت اومده تهران و مغازه هم بسته و پی کار اونه ( این در حالیه که من اگه خودم رو تیکه تیکه هم می کردم که یک ساعت جمعه بیشتر خونه بمون و دیرتر بمون اینکار رو نمی کرد که مغازه باز بمونه ) جالب اینکه داداشه نیست و این دیگه از اون محال تر بود برام . بعد هم که ساعت 7 بود که به خیال اینکه رفتن راه افتادم به سمت خونه . (بعد الظهر جمعه ساعت 5 می ره دوباره مغازه رو باز کنه) که رفتم دیدم هنوز خونست . که اومد گفت برو بعدا بیا اینا هنوز اینجان . منم دیگه نرفتم خونه تا 1.30 که اومد دنبالم . یه چایی خوردیم با هم و خوابیدیم . با اینکه از پنجشنبه تا حالا همش کارهای پر ابهام کرده گیری بهش ندادم و ترجیح دادم خوابم رو پریشون نکنم . والا .
گاهی به کسی ضربه می زنی که از همه بیشتر دوستت داره
گاهی کسی رو نگه می داری که از همه زودتر ترکت می کنه
گاهی یاد می گیری ولی وقتی خیلی دیر شده .
وقتی که خیلی دیر شده .
Sometimes,
You hurt the ones who love you most
sometimes,
You hold the ones who leave you lost
sometimes,
You learn, but it's too late
It's too late
جواب کامن ثنا :
الان دیگه واقعا می دونم که باید یه فکری کرد ولی چکاری می تونم بکنم . دیگه مهدی حاضر نیست به هیچ وجه مشاوره بیاد . من هم نمی تونم واقعا نمی تونم مثبت باشم . اصلا فکر اینکه فردا شب هم با مهدی قراره باشم خیلی کشندس برام . هر روز و هر روز به خودم میگم امشب کار رو تموم می کنم . یه نامه هم نوشتم که مطمئنما اگر بخونه بی برو برگرد راضی میشه به طلاق . ولی 10 روزه که نگهش داشتم . هر وقت میاد به خودم میگم برو و بهش بده دیگه . ولی اینکار رو نمی کنم . نمی دونم چرا . می ترسم .
به فکر مشاوره هم هستم .همین دیروز تو کتاب اول یه مرکز دیگه رو پیدا کردم . ولی نمی دونم چکار کنم .
قبلا هم گفتم من با خود مهدی مشاوره های زیادی رفتم . ولی هیچکدوم راهکار درستی رائه ندادن .ولی از اونجا که همه مشاوره ها بالاخره مهدی رو هم می خوان نمی دونم چکار کنم . برم پیش همون قبلی ها ؟ اون قبلی ها اگه کننده کار بودند که تا حالا یه کاری می کردن . ولی از طرفی واقعا توان این هم ندارم که دوباره برم پیش یکی دیگه و از اول ...... عینه مرگه . دلم می خواد بدون اینکه حرف بزنم بفهمن دردم چیه .
پریشب من خیلی از نظر روحی داغون بودم . (بخاطر روابط و فشار های کاری ) به مهدی گفتم نمی تونم بشینم و رفتم خوابیدم . تقریبا تو خواب بودم که دیدم منو بغل کرد و زیر گوشم یک عالمه حرفهای مهربانانه زد و مدام بازوها و کمرو گردن منو با یه حالت خاصی می بوسید . خیلی مهربون . حالتی که من تا حالا نه تو کلامش دیده بودم و نه توی رفتارش .
خیلی خسته بودم و نیمه بیدار و اصلا نمی تونستم عکس العملی نشون بدم . فقط محبت عجیبی حس می کردم که حس خوبی تو همون حالت نیمه بیداری انتقال میداد .
روز بعد علت رو ازش جویا شدم . می گه خواب دیدم که دارم با خدا در مورد تو گله می کنم که تو منو دوست نداری و با من خیلی سرد و بی میل برخورد می کنی . که کسی توی خوابش اومده بود و بهش گفته بود تو خودت چقدر با اون با محبت برخورد می کنی ؟ تو خودت رفتارت رو تغییر بده و با بقیش کاری نداشته باش .
برام جالب اومد و گفتم شما هم بخونید . گرچه که همه اینها موقتیه .
چند روزه آنفلونزای بدی گرفتم . آقا حتی به روی خودش نیورد که ببرتم دکتر . البته چند بار تعارف زد ها ! گفت اگه مریضی زنگ بزنم بابات بیاد ببرتمون دکتر !!!
شب که می خواست رو تخت بخوابه از اینکه مجبور بود صدای ناله های منو بشنوه شاکی بود می گفت من نمی دونم تو چه جور آدمی هستی که نمی خوای با این حال بری دکتر ( شاید از خریتمه که نمی خوام بابام بفهمه که آقا چطور آدمیه و آبروداری می کنم ) . جالبه که توی این مریضی و بدحالی که نتونستم برم سر کار میگه می شه (ث.ک.ص ) داشته باشیم ؟
ترم زبان رو با موفقیت سپری کردم . و دارم خستگی در می کنم برای یک ترم پر کار تر .
راستش خیلی در گیر احساسات خودم هستم . خودم برای خودم قرص تجویز کردم . این چند وقت بخاطر پریود خیلی اعصابم خورد بود . نمی دونم شما هم اینطوری هستید ؟ من از یک هفته قبل بطور وحشتناکی به هم می ریزم و حالم خیلی بد می شه توی خود این دوران هم که اوج افسردگی و غم و احساس بیهودگی می کنم و تا بعد از بهتر شدنم هم ادامه پیدا می کنه . مثلا الان حالم خوبه ولی هنوز دچار افسردگی بعد از پریود هستم . منم دکتر بازی کردم و برای خودم فلوکستین تجویز کردم . البته از وقتی می خورم یکم احساس می کنم کمتر درگیر اون افکار غمناکم .
توی این چند وقته خیلی با دقت وبلاگ هایی مثل وبلاگ خودم رو خوندم . راستش متوجه یک موضوع شدم که تفاوت اصلی وبلاگ من با اونهاست . اینکه اونها ته قلبشون راضی به ازدواجشون هستند و می خوان با غر زدن و نوشتن افکار منفی مثبت بشت و زندگی رو بهتر بکنن . ولی من ته قلبم به ازدواجم راضی نیستم و با غر زدن هم خالی نمی شم . مثبت نمی شم . و فقط می رم برای تحمل دوباره . خوب شاید بگین برو طلاقت رو بگیر و خودت رو خلاص کن . و جواب من اینه : من می ترسم . واقعا می ترسم .