زنگ خطر های نزدیک بودن یه طوفان مهیب رو می شنوم . حس می کنم . نمی دونم چکار باید بکنم . هم فرار از این وضعیت رو می خوام هم از این طوفان به شدت وحشت زدم . نمی دونم چکار باید بکنم . نمی دونم ادامه این روند خوبه یا بد . اگه قضیه به خانوادم بکشه ؟ این کشنده ترین و توهین آمیز ترین بخش ماجراست که من با تمام وجود نمی خوامش . از طرفی اونقدر نفرت من زیاده که نمی تونم توصیف کنم . حتی می تونم واضح متوجه بشم که اون هم حس میکنه . گاهی موقع خواب می فهمم که داره برای خودش فحش میده . به من میده! . خودم رو به خواب می زنم . من واقعا ازش می ترسم. حس می کنم یهو ممکنه همون حال که چشمام بستست یه چیزی بکوبه تو کلم .
آستانه تحملم برای شنیدن غرغر هاش به شدت پایین اومده و ممکنه با هر حرفش هر کاری بکنم . هر کاری .
تحملش رو ندارم . دلم می خواد دور باشه . خیلی دور . اونقدر که خودش و تمام خاطره هاش رو فراموش کنم .
می خوام همه چیز تموم بشه و من آروم بگیرم . اما با تمام وجود تردید رو حس می کنم . انگار دهنم قفل خورده باشه . فقط یه سکوت مرگبار . فقط خشم و نفرته که بینمون در حرکته . احساس می کنم تمام قدرتم رو از دست دادم . فقط خدا می تونه کمکم کنه .
روز برگشتن به خونه خودمه . از جهاتی خوشحالم و از جهاتی ناراحت . از این جهت که دیرتر اومدن مهدی به من این فرصت رو داد کمی به درون خودم بخزم و احساس خفگی کمتری داشته باشم . برای منی که این اوخر فقط به فکر گریز و فرار بودم این فرصت خوبی بود که کمی ذهن و روحم رو آزاد بگذارم . از طرف دیگه هم وجود بچه ها و دنیای بی مشکل و سادشون . بازی های شبونه . خاله بازی . قصه خوندن . بدو بدو کردن برای خندوندنشون . گول زدنشون برای اینکه وعده های غذاشون رو بخورن . یا موهاشون رو شونه کنم . با بریم حموم یا مسواک زدن و حتی جیش کردن آخر شبشون . همه باعث شد که کمی از دنیای خودم دور بشم بفهمم اونهای دیگه چه حس و حالی دارن و حالا مطمئنم دلم تنگ میشه برای این روزها .
خونه برادر شوهرم بزرگه تقریبا و من احساس می کردم که موقع کار کردن احساس راحتی و آرامش بیشتری دارم بر عکس خونه خودم که انگار شق و رقه و آدم رو خسته می کنه . اون نظم خشک و اداری تو خونم و اینجا این ول و وازی و بی نظمی بچه ها . حس خوبی می داد .
البته برم خونه خودم لازم نیست اینقدر کار کنم . بیشتر استراحت می کنم و زبان بیشتری می خونم . ولی خوب می گم دلتنگی اولش حتما هست . کاش این سفر بجای یازده روز 22 روز بود !
* جاریم ازم خواست توی دوازده روزی که خودشو شوهرش میرن مکه مواظب بچه هاش باشم . البته مادر شوهرم هم اومده . ولی خوب اونقدر پیر هست که من درست ندونم از اون کاری بخوام که انجام بده . اینه که تمام مسئولیت هاشون به گردن منه . خیلی خسته می شم . و شوهرم هم که توی کارهای مغازه دست تنها شده خیلی خیلی دیر میاد (حول و هوش 11.30) وقتی هم میاد برج زهر ماره . حتی نمیشه یک جمله بهش حرف زد . نه حتی لبخندی . مدام دهنش یک طرف کجه که بگه فلان چیز رو خوب انجام ندادی . حالم ازش بهم می خوره . جالب اینکه فقط این روی گندش رو من می بینم . رو می کنه طرف من و غر می زنه . رو می کنه طرف اونها و لبخند می زنه و شوخی می کنه !!!!
شاید بگید دیونه ام که دارم بخاطرش این مدت رو توی خونه جاریم زندگی می کنم و آخر سر اینم تشکر از منه . نه جونم . این کارو بخاطر ارادتی که به جاریم داشتم و خوبی اون انجام دادم . وگرنه بخاطر مهدی عمرا اینکارو می کردم . چون معتقدام هر کس به اندازه لیاقتش باید محبت ببینه .
* مشاوره رو رفتم . باهام یک جلسه مدیریت استرس کار کرد . که تو موقعیت هایی که خیلی از دست مهدی عصبانی هستم بتونم به خودم بیشتر مسلط باشم و به عبارتی کمتر عذاب بکشم . چند تا کتاب هم معرفی کرد که بخونم . 1- زندگی شادمانه 2- زندگی عاقلانه 3- از حال بد به حال خوب . در یک جمله خلاصه کنم مفهوم و منظور این کتاب ها اینه که ما توی زندگی یک سری باید برای خودمون تعریف کردیم . مثلا باید مهدی تو کار خونه به من کمک کنه . ولی این باید واقعی نیست . این بایدی هست که خودم ایجاد کردم . و چون کلی نیست و امکان تخطی از اون هست پس من ناراحت می شم . در کل می خواد بگه هر چی که باید های کمتری داشته باشید خوشحال ترید چون توقعتون از زندگی و آدمهای دور و برتون کمتره .
*این روزها اخلاق مهدی به شدت بد شده . دیگه دهن کجش و اون قیافه بخت النصرش و غر غرش حتی یک لحظه هم کنار نمی ره . حتی به لوازم نداشته تو خونه براردش هم به من ایراد می گیره !!!! اگه طلاق های پنهان رو قبول داشته باشید زندگی من و مهدی که مصداق بارزشه . جالب اینکه توی دوران نامزدیمون یادمه که یکبار برام شعار می داد که من هیچوقت دلم نمی خواد که زیر یه سقف با کسی باشم ولی رابطه عاطفی باهاش نداشته باشم !
*می دونید دوستان ، من اینجا رک هستم . درونی ترن چیزها رو برای شما می گم . درسته که خیلی ها هم به نحوه نگارش و این درونیات هم انتقاد می کنن . ولی حداقل اینه که من اینجا و توی این وبلاگ صادقم .می دونید احساس می کنم مهدی مرد زندگی من نیست . دوستش ندارم . تمام تلاشها هم بیهودست . انتهای رابطه ما جدایی هست و بس . حالا چه پشیمون بشم چه نشم . (نه اینکه فکر نکنید می خوام مشاور رو کنار بگذارم . اتفاقا دیگه رهاش نمی کنم ) خوب این حس منه . ته قلب من مدام این هشدار رو می ده . هشداری که حرفهای گاه و بیگاه مهدی اونو تائید می کنه . و حالت خفگی خاصی که من توی این زندگی دارم مدام به من می گه که امروز دیگه روز آخر تحملته ! البته منکر نمی شم اگه دوستش داشتم شاید می تونستم خودم رو شبیه چیزی کنم که اون می خواد . ولی مشکل اینجاست که من دوستش ندارم . دوستش هم داشتم عزت نفسم برام اونقدر مهم بود که از عقیده هام مفت نگذرم .
مهدی از من از آدم با اونهمه اعتماد بنفس . با اون همه ویژگی خوب یه آدم ساخته که مدام فکر می کنه کفایت نداره . از پس مسئولیت هاش خوب بر نمیاد . اعتماد بنفسم رو داره می کشه . آره من نمی تونم این آدم رو دوست داشته باشم . چه ازش دارم هر روز متنفر تر می شم .
تنها دعای شبهای من اینه که بتونم ازش به آرومی جدا بشم و تلاش کنم که زندگش سالمی رو شروع کنم تا آسیب کمتری ببینم .
جلسه دیروز خوب بود .دکتر هم معتقد بود که انتخابم از ابتدا اشتباه بوده . از تصمیمم برای جدایی گفتم . و دکتر بهم قول داد که شش ماه با من و همسرم زوج درمانی کنه . اگر راه به جایی نبرد ، اونوقت کمکم کنه که جدا بشم و آسیب کمتری ببینم . حرفهاش اعتماد منو جلب کرد . حتی گفت که اگر مهدی هم مراجعه نکنه خودش میره به دیدنش یا کمترین حالتش جلسه تلفنی می گذاره (واقعا برام عجیبه که چنین آدمی هم هنوز هست !) . بهم قول داد که کمکم می کنه که چه جدا شدم چه به زندگیم ادامه دادم کاری کنه که رضایت خاطر داشته باشم . دکتر مصر بود که همین امروز و فردا برای صحبت با مهدی اقدام کنه . ولی با وجود وضع فعلی ما که خونه خودمون نیستیم و مهدی تا دیر وقت سر کاره و امکان سر کار نرفتن ولو برای چند ساعت هم براش مقدور نیست ، قرار ملاقات مهدی رو به بعد از برگشتن به خونه خودمون موکول کرد . ولی توی این مدت برام یک جلسه درمانی رفع استرس و فشار گذاشت . و گفت قصدم اینه که توی این جلسه از شدت احساسات منفیت کم کنم و راه هایی بهم نشون بده که بتونم خودم رو ریلکس کنم و کمتر در روز به مهدی و مشکلاتم فکر کنم .
اولین جلسه درمانی رو از چهار شنبه شروع می کنم .
ازم قول گرفت که جلسات رو نگذارم با این فاصله طولانی مدت از جلسه قبلش برم .
بعد از زار زار گریه کردن های دیروز و حرف زدن هام . کمی آروم شدم . خیلی امروز سرحال و خوشحالم و فکر می کنم یکم دردم تخفیف پیدا کرده . و بهتر می تونم کار کنم .
چند تا حرکت زیبا داشت این دکتر که من روزنه امیدی دیدم . اول اینکه گفت حتی اگر زمانی مشکل مالی داشتی برای من مهم نیست . جلسه هات رو کنسل نکن . من شما رو می پذیرم . دوم اینکه گفت حتی اگه مهدی نیاد ما میریم پیشش یا جلسات تلفنی براش می گذارم. سوم اینکه حداقل اون قبول داشت سردی فعلی منو با توجه به شرایطم یک عکس العمل طبیعیه و نیاز ها و خواسته هام از مهدی معقوله .
دیروز بعد از جلسه همش حس می کردم یکی دیگه مثه مشاور ثنا شاید باشه که بتونه به دوباره خوشحال و رضایتمند شدن من از زندگی کمک کنه .
نمی خوام خیلی هم جو گیر باشم . فقط امیدوارم .
*یکی حرف نازی و جواد رو زد منو یاد این انداخت که این وبلاگ خیلی وقته فیلتر شده . کسی خبری داره از نازی ؟ چکار می کنه ؟ من خیلی وقته نمی تونم صفحش رو باز کنم .
می دونم کلی از شما ها هم خوشحال می شید که من میرم پیش مشاروه :دی !
*صبرا خانوم من یاهو مسنجرم یکم قاطی کرده و نمی تونم آنلاین بمونم . مدام خارج میشه . اگر قصد صحبت داری باید تایم بگی که من اون موقع از یه راهی بالاخره آنلاین بشم .
خوب من شروع کردم به نماز خوندن . امیدوارم این دفعه حداقل به یک هفته بکشه !
دهنم پر از آفت شده تا جایی که نمی تونم آب دهنم رو قورت بدم . یا حتی مسواک که می زنم دهنم رو بشورم . حرف هم که قاعدتا نمی تونم بزنم . غذا هم نمی تونم بخورم .
مهدی میگه : حالا شدی همون خانومی که من عاشقشم !