تبليغاتX
آزی

دیشب خیلی گریه کردیم با هم . چشمام در حال انفجاره . دیگه تو راه بی برگشتی افتادم که فقط باید ادامه بدم . البته بهم گفت که نهایت می تونه 6 میلیون بهم بده . بابا می گه صبر کنم تا خواهرم اسباب کشیش رو انجام بده و بره تا کارها رو بعد برای من انجام بده . دیگه کارم امروز و فردایی هست . فقط اینا برن بابا باید یه صحبتی با مهدی بکنه . دیگه سپردم دست خدا . از خدا می خوام که کارها رو خودش درست کنه .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 8:9 توسط آزی |

پریشب که با مهدی صحبت می کردم و جریان رو که به امروز و فردا رسیده رو براش می گفتم خیلی گریه کرد . دلم براش سوخت . راستش قرار آرخ این بود که با پدرم برای آخرین بار صحبت کنه . البته من چیزی در مورد اینکه بابام می خواست در مورد مهریه باهاش صحبت کنه بهش نگفتم . راستش نمی دونم صحبت کردن تو این باب از طرف من درست تره یا از طرف پدرم . بهمین خاطر چیزی بهش نگفتم .گذشت و ما خوابیدیم .یعنی مهدی یکم غلط زد و گفت خوابش نمیاد و رفت پای تلویزیون . نمی دونم کی بود که با اومدنش توی رختخواب یهو از خواب پریدم . حس کردم صبحه و رفته نماز خونده . ساعتم رو نگاه کردم دیدم 2.30 صبحه . نخوابیده بود .

دیروز هم ساعت دوازده بود زنگ زد با گریه که من نمی تونم و دارم دیوونه می شم . منم دلداریش دادم و بهش گفتم که من تا با تو هماهنگ نباشم و تو این قضیه رو کامل قبول نکنی هیچکاری نمی کنم . اونم با حرفهای من آروم شد . گفتم شب با هم صحبت می کنیم .

دیشب هم رفتم خونه و باهاش صحبت کردم . یکجورهایی با خودش کنار اومده بود که هر چه بادا باد . ولی معلوم بود عصبیه و خیلی ناراحت . و فقط داره سعی می کنه که خودش رو از تک و تا نندازه . خیلی حس بدیه. فقط کسی که تجربه کرده باشه می فهمه . اینکه تو بدونی جدایی بهترین راه حله و بدونی طرف مقابلت داره آزار می بینه ولی این شرایطی هست که باید تحمل بشه خیلی سخته . مخصوصا اینکه من می دونم همسرم توی دوران جوونیش تلخی ها و سختی های زیادی رو تحمل کرده . از طرفی نمی خوام دوباره این حس ترحمم باعث بشه تصمیم نادرستی مثل ازدواجم رو بگیرم .

یکجورهایی عذاب وجدان و حس خوش رهایی و استقلال و منطق یک آش هچل هفتی برام درست کرده که نگو و نپرس . امیدم فقط به خداست و اینکه باید در کارم مصمم باشم تا بدستش بیارم . من نمی خوام با شک و دودلی دیگه زندگی کنم . که هر روز به خودم بگم جدا می شدم خوشبخت تر بودم . می خوام هر غلطی هست بکنم که دیگه خیال خودم راحت باشه . در هر دو صورت درصدی پشیمونی هم طبیعیه .

الهی به امید تو .  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 14:21 توسط آزی |

دیروز برای آخرین بار با خانوادم صحبت کردم . تقریبا همه موافق این طلاق شده اند بجز پدرم که یکم دل دل بود . بهم گفت دوباره از اول همه شرایط رو براش بگم که گفتم . یکم هم با جدا زندگی کردن من تو طبقه پایین مخالفت کرد که خدا رو شکر همه به دادم رسیدن که این جدا زندگی کردن به نفع همه هست . تنها موردی که موند پدرم گفت من به شرطی راضی می شم طلاق بگیری و برگردی تو خونه من که مهریه ات رو اجرا بگذاری . اول هم می گفت وکیل بگیریم و شده هر چقدر هم باشه پول خرج می کنیم تا مهدی بدونه که به این آسونی نمی تونه یکی دیگه رو هم بگیره و یا هر موقع می خواد طلاق بده و از این دست . که منم شرایط مالی مهدی رو گفتم . گفتم که مهدی کل داراییش 20 میلیونه که 10 میلیون پول پیش خونست و 10 میلیون هم یه زمینه که قبلا خریده و هنوز هم پیش پرداخت های نهاییش رو نداده که سند رسمی به نامش بخوره و اگه با وکیل و وکیل بازی باشه عملا دست ماست که به هیچ جایی بند نیست و پول پیش خونه هم دست پسر عمه اشه و خیلی راحتی می تونن اثبات کنن که حتی خیلی کمتر از همین 10 میلیونه و چون پیش داداشش هست و کار آزاد می کنه خیلی راحت می تونه حقوقش رو اونقدر پایین بزنه که قسط بندی مهریه یه چیز ضایعی باشه . . که نهایت پیشنهاد من که پذیرفته شد این بود که از اونجا که روی پول پیش خونه من تقریبا نصفش رو خودم جور کردم و بقیش هم توی زندگی خیلی خرجها کردم و غیره یک جورهایی حتی اگه بخوایم رو حساب شراکتی هم حساب کنیم اون حق من باشه . گفتم که بابام توافقی و با زبون خوش باهاش اینو صحبت کنه که احتمال اینکه قبول کنه رو زیاد می دونم . و همه هم موافق بودن 10 میلیون رو اول بگیرم بهتر از مثلا ماهی 200 تومن 200 تومنه . اگر هم نشد که مهریه رو اونموقع اجرا می گذاریم . اونم نه با قهر . چون می دونم اگه سر لج در بیاد میگه که هر چی قانون بگه .

برام دعا کنید . این ده میلیون برای من پشیزی ارزش نداره ولی چون باعث میشه پدرم راضی بشه و سریع تر کارمون پیش بره می خوام که مهدی با پرداختش موافقت کنه و تا آخر این ماه قال قضیه رو بکنیم . این نهایت آرزوی منه این ماه .

* راستی دوستانی که می گن من اختلافم حقوق کم مهدی هست فکر می کنم یا آرشیو خوب نخوندن یا من خوب تفهیم نکردم . بزرگترین مشکل ما اختلافات فرهنگیه که بیداد می کنه . و تنها بحث حجاب نیست . حجاب بخشی از مشکلات ماست که اونم به نوعی فرهنگیه .ارتباط احساسیمونه که بعد از دوسال تلاش تو همون نقطه صفر مونده . تفاوت فکری و احساسی . نیازهای متفاوت . رفتارهای متفاوت . و حتی بد و خوب های متفاوت ما . مشکل مالی و کم پولی هیچوقت مساله ما نبوده و نیست . مشکل من این بود که مهدی هنوز قبول نکرده که باید خرج زنش رو بپردازه . و در قبال من مسئوله . اون هنوز نمی تونه به من اعتماد کنه و به من شک داره . شاید یکی بتونه این شرایط رو تحمل کنه ولی اینها بار سنگینیه به دوش من . از تحمل من خارجه . من دوستش ندارم و این کارو سخت تر کرده . اگه لا اقل دلم به مهرش گرم بود شاید . گفتم شاید می تونستم باز ادامه بدم و تحمل کنم ولی وقتی من از هیچ زمینه ای تامین نیستم چطور انتظار دارید ادامه بدم . من توی یه سیکل فرسایش افتادم که دارم نابودی روح و جسمم رو به چشم می بینم . من دیگه درست یا غلط دوست ندارم توی این رابطه بمونم . زندگی امروز و فردا نیست . یه عمره و من زندگی خودم رو می خوام . این تنها چیزیه که بهش دیگه فکر می کنم . حتی اگر پشیمون هم بشم می خوام که این رو تجربه کنم . رفتن از این زندگی رو . و حاضرم تاوانش هم بدم . گرچه که ایمان دارم خوشبخت خواهم بود .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 9:56 توسط آزی |

خوب حالا دیگه متوجه شدم توان راضی کردن خانوادم رو دارم . درسته که کارشون شل کن سفت کن داره ولی همینکه ذهنشون آماده شده خیلی خوبه . راستش دوباره باهاشون صحبت کردم و نظرشون رو بر گردوندم . مهدی امروز اومده ولی بعد از گذشت اینهمه روز من نتونستم خانوادم رو مثه آدم جمع کنم و با همه در کنار هم صحبت کنم . یعنی خودشون نخواستن . ماشالله بس که اهمیت دادن . اون از داداشم که تمام مدت یا کار داشت روزی هم که کار نداشت رفت زنش رو ورداشت اوورد . اونم از بقیه که بدون داداشه تصمیم قطعی نمی خوان بگیرن . در هر صورت من مصمم هستم و می دونم کارم رو در نهایت جلو می برم . حالا که مهدی اومده و پیدا کردن تایم برام کمی سخت شده . تازه فکر کنم مهدی با اینهمه خط و نشون کشیدن فکر نمی کنه که من اینقدر جدی پیگیر کارها باشم و تو نبودش همه چیز رو به خانوادم گفته باشم . در هر صورت این ماه ماهه شوکه برای همه ما . امیدوارم سر و تهش هم توی همین ماه جمع بشه و بره پی کارش . ولی خوب دیگه مطمئنم که از پس حل این مشکل بر میام .

 

پی نوشت : انگار همه شرکتها تعطیل کردن ها ! این شرکت قزمیت ما نمی دونم چرا سنگ بباره . کل ملت تعطیل باشن . برف تا کلمون بباره تعطیل نمی کنه.

پی نوشت دوم : حاج آقا از سفر برگشته و موبایلش رو گم کرده !! از اولی که ازدواج کردیم دوبار گوشی گم کرده . اولی رو که هدیه تولد رفتم براش گرفتم که بدها فهمیدم لیاقتش رو نداشته و دیگه اینکارها رو تکرار نکردم . دومی هم که دوباره خودم گرفتم که حداقل نره یکچیز گرون برداره که دوباره بزاد توش که تو همین ارزونش زائیده . همینه می گن خلایق هر چه لایق !!!

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 8:59 توسط آزی |

برگشتم سر خونه اول . تا الان که ساعت دهه جلسه خانوادگی بود . نمی دونم چی شد که رگ پدرم کاملا برگشته . با تحکم تمام گفتن که حق نداری این کار رو بکنی . اگه هم یک روز اینکار و بکنی باید بشینی خونه و کار هم نکنی . دور تمام دوستات رو قلم بگیری و هر جا که ما گفتیم میری و هر جا که نگفتیم نمی ری و کلی تهدید دیگه .

فکر کنم همون خونه مهدی راحت تر باشم !!!!!!!

فعلا اونقدر اعصابم خرابه و داغون که نتونستم بیکار بشینم . گفتم بنویسم شاید یکم حالم بهتر بشه .

فعلا همه چیز خرابه . خیلی خراب .

 

بعد نوشت : من راه های زیادی رو پیش رو دارم . آخرین راه اینه که خودم از پس اندازی که دارم که یکجایی رو اجاره می کنم . این نهایتیه که حتی مهدی هم هیچ کاری برام نکرد و خونوادم هم .

ولی خوب من باید تمام تلاشم رو برای داشتن یه سرپناه مناسب پیش خانواده خودم و یا مهدی بکنم .

در هر صورت طلاق گزینه ای هست که باید انجام بشه . و هر چه زودتر بهتر .

یک جمله زیبا رو امروز خوندم : انسانهای بزرگ یا راهی را می یابند یا راهی را می سازند !

من باید این الگوم باشه .

بعد نوشت ۲: فکر کردم و دوباره مثبت شدم . بابا من می خوام طلاق بگیرم . بالاخره یکم استقامت از اونها هم کاملا طبیعیه . باید امشب که آخرین شبه هم تلاش خودم رو بکنم تا بتونم توجیه های بهتری برای کارم بیارم . انشالله که جواب می گیرم .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:20 توسط آزی |

خیلی برام مهمه که همه چیز از طرف خانوادم قبل از اومدن مهدی اوکی شده باشه و موضوع تخلیه اون نیم طبقه رو بابا جدی بگیره و به جریان بندازه . (یعنی به مستاجرش مهلت بده تا دنبال خونه بگرده ) وقتی این کار انجام بشه و اون خونه تخلیه بشه اقدام به طلاق من ظرف سه سوت صورت خواهد گرفت .

خدایا این قدمهای آخر رو بیشتر از همیشه به من کمک کن . من تنها پشتوانه روحیم توی این شرایط تویی . پشت منو خالی نکن . از خدا می خوام که به پدر و مادرم چنان آرامشی بده که بتونن این قضیه رو همونطور که من هضم کردم بپذیرن و شک تو تصمیم من نیارن . این تنها چیزیه که باعث میشه اونها سنگ جلوی کار من نندازن . ولی از طرف دیگه دلم یه جورایی قرصه . آخ خدا این دست آخری دست منو ول نکنی ها .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 7:48 توسط آزی |

اونقدر سورپرایز شده ام که نتونستم تا شنبه صبر کنم .

با پدرم صحبت کردم . از خدا بارها و بارها خواستم که کمکم کنه و کلام منو تاثیر گذار کنه تا بتونم رضایت پدرم رو بگیرم .

باور نمی کنید پدرم حتی نه نگفت . گفت تو دختر عاقل منی . من به هر تصمیمی که بگیری احترام می گذارم . بابت اون نیم طبقه هم اصلا پولی لازم نیست که بدی . گفت تا وقتی که زندم ازت حمایت می کنم .

گفت اگه تو با شرایطت بتونی کنار بیای و تحمل کنی من حرفی ندارم .

بهم گفت فقط یه جلسه کامل با حضور همه هم می گذاریم (منظور مادر و برادرهام و خودش که همه با هم باشیم ) و قضیه رو برای آخرین بار حلاجی می کنیم .

خوشحالم و خدا رو با تمام وجودم شکر می کنم . این برای من مثل تعبیر یه خواب میمونه . و می دونم فقط و فقط خدا همراهیم می کنه و دعای شما .

هنوز هم تا تموم شدن قطعی همه چیز محتاج به دعای شما هستم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:39 توسط آزی |

یکی از مشکلات بزرگ خانواده من که همیشه منو از اونها ترسونده اینه که به هیچ عنوان نمی تونن حرف رو تو دهن خودشون نگه دارن . برای منی که این موضوع برام خیلی حیاتیه این قضیه کل اعتماد منو نسبت به این افراد برده زیر سوال . همینه که حاضرم با شما ها فقط درد دل کنم . چون خانوادم وقتی بهشون می گم بین خودمون بمونه نمی فهمن .

دیروز رفتم خونه دیدم بابام هم می دونه . البته من به روی خودم نیووردم که معنی این نصیحت هات چیه . راستش یکم حس کردم شرایط به نفعم نیست و ممکنه نه بشنوم . بهمین خاطر موکول کردم به امروز . گو اینکه با تمام وجودم می خوام این قضیه زودتر حل بشه . ولی خوب بیگدار به آب زدنم شاید همه چیز رو به هم بریزه .

در هر صورت بابا که می دونه . امروز باهاش صحبت می کنم . فرصت خوبیه چون داداشم بچه های شرکتش رو مرخص کرده واسه تا ظهر جمعه و من می تونم رو حمایت اون هم حساب کنم . کما اینکه کار خودمه اول تا آخر و با این دهن داری که من از داداشه دیدم دیگه نمی تونم روش حساب باز کنم . مگه اینکه واقعا این وست خدا بخواد و کمکی کنه .

خوب مثل اینکه به پدرم گفتن بخش سخت ماجرا شده . بچه ها برام دعا کنید . واقعا این روزها به دعای شما نیاز دارم . من رضایت پدرم رو می خوام . خدایا کمکم کن .

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 7:46 توسط آزی |

ماشالله داداشم عجب راز داریه و من نمی دونستم !

شوهرم رفته مسافرت و من پریشب به مامانم گفتم که دارم میام خونشون . یعنی همیشه همینطوریه . مامان هم خیلی عادی گفت منتظرتیم . بعد دیروز وسط روز مثل کاراگاه می پرسه : بگو ببینم برای چی می خوای بیای خونه ما !!!!! همون موقع شصتم خبر دار شده که این یه بویی برده . ولی خوب نمی تونستم که بیگدار به آب بزنم . غروب که رفتم خونه دیدم هم مامانه تو لبه هم داداش کوچیکه . به داداشم گفتم عجب راز داری برای من کردی پسر !!!! گفت نه من فقط گفتم با بابا نگن ! خلاصه مجبور شدم برای مامان همه جریان رو منطقی باز کنم . و اینکار رو کردم . قبلش خیلی خدا خدا کردم که خدا کلماتی رو بگذاره تو دهن من که اون ها رو قانع کنه و کرد . یکجورهایی راضی کردن مادرم سخت بود ولی خوب خدا رو شکر که فکر می کنم قانعش کردم .

فقط مونده بابام . از خدا می خوام این رو هم کمکم کنه . من تا آخر این ماه بتونم به آرومی جدا شم . از نظر دادشم و مامانم اومدن خونه اونها و مستاجر اونها بودن مشکلی نداره . که من هم راضیم . مامان گفت فقط بابا رو راضی کن . جوری هم بگو که سکته نکنه . منم می خوام توی این چند روز که مهدی نیست این قضیه رو از طرف خونواده خودم حل کنم .

خدا یا خودت کمکم کن . چون بدون خواست تو من نمی تونستم قدم از قدم بردارم . آمین .

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 7:16 توسط آزی |

دیشب بالاخره داداشم اومد . همه جریان این مدت رو براش گفتم . اول یکم گریه کرد . بعد گفت فکر می کردم که رابطه خوبی نداشته باشید . گفت اگه تصمیمتون رو گرفته باشید من می تونم بابا و مامان رو راضی کنم . تو همه موارد . بعد هم که ازش خواستم راجع به گفتن به بابا و مامان بگه گفت می تونم خودم همه چیز رو بهشون بگم . و رضایتشون رو بگیرم . ولی گفت بگذار خوب فکر کنه و سعی کنیم راه درست تری رو انتخاب کنیم . چون درگیر چند تا پروژست و یه پاش اینجاست و یپاش تو شهرستانها گفت که الان سرش خیلی شلوغه و اجازه بدم خبر از اون باشه . و رفت

حالا من تو دلم گرمای خوبی حس می کنم . یه حس حمایت شدگی که تا حالا نداشتم . خدای محمد بکنه که خانوادم هم به همین آرومی قضیه رو قبول کنن .

به مهدی هم گفتم با هاشون صحبت کردم . اون هیچی نگفت . فقط بغلم کرد و گریه کرد و گفت تو زن خوبی برای من بودی و هستی ولی هر چی که تو بخوای .

احساس خوبی دارم . از وقتی جریان جدی شده و مهدی هم مخالفتی نمی کنه روحیم به شدت بالا رفته . خوشحالم و احساس آزادی شدیدی می کنم . دوباره حس می کنم قادر به انجام هر کاری هستم . دوباره فکر می کنم می تونم بیشترین پیشرفت رو داشته باشم . آینده تاریک تبدیل شده به یه آینده روشن . زیبا . دلفریب .

خدا رو شکر . خدا رو 100 هزار مرتبه شکر .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 7:31 توسط آزی |

 

تو کلاس نشسته بودم که برادرم بهم زنگ زده بود . نتونستم اون موقع جوابش رو بدم . بعد از کلاس بهش زنگ زدم که دیدم صداش گرفته . پرسیدم چی شده گفت زنگ زده که بگه آنفولانزا شده و نمی تونه بیاد . شاید فردا !

منم چی می تونستم بگم ؟ گفتم بمون تا خوب شی .

یعنی امروز می تونه بیاد ؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:48 توسط آزی |

 

خیال همگی راحت من زندم . برای اولین بار تصمیم گرفتم مسئله ام رو با خانوادم مطرح کنم . فردا رو برای اینکار انتخاب کردم .و برادر بزرگم رو از همه عاقل تر برای این کار می بینم . گو اینکه به عواقبش هم خوب فکر کردم و حساب اینکه اصلا نخوان حمایتی ازم کنن .

در هر صورت من دیگه تحمل ندارم . ببینم این زندگی ما رو کجا می کشونه .

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 7:17 توسط آزی |