ولی تصمیمم برای رفتن قطعیه و باید یه کاری براش بکنم . از اونجا که من تو کرج هستم و خوب خیلی از فضاهای خوب کاری رو که پیش میاد ناخوداگاه از دست میدم . حالا این چند وقته چند تا فرصت خوب برام پیش اومده . و من نمی خوام به هیچ عنوان از دستشون بدم . یه جورایی از اونچیزی که خواستن و اعلام کردن من بیشتر نداشته باشم کمتر ندارم . ولی هنوز بعد از دو هفته که از یکیشون می گذره با من تماس نگرفتن . یکجورهایی دچار یاس شدم . من خیلی بهتر از اونچیزی هستم که اونها اعلام کردن . ولی چرا بهم حتی زنگ نزدن برای مصاحبه ؟
یکجای دیگه هم همین چند روز پیش فرستادم که هنوز اونم خبری نشده . نمی دونم چکار کنم . خیلی کلافه و ناامید شدم .
قرارداد من ۸ این ماه تموم میشه و اگه بتونم یکجای دیگه برم دیگه لازم نیست منتظر بمونم تا نفر بعدی پیدا بشه و من آموزشش بدم و ..... قرارداد تموم شده و من می رم و هیچکس نمی تونه چیزی بهم بگه .
من می خوام اینطور باشه . ولی متاسفانه هنوز که هنوزه خبری از هیچکدوم از اونجاهایی که رزومه فرستادم نیست .
بچه ها برام دعا کنید . دعا کنید بتونم از این فرصت های بوجود اومده استفاده کنم و خدا کمکم کنه تا جابجا شم .
خیلی تو فشارم . واقعا نیاز به دعا تون دارم . تو رو خدا صفحه وبلاگم رو تا برام دعا نکردین نبندید . ![]()
ممنون از کامنت هاتون . واقعا از همه شما ممنونم .
یه موضوع دیگه اینکه من از کارم تو شرکت فعلی با وجود سمت و درآمدم راضی نیستم و می خوام تغییر جا بدم . چند جا رزومه فرستادم که به نظر خودم خیلی براشون خوبم و باید بهم زنگ بزنن چون همه شرایطم باهاشون میخوره . ولی حتی برای مصاحبه هم باهام تماس نگرفتن . البته چک که می کنم می بینم حتی روی فایل من کلیک هم نشده و به خودم امید میدم که هنوز سر نزدن تا چک کنن . برام دعا کنید چون با تمام وجود دوست دارم یا از اینجا برم که این رو بیشتر از همه می خوام و یا اینکه جام رو با یکی از همکارام که داره میره عوض کنن . حتی می دونم که برای اون پست پیشنهاد دادم ولی خوب تا حالا که مستقیم بهم چیزی نگفتن .
امیدوارم که این قضیه هم جور بشه . اللهی آمین . شما هم برام دعا کنید
فردا عروسی داداشمه و مهدی با اینکه سر ماشین کلی بدهکاری پیدا کردیم بهم مدام می گفت که می خواد که هیچی برام کم نذاره و هر چی می خوام می تونم بخرم . تا اینجا که واقعا برام خرید کرده . هر چی می دیدم و خوشم می اومد و لازم بود رو برام خرید . خودش هم هرچی اصرار کردم یه کت نو بخره گفت نه نمی خوام . ولی چون یکم دلم براش سوخت سر عید فطر که دوشنبه می شه یا یکشنبه با اینکه دلم بود یکشنبه می افته باهاش شرط بستم که ببازم . جایزش هم یه پیراهن بود . امشب می ریم براش یه پیراهن (از این خارجی ها که ۵۰ تومنیه ها نه از این ۱۲ تومنی ها ) بخرم .
فردا هم مرخصی می خوام بگیرم که یکم برقصیم !! حال و حول کنیم .
آخرین روز بود . همه چیز برای طلاق من مهیا بود . همه چیز . خونه . مهدی . پدر و مادرم . من خونه بابام اینها بودم . بابام داشت بخاطر من گریه می کرد . رو کرد به من گفت دختر این زندگی خودته . تو می تونی هر تصمیمی که می خوای بگیری . اما اینو برای اولین و آخرین بار می گم . تو هر لحظه که اراده کنی همه ما همراهتیم . این خونه هم مال تو . هر زمان که مثل الان بگی برات خالیش می کنم . ولی به خودت و شوهرت یه شانس بده . شاید شد .
توی اون ترس و توی اون شرایط من تصمیم گرفتم به خودم و مهدی یه شانس دوباره بدم . به مهدی جریان رو گفتم . اون از خداش بود . با هم صحبت کردیم و قرار شد که بهتر بشیم .
الان از اون موقع چند وقت می گذره ؟ تاریخ پست قبل رو باید نگاه کنید . ما وضعیتمون بهتر شده واقعا . من و مهدی تصمیم گرفتیم از جدایی دیگه هیچوقت صحبت نکنیم . من دیگه به جدایی فکر نمی کنم . تصمیم گرفتم که این زندگی رو با تموم مشکلاتش به عنوان سرنوشت خودم بپذیرم و سعی کنم کمتر خودم رو ناراحت کنم . و این کار رو هم می کنم .
این آینده و سرنوشت خیلی از زنهای دیگه مثل منه . انتخاب غلط . ترس از جدایی . تسلیم سرنوشت .
ناراحتی ها رو کنار گذاشتم و می خوام دیگه به این قستهای زندگی فکر نکنم . برای من این بخش . یه سرنوشت از پیش تعین شده و اجباریه . از این به بعد سعی می کنم به چیزهای جدید بپردازم .
بابت نگران کردن و منتظر گذاشتنتون معذرت می خوام . امیدوارم خودتون شرایط و حال منو درک کرده باشید .
راستی ماشین گرفتیم . یه پژو 405 نقره ای . خیلی گرفتاری کشیدیم که پولش جور شد . ولی خدا رو شکر جور شد . همه تو شرکت ازم می پرسن چرا نمیاریش شرکت و شیرینی نمی دی ؟ راستش مهدی میگه فعلا نبرش تا اول یه مسافرت بریم و... دلیلش زیاد برام منطقی نیست و فکر می کنم بترسه که تصادف کنم ! (من 3 سال قبل از اون ماشین داشتم و تو جاده می روندمش ) ولی خوب من بیخیال شدم . گیر زیادی یعنی دعوای اضافی و من اونقدر صبر می کنم تا خودش بده .
عروسی داداشم هفته آیندست . عروسمون خوشگل و باکلاس . منم یه لباس سبز موسوی ای گرفتم و یه پستیژ یه تیکه جیگر . میخوام اون روزو بترکونم!
کلاس زبانم رو همچنان می رم . رژیم گرفتم از اول ماه رمضون و تا حالا 4 کیلو کم کردم و تو کیلوی پنجمم و خیلی راضیم بخاطر اینکه همه لباسهای گذشته که تنم نمی رفت حالا تنم می ره . و دوستان می دونن این چه حال مثبتی به آدم میده . سوم هم اینکه به اعصاب خودم مسلط و این عادت ناخن جویدن رو کنار گذاشتم و ناخن هام یه نموره سفیدیش زده بیرون و این هم خیلی خوشحالم می کنه . چهارم اینکه از اون رخوت بد بیرون اومدم و خونم رو مثل دسته گل کردم . چهارم اینکه اون حس تنفرم رو تخفیف دارم و برای سورپرایز کردن شوهرم که عاشقه سفره یک سری وسایل سفری اعم از کلمن کوچیک برای توی ماشین ، ست غذاخوری سفری ، جا سیخی ، سبد پیک نیک ، فلاسک و منقل صحرایی و ... رو برای شوهرم خریدم و به محض اینکه بابام زیرانداز سفری رو بخره می گذارمشون تو صندوق عقب ماشین و به مهدی می گم بره ببینه تو صندوق چیه . فکر می کنم ذوق مرگ شه از خوشی .
اینم روزگار ما .