آزی

سردرگمی های من در رابطه زناشوئی

نامه به همسرم

*همه چیز خوب پیش میرفت تا دیروز که تولد همسرم بود و من چند روز پیش براش رفتم و با کلی مصیبت یه بلوز شیک که سایز تنش باشه براش کلی هم گرون خریدم که ست شلوار نویی که خریده باشه . خیلی هم روز خرید تاکید کردم که سایزش یکس لارج باشه و خودم هم چک نکردم . دیشب تا دیروقت شرکت بودم و بعد هم کلاس داشتم . نشد جشن تولد براش بگیرم . کادوش هم باز کرد دید که دو یکس لارجه . کلی ناراحت شد و گفت تولد نگرفتی و کادو اینطوری خریدی که توهین کنی !! دیگه خودتون می دونید چه آشوبی داشتیم دیشب دیگه .

روزها می گذره و رشته ارتباط نازک ما هر روز پوسیده تر از قبل می شه . و من می بینم . چقدر اشتباه فکر می کردم که علاقه بوجود میاد . اما نمی دونستم باید یک کششی باشه که شعله عشقی بیرون بکشه . اما هر روز تفاوت های ما بیشتر و بیشتر زبانه کشید و می کشه و خواسته تو برای تغییر بیشتر و بیشتر من . قرار گرفتنم در شرایطی که نمی خوامش . راضی نبودن هیچ جوره تو از من . سر کوبهای مداوم تو از من . از خونه . و اینکه من هر چقدر کار می کنم و خسته تر میشم تو کمتر منو می خوای . تو فقط یه آدم محجبه می خوای و من نمی تونم . برات انجام میدم اما هر روز از تو بیشتر متنفر می شم .

تو نمی دونی چطور منو می تونی شاد کنی و برات مهم هم نیست که بدونی . چیزهایی که من به اسم مهربونی می شناسم و نیازمندش بودم در تو تامین نشد . رابطه جنسی بسیار بد و خودخواهانه تو . بی توجهی هات به ظاهر من و توجه نکردن به احساسات و حرفهای من از من یه موجود خنثی نسبت به تو ساخته . و هر روز بیشتر آرزو می کنم که امشب که بر می گردم خونه تو بگی که می خوای طلاقت بدم و من با کمال میل بهت بگم که آره فکر خوبیه بریم  .

اعتماد به نفسم داره در کنار تو از بین میره . حتی نمی تونم بهت بگم که نمی خوامت . هر روز و هر روز می گم بهت امشب می گم که بیا تا تمومش کنیم . اما اونقدر این قضیه رو هم لوث کردیم که اون هم جدی نمی گیریم .

گاهی می گم شب برم و ساکم رو ببرم خونه مادرم تا شاید به جدی بودن قضیه پی ببری اما می بینم که این کار همه رو به جون من می ندازه و تو میشی خوب ماجرا و من میشه کسی که همه حرفهای تو در موردش درسته و کارها و رفتار و بی توجهی های تو که مسبب اصلی نخواستن توئه به چشم نمیاد .

کاش درک می کردی که من نمی تونم تو رو بخوام و می رفتی سراغ زندگی خودت . خوب فکر کن اینهمه سردی و بی میلی دلیلی جز نخواستن تو می تونه داشته باشه ؟ از این محترمانه تر بگم ؟

چرا می خوای اونقدر رابطه رو سرد کنم که از من و هر چی زنه بدت بیاد ؟ اما اگه این رفتارت باشه خوب منم مجبورم به کارم ادامه بدم .

همسر دارم اما برای تخلیه احساساتم . برای درد دلم و حتی برای نیاز های جسمیم از کسان و چیزهای دیگه کمک می گیرم . اما فکر کردی تو کجای قلب منی ؟ بهت می گم تو هیچ جایی نیستی . تو بیرون از قلبمی .

شرایط اقتضا می کنه که هر شب برات مثل نوکرها چای درست کنم و دوبار جلوت بگذارم و برای اینکه صدات در نیار ظرفها رو بشورم و به اجبار نهار درست کنم که اگر به رضای قلب بود هیچ کدومش رو انجام نمی دادم . همه اینها هم بخاطر اینه که خودم رو دوست دارم و دلم نمی خواد با داد  بیداد و غر غر های همیشگی و بی پایان تو اوقاتم رو از این هم تلخ تر کنم . اونقدر غر می زنی که اعتماد بنفسم پایین پایین اومده . حس می کنم دست به هر کاری برای تو بزنم بی فایدست و تو دست آخر باز هم غر می زنی و از چیز دیگه ای ایراد می گیری .

حس های خوبم رو از دست دادم و دارم تلاش می کنم به هر طریقی خودم رو زنده و موجود نگه دارم . احساس می کنم همه حجم بدنم رو توی یک پوست گردوی کوچیک کردی و من راهی برای تنفس ندارم .

من آبی بودم که برات به هر ظرفی در می اومدم . ولی ببین چه کردی یا بهتر بگم چه ها که باید می کردی و نکردی که الان دیگه اینطوری سخت شدم .

کاش اینقدر جرات داشتم که دیگه نیام توی خونت . کاش اونقدر پدر و مادرم قدرت درکشون بالا بود که جایی برای چند ماه داشتم که بتونم تو رو توی فشار بگذارم که طلاقم رو بدی .

من باور نمی کنم که این زندگی ادامه داشته باشه . یعنی با تمام وجود می خوام به زودی زود منحل بشه . من باور نمی کنم که همیشه باید اسیر تو باشم . اسیر عقیده های تو . تو نمی تونی مرد من باشی . تو نمی تونی دوست من باشی . تو نمی تونی همراه من باشی . نه اینکه اینها نباشی . برای من نمی تونی باشی . وگرنه می بینم که دیگران به چه طرز عجیبی دوستت دارن و باهات حال می کنن . ولی خوب من نمی کنم . برای من همه اون چیزهایی که برات حسنه یه جور عیبه و باید جلوی دیگران مدام خودخوری کنم .

کاش یه خونه داشتم . اونوقت خیلی راحت تر به فکر جدایی می افتادم . کاری که بالاخره باید انجامش بدم . چون الان دیگه معتقدم حتی اگر اشتباه من باید این کار رو انجام بدم . این یک باید واجب زندگی منه . باید دوباره تنها بشم و خودم رو پیدا کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:20  توسط آزی  |