روز برگشتن به خونه خودمه . از جهاتی خوشحالم و از جهاتی ناراحت . از این جهت که دیرتر اومدن مهدی به من این فرصت رو داد کمی به درون خودم بخزم و احساس خفگی کمتری داشته باشم . برای منی که این اوخر فقط به فکر گریز و فرار بودم این فرصت خوبی بود که کمی ذهن و روحم رو آزاد بگذارم . از طرف دیگه هم وجود بچه ها و دنیای بی مشکل و سادشون . بازی های شبونه . خاله بازی . قصه خوندن . بدو بدو کردن برای خندوندنشون . گول زدنشون برای اینکه وعده های غذاشون رو بخورن . یا موهاشون رو شونه کنم . با بریم حموم یا مسواک زدن و حتی جیش کردن آخر شبشون . همه باعث شد که کمی از دنیای خودم دور بشم بفهمم اونهای دیگه چه حس و حالی دارن و حالا مطمئنم دلم تنگ میشه برای این روزها .
خونه برادر شوهرم بزرگه تقریبا و من احساس می کردم که موقع کار کردن احساس راحتی و آرامش بیشتری دارم بر عکس خونه خودم که انگار شق و رقه و آدم رو خسته می کنه . اون نظم خشک و اداری تو خونم و اینجا این ول و وازی و بی نظمی بچه ها . حس خوبی می داد .
البته برم خونه خودم لازم نیست اینقدر کار کنم . بیشتر استراحت می کنم و زبان بیشتری می خونم . ولی خوب می گم دلتنگی اولش حتما هست . کاش این سفر بجای یازده روز 22 روز بود !