تبليغاتX
آزی - خشم

زنگ خطر های نزدیک بودن یه طوفان مهیب رو می شنوم . حس می کنم . نمی دونم چکار باید بکنم . هم فرار از این وضعیت رو می خوام هم از این طوفان به شدت وحشت زدم . نمی دونم چکار باید بکنم . نمی دونم ادامه این روند خوبه یا بد . اگه قضیه به خانوادم بکشه ؟ این کشنده ترین و توهین آمیز ترین بخش ماجراست که من با تمام وجود نمی خوامش . از طرفی اونقدر نفرت من زیاده که نمی تونم توصیف کنم . حتی می تونم واضح متوجه بشم که اون هم حس میکنه . گاهی موقع خواب می فهمم که داره برای خودش فحش میده . به من میده! . خودم رو به خواب می زنم . من واقعا ازش می ترسم. حس می کنم یهو ممکنه همون حال که چشمام بستست یه چیزی بکوبه تو کلم .

آستانه تحملم برای شنیدن غرغر هاش به شدت پایین اومده و ممکنه با هر حرفش هر کاری بکنم . هر کاری .

تحملش رو ندارم . دلم می خواد دور باشه . خیلی دور . اونقدر که خودش و تمام خاطره هاش رو فراموش کنم .

می خوام همه چیز تموم بشه و من آروم بگیرم . اما با تمام وجود تردید رو حس می کنم . انگار دهنم قفل خورده باشه . فقط یه سکوت مرگبار . فقط خشم و نفرته که بینمون در حرکته . احساس می کنم تمام قدرتم رو از دست دادم . فقط خدا می تونه کمکم کنه .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 12:42 توسط آزی |