دیشب بالاخره داداشم اومد . همه جریان این مدت رو براش گفتم . اول یکم گریه کرد . بعد گفت فکر می کردم که رابطه خوبی نداشته باشید . گفت اگه تصمیمتون رو گرفته باشید من می تونم بابا و مامان رو راضی کنم . تو همه موارد . بعد هم که ازش خواستم راجع به گفتن به بابا و مامان بگه گفت می تونم خودم همه چیز رو بهشون بگم . و رضایتشون رو بگیرم . ولی گفت بگذار خوب فکر کنه و سعی کنیم راه درست تری رو انتخاب کنیم . چون درگیر چند تا پروژست و یه پاش اینجاست و یپاش تو شهرستانها گفت که الان سرش خیلی شلوغه و اجازه بدم خبر از اون باشه . و رفت
حالا من تو دلم گرمای خوبی حس می کنم . یه حس حمایت شدگی که تا حالا نداشتم . خدای محمد بکنه که خانوادم هم به همین آرومی قضیه رو قبول کنن .
به مهدی هم گفتم با هاشون صحبت کردم . اون هیچی نگفت . فقط بغلم کرد و گریه کرد و گفت تو زن خوبی برای من بودی و هستی ولی هر چی که تو بخوای .
احساس خوبی دارم . از وقتی جریان جدی شده و مهدی هم مخالفتی نمی کنه روحیم به شدت بالا رفته . خوشحالم و احساس آزادی شدیدی می کنم . دوباره حس می کنم قادر به انجام هر کاری هستم . دوباره فکر می کنم می تونم بیشترین پیشرفت رو داشته باشم . آینده تاریک تبدیل شده به یه آینده روشن . زیبا . دلفریب .
خدا رو شکر . خدا رو 100 هزار مرتبه شکر .