ماشالله داداشم عجب راز داریه و من نمی دونستم !
شوهرم رفته مسافرت و من پریشب به مامانم گفتم که دارم میام خونشون . یعنی همیشه همینطوریه . مامان هم خیلی عادی گفت منتظرتیم . بعد دیروز وسط روز مثل کاراگاه می پرسه : بگو ببینم برای چی می خوای بیای خونه ما !!!!! همون موقع شصتم خبر دار شده که این یه بویی برده . ولی خوب نمی تونستم که بیگدار به آب بزنم . غروب که رفتم خونه دیدم هم مامانه تو لبه هم داداش کوچیکه . به داداشم گفتم عجب راز داری برای من کردی پسر !!!! گفت نه من فقط گفتم با بابا نگن ! خلاصه مجبور شدم برای مامان همه جریان رو منطقی باز کنم . و اینکار رو کردم . قبلش خیلی خدا خدا کردم که خدا کلماتی رو بگذاره تو دهن من که اون ها رو قانع کنه و کرد . یکجورهایی راضی کردن مادرم سخت بود ولی خوب خدا رو شکر که فکر می کنم قانعش کردم .
فقط مونده بابام . از خدا می خوام این رو هم کمکم کنه . من تا آخر این ماه بتونم به آرومی جدا شم . از نظر دادشم و مامانم اومدن خونه اونها و مستاجر اونها بودن مشکلی نداره . که من هم راضیم . مامان گفت فقط بابا رو راضی کن . جوری هم بگو که سکته نکنه . منم می خوام توی این چند روز که مهدی نیست این قضیه رو از طرف خونواده خودم حل کنم .
خدا یا خودت کمکم کن . چون بدون خواست تو من نمی تونستم قدم از قدم بردارم . آمین .