تبليغاتX
آزی - بابا

یکی از مشکلات بزرگ خانواده من که همیشه منو از اونها ترسونده اینه که به هیچ عنوان نمی تونن حرف رو تو دهن خودشون نگه دارن . برای منی که این موضوع برام خیلی حیاتیه این قضیه کل اعتماد منو نسبت به این افراد برده زیر سوال . همینه که حاضرم با شما ها فقط درد دل کنم . چون خانوادم وقتی بهشون می گم بین خودمون بمونه نمی فهمن .

دیروز رفتم خونه دیدم بابام هم می دونه . البته من به روی خودم نیووردم که معنی این نصیحت هات چیه . راستش یکم حس کردم شرایط به نفعم نیست و ممکنه نه بشنوم . بهمین خاطر موکول کردم به امروز . گو اینکه با تمام وجودم می خوام این قضیه زودتر حل بشه . ولی خوب بیگدار به آب زدنم شاید همه چیز رو به هم بریزه .

در هر صورت بابا که می دونه . امروز باهاش صحبت می کنم . فرصت خوبیه چون داداشم بچه های شرکتش رو مرخص کرده واسه تا ظهر جمعه و من می تونم رو حمایت اون هم حساب کنم . کما اینکه کار خودمه اول تا آخر و با این دهن داری که من از داداشه دیدم دیگه نمی تونم روش حساب باز کنم . مگه اینکه واقعا این وست خدا بخواد و کمکی کنه .

خوب مثل اینکه به پدرم گفتن بخش سخت ماجرا شده . بچه ها برام دعا کنید . واقعا این روزها به دعای شما نیاز دارم . من رضایت پدرم رو می خوام . خدایا کمکم کن .

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 7:46 توسط آزی |