تبليغاتX
آزی - و اما برخورد پدر
اونقدر سورپرایز شده ام که نتونستم تا شنبه صبر کنم .

با پدرم صحبت کردم . از خدا بارها و بارها خواستم که کمکم کنه و کلام منو تاثیر گذار کنه تا بتونم رضایت پدرم رو بگیرم .

باور نمی کنید پدرم حتی نه نگفت . گفت تو دختر عاقل منی . من به هر تصمیمی که بگیری احترام می گذارم . بابت اون نیم طبقه هم اصلا پولی لازم نیست که بدی . گفت تا وقتی که زندم ازت حمایت می کنم .

گفت اگه تو با شرایطت بتونی کنار بیای و تحمل کنی من حرفی ندارم .

بهم گفت فقط یه جلسه کامل با حضور همه هم می گذاریم (منظور مادر و برادرهام و خودش که همه با هم باشیم ) و قضیه رو برای آخرین بار حلاجی می کنیم .

خوشحالم و خدا رو با تمام وجودم شکر می کنم . این برای من مثل تعبیر یه خواب میمونه . و می دونم فقط و فقط خدا همراهیم می کنه و دعای شما .

هنوز هم تا تموم شدن قطعی همه چیز محتاج به دعای شما هستم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:39 توسط آزی |