<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آزی</title>
<link>http://hamraheazi.blogfa.com/</link>
<description>سردرگمی های من در رابطه زناشوئی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 09:46:05 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>و اما مصاحبه </title>
<link>http://hamraheazi.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>امروز مصاحبه شدم . و همونجا هم موافقت خودشون رو اعلام کردن . فقط لیست مدارک رو دادن که ببرم و نتیجه آزمایش پزشکی . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قراره که از آخر قراردادم برم اونجا . طبق معمول هم سه ماه اول آزمایشی و بعد عادی . که البته اینجا هم همینطوره . فرقش اینه که ۵ شنبه ها هم تعطیلم . ۵۰ تومن پایم کم شده که اگه بگذارم رو حساب روزی ۱۰ تومن ۵ شنبه ها فکر می کنم چیزی که از دست نمی دم هیچ . روحیه ام هم خوب میشه . مسیرش هم کوتاه تره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرکتم مثل اینجا بازم معروفه و یه طرف بازار دستشه . تازه باید حجاب بگذاریم و نماز هم اجباریه و این هم به نفع زندگیم هم هست . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خدایی آزمونی ازم گرفتن که نگو . خیلی خوشحالم و نصف خوشحالیم رو می گذارم سهم دعاهای شما دوستان خوب . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خوشحالم و امیدوارم که همونطور که همه چیز به ظاهر خوب پیش میره از این به بعد هم خوب پیش بره . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 09:46:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamraheazi&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>hamraheazi</dc:creator>
<guid>http://hamraheazi.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مصاحبه </title>
<link>http://hamraheazi.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>همین امروز صبح احساس خوبم کامل شد و برای مصاحبه یکی از شرکت های برند (یعنی خیلی معروف) زنگ زدن که فردا برم مصاحبه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب من دیگه از خدا چی می تونم بخوام ؟  مطمئنم مصاحبه رو اونقدر خوب انجام میدم که قبولم کنن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا از خدا ممنونم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی یادتونه براتون نوشتم قراردادم تا ۸ این ماهه ؟ من اشتباه کرده بودم قراردادم تا ۳۰/۸ ته  این یعنی عالی ترین حالت ممکن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همتون که برام دعا کردین . کسایی که منو همیشه همراهی کردین ممنونم. امیدوارم فردا از پس مصاحبه هم بر بیام . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا من تو ابرام . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 10:32:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamraheazi&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>hamraheazi</dc:creator>
<guid>http://hamraheazi.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهایی که می گذرد </title>
<link>http://hamraheazi.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>نمی دونم براتون گفتم یا نه . از ماه رمضون حسابی رژیم گرفتم و از اون به بعد هم تو رژیم سفت و سخت هستم . تا الان که تونستم ۶ کیلو کم کنم . وزنم خیلی بهتر شده . وقتی می ایستم دیگه اون شکم چین خورده و روهم افتاده رو نمی بینم . همه لباسهای قدیمم اندازم شده . همه بهم می گن چکار کردی ؟؟ البته من برای رسیدن به وزن قبل ازدواجم ۶ کیلو دیگه باید کم کنم که با وجود رژیمم و انرژی مضاعفی که تردمیلم بهم داده فکر می کنم به زودی به دوران باربی بودن خودم برگردم . خیلی خوشحالم و داریم برای پرداخت بدهی هامون تلاش می کنیم که بتونیم دیگه بی افتیم تو راه خرید خونه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درسته که از نظر کاری یکم تو فشارم و دنبال یه کار جدید . ولی خوب روحیه ام با خرید تردمیل تو همه زمینه ها بالا رفته و دارم سعی می کنم که همه جوره به خودم کمک کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونم که می دونید من و مهدی هیچوقت سالگرد ازدواج و این جور چیزا نداشتیم . ولی می خوام منم مثل خرید تردمیلم سالگرد عقدمون که ۱۰ آذر هست و اون اصلا به فکرش هم نمی رسه رو یه جشن خانوادگی ترتیب بدم . مهدی عاشق آکواریومه . می خوام براش یه آکواریوم بزرگ بگیرم . با اینکه جاش رو نداریم ولی بالاخره یه کاریش می کنیم دیگه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش هم با هم رفتیم براش یه پیراهن خارجی خریدم ۳۳ هزار تومن و یه شلوار لی که بره عروسی (امروز باید برگشته باشه ) . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه این برنامه های بالا هم از یه جا آب می خوره . یه روز نشستیم آرزوهامون رو نوشتیم . بعد بهم گفت می خوام تک تکشون رو برات برآورده کنم ! خوب ما داریم سعی می کنیم دیگه . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 06:52:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamraheazi&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>hamraheazi</dc:creator>
<guid>http://hamraheazi.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غافلگیری</title>
<link>http://hamraheazi.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>دیشب رفته بودیم خونه مادرم . وقتی برگشتیم. در ورودی رو که باز کردم دیدم مبلها هر کدوم یه طرفن . میزای وسط جابجا شدن . ناهارخوری صندلیاش نامرتبه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب من آخرین نفری بودم که خونه رو ترک کردم و همه چیزم موقع اومدن مرتب بود . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مهدی گفتم دزد اومده و دویدم به سمت اتاقی که طلاهام رو می گذارم توش . وقتی در رو باز کردم دیدم یه تردمیل زیبا و آخرین مدل تو اتاقه .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنید من چه حالی شدم از خوشی ...... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهدی برام تردمیلی که دوست داشتم رو کادو گرفته بود . یوهوووووووووو &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 06:43:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamraheazi&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>hamraheazi</dc:creator>
<guid>http://hamraheazi.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی معرفتا هنوز زنگ نزدن</title>
<link>http://hamraheazi.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>هنوز از اون شرکت های مورد نظر بهم زنگ نزدن . یه دوست دیگه هم دارم که اون هم با من رزومه ارسال کرده . ولی به اون هم زنگ نزدن . این یکمقدار منو امیدوار نگه می داره که اونها هنوز دارن بررسی می کنن (چی رو خدا می دونه )! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی توی این هفته کلی تماس از تهران داشتم . باورتون نمیشه هر چی رزومه می فرستادم به ساعت نمی کشید که زنگ می زدن . خوب اینا باعث شد خیلی احساس خوبی بهم دست بده که بابا تو می تونی . تو خیلی هم توانمندی . چون جاهایی که زنگ می زدن همشون درست و حسابی بودن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط امیدوارم که این شرکت های دور و اطراف خودم زنگ بزنن . من واقعا از رفتن به تهران و برگشتن و ... احساس خوشی ندارم . کلا از کارایی که تو اتوبان تهران کرجن یا جاده قدیم خوشم نمیاد . (بحث ترافیک و ...) مگه اینکه ساعت کاریش تا ۴ باشه و سرویس رفت و برگشت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که پروسه ای شده واسه خودش . من خیلی عجله دارم تو تعویض جا. همچنان نیازمند دعاتونم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 05:03:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamraheazi&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>hamraheazi</dc:creator>
<guid>http://hamraheazi.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تغییر شغل</title>
<link>http://hamraheazi.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>مشکل خانوادگی تموم شده . مکشل کاریم شروع شده . البته کار که همیشه مشکلات و دردسرهای خودش رو داشته و داره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی تصمیمم برای رفتن قطعیه و باید یه کاری براش بکنم . از اونجا که من تو کرج هستم و خوب خیلی از فضاهای خوب کاری رو که پیش میاد ناخوداگاه از دست میدم . حالا این چند وقته چند تا فرصت خوب برام پیش اومده . و من نمی خوام به هیچ عنوان از دستشون بدم . یه جورایی از اونچیزی که خواستن و اعلام کردن من بیشتر نداشته باشم کمتر ندارم . ولی هنوز بعد از دو هفته که از یکیشون می گذره با من تماس نگرفتن . یکجورهایی دچار یاس شدم . من خیلی بهتر از اونچیزی هستم که اونها اعلام کردن . ولی چرا بهم حتی زنگ نزدن برای مصاحبه ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکجای دیگه هم همین چند روز پیش فرستادم که هنوز اونم خبری نشده . نمی دونم چکار کنم . خیلی کلافه و ناامید شدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرارداد من ۸ این ماه تموم میشه و اگه بتونم یکجای دیگه برم دیگه لازم نیست منتظر بمونم تا نفر بعدی پیدا بشه و من آموزشش بدم و ..... قرارداد تموم شده و من می رم و هیچکس نمی تونه چیزی بهم بگه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من می خوام اینطور باشه . ولی متاسفانه هنوز که هنوزه خبری از هیچکدوم از اونجاهایی که رزومه فرستادم نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها برام دعا کنید . دعا کنید بتونم از این فرصت های بوجود اومده استفاده کنم و خدا کمکم کنه تا جابجا شم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی تو فشارم . واقعا نیاز به دعا تون دارم . تو رو خدا صفحه وبلاگم  رو تا برام دعا نکردین نبندید . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 10:53:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamraheazi&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>hamraheazi</dc:creator>
<guid>http://hamraheazi.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برگشتم</title>
<link>http://hamraheazi.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>از سفر برگشتم . سفر نسبتا خوبی بود . اینکه از محیط کارم دور می شدم از همه بهتر بود . حالا برگشتم  و کلی انرژی دارم برای سر و کله اضافه زدن با همکارای قاطیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون از کامنت هاتون . واقعا از همه شما ممنونم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 11:50:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamraheazi&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>hamraheazi</dc:creator>
<guid>http://hamraheazi.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسافرت</title>
<link>http://hamraheazi.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>یکشنبه راهیه مسافرتیم . می خوایم واقعا خوش بگذرونیم . قراره یه عروسک برام بخره از شهرشون که تقریبا سه برابر قد خودم و ۴ برابر عرض بدن خودم باید باشه . آخه اونجا عروسک قیمتش مفته . مثلا یه چیزی تو این مایه رو با ۱۰ تومن می خرن !!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه موضوع دیگه اینکه من از کارم تو شرکت فعلی با وجود سمت و درآمدم راضی نیستم و می خوام تغییر جا بدم . چند جا رزومه فرستادم که به نظر خودم خیلی براشون خوبم و باید بهم زنگ بزنن چون همه شرایطم باهاشون میخوره . ولی حتی برای مصاحبه هم باهام تماس نگرفتن . البته چک که می کنم می بینم حتی روی فایل من کلیک هم نشده و به خودم امید میدم که هنوز سر نزدن تا چک کنن . برام دعا کنید چون با تمام وجود دوست دارم یا از اینجا برم که این رو بیشتر از همه می خوام و یا اینکه جام رو با یکی از همکارام که داره میره عوض کنن . حتی می دونم که برای اون پست پیشنهاد دادم ولی خوب تا حالا که مستقیم بهم چیزی نگفتن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم که این قضیه هم جور بشه . اللهی آمین . شما هم برام دعا کنید &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 08:46:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamraheazi&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>hamraheazi</dc:creator>
<guid>http://hamraheazi.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسی</title>
<link>http://hamraheazi.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>فردا عروسی داداشمه . وقتی مهدی می بینه که عروسمون چطور خرج می کنه هر بار بهم میگه تو واقعا زن قانعی هستی توی زندگی من . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا عروسی داداشمه و مهدی با اینکه سر ماشین کلی بدهکاری پیدا کردیم بهم مدام می گفت که می خواد که هیچی برام کم نذاره و هر چی می خوام می تونم بخرم . تا اینجا که واقعا برام خرید کرده . هر چی می دیدم و خوشم می اومد و لازم بود رو برام خرید . خودش هم هرچی اصرار کردم یه کت نو بخره گفت نه نمی خوام . ولی چون یکم دلم براش سوخت سر عید فطر که دوشنبه می شه یا یکشنبه با اینکه دلم بود یکشنبه می افته باهاش شرط بستم که ببازم . جایزش هم یه پیراهن بود . امشب می ریم براش یه پیراهن (از این خارجی ها که ۵۰ تومنیه ها نه از این ۱۲ تومنی ها ) بخرم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا هم مرخصی می خوام بگیرم که یکم برقصیم !! حال و حول کنیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 05:59:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamraheazi&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>hamraheazi</dc:creator>
<guid>http://hamraheazi.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و اما ما کجاییم </title>
<link>http://hamraheazi.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آخرین روز بود . همه چیز برای طلاق من مهیا بود . همه چیز . خونه . مهدی . پدر و مادرم . من خونه بابام اینها بودم . بابام داشت بخاطر من گریه می کرد . رو کرد به من گفت دختر این زندگی خودته . تو می تونی هر تصمیمی که می خوای بگیری . اما اینو برای اولین و آخرین بار می گم . تو هر لحظه که اراده کنی همه ما همراهتیم . این خونه هم مال تو . هر زمان که مثل الان بگی برات خالیش می کنم . ولی به خودت و شوهرت یه شانس بده . شاید شد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توی اون ترس و توی اون شرایط من تصمیم گرفتم به خودم و مهدی یه شانس دوباره بدم . به مهدی جریان رو گفتم . اون از خداش بود . با هم صحبت کردیم و قرار شد که بهتر بشیم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الان از اون موقع چند وقت می گذره ؟ تاریخ پست قبل رو باید نگاه کنید . ما وضعیتمون بهتر شده واقعا . من و مهدی تصمیم گرفتیم از جدایی دیگه هیچوقت صحبت نکنیم . من دیگه به جدایی فکر نمی کنم . تصمیم گرفتم که این زندگی رو با تموم مشکلاتش به عنوان سرنوشت خودم بپذیرم و سعی کنم کمتر خودم رو ناراحت کنم . و این کار رو هم می کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این آینده و سرنوشت خیلی از زنهای دیگه مثل منه . انتخاب غلط . ترس از جدایی . تسلیم سرنوشت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ناراحتی ها رو کنار گذاشتم و می خوام دیگه به این قستهای زندگی فکر نکنم . برای من این بخش . یه سرنوشت از پیش تعین شده و اجباریه . از این به بعد سعی می کنم به چیزهای جدید بپردازم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بابت نگران کردن و منتظر گذاشتنتون معذرت می خوام . امیدوارم خودتون شرایط و حال منو درک کرده باشید . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستی ماشین گرفتیم . یه پژو 405 نقره ای . خیلی گرفتاری کشیدیم که پولش جور شد . ولی خدا رو شکر جور شد . همه تو شرکت ازم می پرسن چرا نمیاریش شرکت و شیرینی نمی دی ؟ راستش مهدی میگه فعلا نبرش تا اول یه مسافرت بریم و... دلیلش زیاد برام منطقی نیست و فکر می کنم بترسه که تصادف کنم ! (من 3 سال قبل از اون ماشین داشتم و تو جاده می روندمش ) ولی خوب من بیخیال شدم . گیر زیادی یعنی دعوای اضافی و من اونقدر صبر می کنم تا خودش بده . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عروسی داداشم هفته آیندست . عروسمون خوشگل و باکلاس . منم یه لباس سبز موسوی ای گرفتم و یه پستیژ یه تیکه جیگر . میخوام اون روزو بترکونم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کلاس زبانم رو همچنان می رم . رژیم گرفتم از اول ماه رمضون و تا حالا 4 کیلو کم کردم و تو کیلوی پنجمم و خیلی راضیم بخاطر اینکه همه لباسهای گذشته که تنم نمی رفت حالا تنم می ره . و دوستان می دونن این چه حال مثبتی به آدم میده . سوم هم اینکه به اعصاب خودم مسلط و این عادت ناخن جویدن رو کنار گذاشتم و ناخن هام یه نموره سفیدیش زده بیرون و این هم خیلی خوشحالم می کنه . چهارم اینکه از اون رخوت بد بیرون اومدم و خونم رو مثل دسته گل کردم . چهارم اینکه اون حس تنفرم رو تخفیف دارم و برای سورپرایز کردن شوهرم که عاشقه سفره یک سری وسایل سفری اعم از کلمن کوچیک برای توی ماشین ، ست غذاخوری سفری ، جا سیخی ، سبد پیک نیک ، فلاسک و منقل صحرایی و ... رو برای شوهرم خریدم و به محض اینکه بابام زیرانداز سفری رو بخره می گذارمشون تو صندوق عقب ماشین و به مهدی می گم بره ببینه تو صندوق چیه . فکر می کنم ذوق مرگ شه از خوشی . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینم روزگار ما . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 09:24:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamraheazi&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>hamraheazi</dc:creator>
<guid>http://hamraheazi.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
